نقش روایت سیاسی در رشد راست افراطی در سوئد
جواد تسلیمی
این مقاله نقش روایتهای سیاسی را در تبدیل تجربههای پراکنده اجتماعی به هویت جمعی، بسیج سیاسی و قدرت بررسی میکند و رشد حزب راست افراطی سوئد، یعنی حزب دموکراتهای سوئد را بهعنوان یک مطالعه موردی در این چارچوب تحلیل میکند. مقاله نشان میدهد که واقعیتهای اجتماعی به خودی خود به رفتار سیاسی مشخصی منجر نمیشوند، بلکه از طریق تجربه، احساس، تفسیر و روایت معنا پیدا میکنند. همچنین به نقش قاببندی، ساختن «ما» و «آنها»، نوستالژی سیاسی، رهبران پوپولیست و رسانههای اجتماعی در قدرتیابی روایتها میپردازد و در نهایت استدلال میکند که سیاست معاصر، علاوه بر رقابت بر سر قدرت، نبردی بر سر تعریف واقعیت و ساختن روایت مسلط از جامعه و آینده آن است. در واقع، این مقاله میکوشد پاسخی کوتاه به این پرسش نیز بدهد که چرا، با وجود بحرانهای ناشی از سیاستهای نئولیبرالی و تضعیف روایت نئولیبرالیسم، چپ نتوانست نارضایتیها، ناامنیها و تجربههای پراکنده بخشهای وسیعی از جامعه را در قالب یک روایت سیاسی قدرتمند گرد آورد و به نیرویی برای بسیج سیاسی تبدیل کند. در مقابل، حزب دموکراتهای سوئد (حزبی که ریشههای تاریخی آن به محافل نئونازی و فاشیستی بازمیگردد، و بعدها در روند عادیسازی سیاسی خود با وجود فاصلهگیری رسمی از نازیسم و نژادگرایی، همچنان در بخشهایی از گفتمان خود بر مضامینی مانند مهاجرت، هویت ملی، مرزها، امنیت و بازتعریف تعلق به جامعه سوئد تأکید میکند؛ مضامینی که با برخی از عناصر گفتمان اولیه آن، البته در قالبی دگرگونشده، تداومهایی قابل بحث دارند) توانست از همین بحران روایی استفاده کند و روایت خود را به بخش مهمی از جامعه عرضه کند و از این طریق به یکی از نیروهای مهم سیاسی سوئد تبدیل شود.
البته، همانگونه که گفته شد، این مقاله تنها به یکی از عوامل مؤثر در رشد راست افراطی در سوئد میپردازد و نقش روایت سیاسی را در این فرایند بررسی میکند. رشد راست افراطی، چه در سوئد و چه در دیگر نقاط جهان، پدیدهای پیچیده و چندبعدی است که نمیتوان آن را با یک عامل واحد توضیح داد. بنابراین، هدف این مقاله ارائه توضیحی جامع و فراگیر از تمام عوامل رشد راست افراطی نیست. تمرکز اصلی آن بر این پرسش است که چگونه برخی از این واقعیتها و تجربههای اجتماعی، از طریق روایت سیاسی، معنا پیدا میکنند، به یکدیگر پیوند میخورند و میتوانند به هویت جمعی، بسیج سیاسی و در نهایت قدرت تبدیل شوند. به بیان دیگر، این مقاله روایت را نه جایگزین عوامل اقتصادی، اجتماعی و سیاسی، بلکه یکی از سازوکارهایی میداند که از طریق آن، این عوامل درک، تفسیر و به نیروی سیاسی تبدیل میشوند.
مقدمه
رشد حزب دموکراتهای سوئد (اس.دی) در سه دهه گذشته یکی از مهمترین تحولات صحنه سیاست معاصر سوئد بوده است. حزبی که در آغاز دهه نود میلادی تقریباً هیچ جایگاهی در صحنۀ سیاست سوئد نداشت،[۱] در انتخابات سال ۲۰۲۲ بیش از یکپنجم آرای مردم را به دست آورد و به دومین حزب بزرگ کشور تبدیل شد. این تحول را نمیتوان صرفاً افزایش آراء یک حزب دانست. اهمیت آن در این است که حزبی که زمانی در حاشیه نظام سیاسی قرار داشت، به تدریج توانست بر موضوعات مورد بحث، زبان سیاسی، مواضع سایر احزاب و در نتیجه بر دستور کار عمومی سیاست سوئد تأثیرات قابل توجهای بگذارد.
در سالهای اخیر، این جایگاه همچنان تا حد زیادی حفظ شده است. اکنون در آستانه انتخابات سال ۲۰۲۶، دموکراتهای سوئد (اس.دی) در بسیاری از نظرسنجیها همچنان در محدوده هجده تا بیست درصد قرار دارند و پس از سوسیالدموکراتها بزرگترین حزب کشور و همچنین بزرگترین حزب جناح راست محسوب میشوند. البته مسیر رشد این حزب خطی و بدون نوسان نبوده است. در اواخر سال ۲۰۱۹ و اوایل سال ۲۰۲۰، این حزب در برخی نظرسنجیها حتی از سوسیالدموکراتها پیشی گرفت، اما با آغاز همهگیری کرونا این وضعیت تغییر کرد. به نظر میرسد در شرایط بحرانی، بخشی از رأیدهندگان بار دیگر به حزبی روی آوردند که سابقه طولانیتری در اداره دولت و مدیریت بحران داشت و در نتیجه سوسیالدموکراتها جایگاه نخست خود را بازپس گرفتند.
این نوسان نکته مهمی را آشکار میکند. رشد یک حزب را نمیتوان صرفاً با وجود نارضایتی در جامعه توضیح داد. نارضایتی، ناامنی یا نگرانی اجتماعی به خودی خود به رأی مشخصی منجر نمیشوند. یک تجربه اجتماعی زمانی به نیروی سیاسی تبدیل میشود که درون چارچوبی معنایی قرار گیرد؛ یعنی فرد بتواند برای تجربه خود توضیحی پیدا کند، علت آن را تشخیص دهد، مسئول آن را بشناسد، آیندهای را تصور کند و سرانجام راهی برای تغییر وضعیت بیابد. در این نقطه است که مفهوم روایت سیاسی اهمیت پیدا میکند.
اما پیش از پرداختن به روایت، تمایل دارم ابتدا به پایگاه اجتماعی اس.دی یک نگاه کوتاه داشته باشیم. بررسیهای انتخاباتی نشان میدهند که رأیدهندگان این حزب از نظر جنسیت، سن، تحصیلات، محل سکونت و موقعیت اجتماعی با رأیدهندگان برخی دیگر از احزاب تفاوتهایی دارند. مردان معمولاً سهم بسیار بیشتری در میان هواداران این حزب دارند. همچنین بخش بزرگی از رأیدهندگان اس.دی تحصیلات کوتاهتر دارند و در شهرهای کوچک، مناطق روستایی و مناطق خارج از مراکز بزرگ شهری زندگی میکنند.[۲] حزب در میان بخشهایی از طبقه کارگر نیز جایگاه قابل توجهی پیدا کرده است؛ به گونهای که در انتخابات ۲۰۲۲، اس.دی با به دست آوردن حدود بیست و نه درصد آرای کارگران، پس از سوسیالدموکراتها به دومین حزب بزرگ در میان آنان تبدیل شدند.[۳]
با این حال، این دادهها نباید به یک تصویر سادهانگارانه منجر شوند. نمیتوان رأی دادن به این حزب را تنها به تعلقات طبقاتی، سطح تحصیلات، جنسیت یا محل سکونت تقلیل داد. اهمیت این ویژگیها در آن است که نشان میدهند برخی گروههای اجتماعی، به دلیل موقعیت خاص خود در جامعه و تجربه متفاوتشان از تغییرات اقتصادی، فرهنگی و اجتماعی، ممکن است نسبت به برخی روایتهای سیاسی پذیرش بیشتری داشته باشند و مسائل و تحولات اجتماعی را از دریچه متفاوتی تفسیر کنند.
موضوعاتی مانند مهاجرت و ادغام، جرم و نظم اجتماعی، وضعیت نظام درمانی، امنیت و آینده خدمات عمومی در میان مسائل مورد توجه رأیدهندگان این حزب قرار دارند. اما از این واقعیت نمیتوان نتیجه گرفت که رأی به اس.دی صرفاً رأیی درباره مهاجرت است [۴]. مهاجرت در بسیاری از موارد به نقطهای تبدیل شده که مجموعهای از نگرانیهای متفاوت در اطراف آن به هم پیوند میخورند: نگرانی درباره جرم، احساس ناامنی، تغییرات فرهنگی، فشار بر خدمات عمومی، کاهش منزلت اجتماعی، فاصله میان شهرهای بزرگ و مناطق کوچکتر و احساس نادیده گرفته شدن از سوی نخبگان سیاسی. از این منظر، مسئلۀ مهمتر از خود موضوع مهاجرت، توانایی یک حزب در پیوند دادن مسائل پراکنده و تبدیل آنها به یک داستان سیاسی واحد است.
به همین دلیل، پرسش اصلی فقط این نیست که چرا یک حزب راست افراطی توانسته است آراء بیشتری به دست آورد؛ پرسش مهمتر این است که چگونه حزبی که زمانی در حاشیه سیاست قرار داشت و به دلیل افکار و ریشههای نژادپرستانهاش از سوی احزاب دیگر و بخش بزرگی از رسانههای سوئد بایکوت میشد، توانسته است نهتنها به یکی از بزرگترین احزاب کشور بدل شود، بلکه بر جهتگیری سیاستمداران، احزاب رقیب، رسانهها، افکار عمومی و حتی سیاستگذاریهای کشور نیز تأثیر بگذارد.
نقش روایت سیاسی در نبرد بر سر معنای واقعیت
اینجا به یکی از بنیادیترین ویژگیهای سیاست میرسیم. سیاست فقط مبارزه بر سر قدرت، منابع، بودجه و کرسیهای پارلمان نیست؛ سیاست همزمان مبارزهای بر سر معنای واقعیت است. احزاب سیاسی هنگامی که برای کسب رأی رقابت میکنند، فقط نمیگویند چه سیاستی را اجرا خواهند کرد؛ آنها میکوشند به مردم بگویند جامعه در چه وضعیتی قرار دارد، چه چیزی تغییر کرده، علت مشکلات چیست، چه کسی مسئول آن است و چه آیندهای میتوان تصور کرد. بنابراین انتخابات را میتوان تا حدی نبرد میان روایتهای رقیب درباره جامعه دانست.
هر جامعهای با مجموعهای از واقعیتهای پراکنده روبهروست: بیکاری، تورم، گرانی مسکن، کاهش قدرت خرید، جرم، مهاجرت، نابرابری، مشکلات خدمات عمومی و تغییرات فرهنگی. این واقعیتها به خودی خود هنوز معنای سیاسی واحدی ندارند. سیاست زمانی شکل میگیرد که این پدیدههای پراکنده درون یک چارچوب معنایی قرار گیرند و میان آنها رابطه برقرار شود. روایت سیاسی دقیقاً همین کار را انجام میدهد. روایت، واقعیتهای پراکنده را انتخاب، مرتب و به یکدیگر متصل میکند و از آنها تصویری نسبتاً منسجم از جامعه میسازد.
روایت سیاسی را میتوان چارچوبی معنایی دانست که تجربهها و رویدادهای پراکنده را در داستانی درباره گذشته، حال و آینده قرار میدهد و همزمان به چند پرسش اساسی پاسخ میدهد: چه اتفاقی افتاده است؟ چرا چنین شده است؟ چه کسی یا چه چیزی مسئول آن است؟ ما چه کسانی هستیم؟ آنها چه کسانیاند؟ و برای تغییر وضعیت چه باید کرد؟ از این رو، روایت سیاسی فقط توصیف گذشته نیست؛ بلکه حال را تفسیر و آینده را نیز ترسیم میکند.
برای مثال، افزایش بیکاری میتواند از سوی جریانهای سیاسی مختلف به شیوههای متفاوتی تفسیر شود. چپ رادیکال ممکن است آن را نتیجه ویژگیها و تضادهای ساختاری نظام سرمایهداری بداند و راهحل را در تغییر بنیادین این نظام جستوجو کند. سوسیال دموکراسی ممکن است آن را نتیجه جهانیشدن، تضعیف حقوق کار و سیاستهای بازارمحور بداند و راهحل را در تقویت حقوق کار، دولت رفاه و بازتوزیع ثروت جستوجو کند. یک جریان راست میانه ممکن است مالیاتهای بالا، مقررات دولتی و محدودیتهای بازار را از عوامل اصلی بداند و خواهان آزادتر شدن بازار کار شود. یک جریان راست پوپولیست نیز ممکن است همین مسئله را در چارچوبی کاملاً متفاوت قرار دهد و آن را نتیجه تصمیمهای نخبگان سیاسی، سیاستهای مهاجرتی یا از دست رفتن کنترل دولت بر کشور معرفی کند. بنابراین، واقعیت اقتصادی میتواند در همه این روایتها حضور داشته باشد، اما معنای سیاسی آن، علتهایی که برای آن تعیین میشود، گروهی که مسئول آن معرفی میشود و راهحلی که برای برونرفت از آن پیشنهاد میشود، میتواند کاملاً متفاوت باشد. به بیان دیگر، سیاست فقط بر سر وجود یا عدم وجود یک مسئله نیست؛ بلکه بر سر این نیز هست که آن مسئله چگونه تعریف شود، علت آن چه دانسته شود، چه کسی مسئول آن معرفی شود و چه راهحلی برای آن مشروع و ضروری جلوه کند.
بنابراین مردم در انتخابات صرفاً به واقعیت رأی نمیدهند؛ آنها تا حدی به تفسیر واقعیت رأی میدهند. البته این سخن به معنای آن نیست که واقعیت اهمیت ندارد یا هر روایتی به یک اندازه معتبر است. بیکاری، جرم، نابرابری یا کاهش قدرت خرید پدیدههایی واقعیاند و میتوان آنها را با داده و پژوهش بررسی کرد. مسئله در مرحله بعدی شکل میگیرد: اینکه میان این واقعیتها چه رابطهای برقرار کنیم و علت آنها را چه بدانیم. افزایش جرم یک واقعیت تجربی است؛ اما اینکه علت اصلی آن مهاجرت، نابرابری، سازماندهی ناکارآمد پلیس، شرایط اقتصادی، تغییرات اجتماعی یا مجموعهای از عوامل مختلف دانسته شود، مسئلهای تفسیری و سیاسی است.
از این رو، تعیین علت یک مشکل خود نوعی قدرت سیاسی است. کسی که بتواند علت یک مشکل را تعریف کند، تا حد زیادی میتواند راهحل آن را نیز تعیین کند. اگر مهاجرت علت اصلی بحران معرفی شود، راهحل طبیعی محدود کردن مهاجرت خواهد بود. اگر نابرابری علت اصلی معرفی شود، راهحل به سوی بازتوزیع ثروت و تقویت خدمات عمومی خواهد رفت. اگر دولت بیش از حد بزرگ معرفی شود، کاهش مالیات و مقررات دولتی به راهحل تبدیل خواهد شد. اگر همه این مسائل به تضادها و مناسبات ساختاری سرمایهداری بازگردانده شوند؛ در این روایت، بیکاری، نابرابری، ناامنی اقتصادی و حتی بسیاری از بحرانهای اجتماعی نه مشکلاتی جدا از یکدیگر، بلکه پیامدهای ساختار تولید و مناسبات قدرت در نظام سرمایهداری تلقی میشوند و بنابراین راهحل نیز صرفاً اصلاح سیاستهای موجود نیست، بلکه تغییر مناسبات اقتصادی و اجتماعیِ مولد این مشکلات است. بنابراین مبارزه سیاسی فقط بر سر پاسخ به مشکلات نیست؛ پیش از آن، مبارزه بر سر این است که اصلاً «مشکل اصلی» چه چیزی تعریف شود، علت آن در کجا جستوجو شود و چه کسانی یا چه ساختارهایی مسئول آن شناخته شوند. به همین دلیل، تعیین مسئله و علت آن، پیشاپیش بخشی از تعیین راهحل و جهتگیری سیاسی جامعه است.
در اینجا مفهوم قاببندی اهمیت پیدا میکند. یک مسئله واحد را میتوان در قابهای متفاوتی قرار داد. مهاجرت را میتوان از منظر حقوق انسانی، اقتصاد، بازار کار، امنیت، فرهنگ یا هویت ملی بررسی کرد. هر قاب، بخشی از واقعیت را برجسته و بخش دیگری را کمرنگ میکند. اگر مهاجرت در قاب حقوق انسانی قرار گیرد، مسئله اصلی حمایت از حقوق مهاجران و پناهجویان خواهد بود. اگر در قاب امنیت قرار گیرد، کنترل مرزها، جرم و نظم اجتماعی برجسته میشود. اگر در قاب هویت ملی قرار گیرد، مسئله تغییر فرهنگ و تعریف ملت در مرکز توجه قرار خواهد گرفت. بنابراین قاببندی نیز بخشی از مبارزه سیاسی بر سر معنای واقعیت است.
اما روایت چیزی بیش از قاببندی است. قاببندی یک مسئله را از زاویه خاصی برجسته میکند، در حالی که روایت عناصر مختلف را در یک زنجیره علّی و زمانی به یکدیگر متصل میسازد. روایت میگوید چه چیزی در گذشته وجود داشت، چه چیزی آن را تغییر داد، اکنون چه مشکلی ایجاد شده، چه کسی مسئول آن است و چگونه میتوان وضعیت را تغییر داد. به همین دلیل روایت میتواند از واقعیتهای پراکنده، داستانی منسجم بسازد.
قدرت روایت دقیقاً در توانایی آن برای ساده کردن پیچیدگی نهفته است. جامعه بسیار پیچیدهتر از آن است که بتوان تمام عوامل مؤثر بر اقتصاد، مهاجرت، جرم، مسکن، آموزش و خدمات عمومی را در یک رابطه ساده علت و معلولی خلاصه کرد. با این حال، هیچ شهروندی نیز نمیتواند تمام این روابط پیچیده را به صورت یک مدل علمی در ذهن خود نگه دارد. انسان برای فهم جهان به چارچوبهای معنایی نیاز دارد. روایت چنین چارچوبی فراهم میکند و به فرد امکان میدهد از میان انبوه اطلاعات و تجربهها تصویری قابل فهم از جهان بسازد.
اما همین قدرت میتواند هم سازنده و هم خطرناک باشد. روایت میتواند پیچیدگی جهان اجتماعی را قابل فهم کند، اما میتواند آن را تحریف نیز بکند. وقتی حزبی ادعا میکند «تمام مشکلات جامعه نتیجه مهاجرت است» یا «تمام مشکلات نتیجه خیانت نخبگان است»، واقعیت پیچیده به رابطهای بسیار ساده تبدیل میشود. بنابراین مسئله اصلی این نیست که آیا یک حزب روایت دارد یا نه؛ همه احزاب روایت دارند. مسئله این است که روایت آنها تا چه اندازه با واقعیت اجتماعی سازگار است، چه بخشهایی از واقعیت را حذف میکند و چگونه رابطه میان علت، مسئولیت و راهحل را میسازد.
در این میان، احساسات نقش تعیینکنندهای دارند. سیاستمداری که فقط بگوید «قدرت خرید کاهش یافته است»، اطلاعاتی ارائه میکند؛ اما سیاستمداری که بگوید «شما هر روز کار میکنید، اما در پایان ماه دیگر چیزی برایتان باقی نمیماند»، یک واقعیت اقتصادی را به تجربه زیسته تبدیل میکند. روایت سیاسی موفق معمولاً همین حرکت را انجام میدهد: ساختار اجتماعی را به تجربه فردی پیوند میزند، تجربه را به احساس تبدیل میکند و احساس را درون یک تفسیر سیاسی قرار میدهد.
احساسات و عواطفی چون ترس، خشم، امید، غرور، تحقیر، احساس بیعدالتی و حس تعلق از مواد اولیه مهم سیاستاند. اما احساس نیز به خودی خود معنای سیاسی مشخصی ندارد. احساس ناامنی میتواند فردی را به سوی تقویت پلیس، کاهش نابرابری، بهبود خدمات اجتماعی یا محدود کردن مهاجرت سوق دهد. آنچه احساس را به نیروی سیاسی تبدیل میکند، چارچوب معناییای است که آن احساس در آن تفسیر میشود. از اینرو میتوان زنجیرهای تحلیلی ترسیم کرد: ساختار اجتماعی بر تجربه فردی اثر میگذارد؛ تجربه احساس ایجاد میکند؛ احساس از طریق یک چارچوب معنایی تفسیر میشود؛ از دل این تفسیر روایت شکل میگیرد؛ و روایت میتواند به کنش سیاسی منجر شود.
در اینجا مسئله ساختن «ما» و «آنها» اهمیت ویژهای پیدا میکند. سیاست برای بسیج مردم نیازمند نوعی هویت جمعی است و هویت جمعی اغلب از طریق مرزبندی شکل میگیرد. جریان چپ ممکن است «ما» را کارگران، فرودستان و گروههای محروم و «آنها» را صاحبان سرمایه و قدرت اقتصادی تعریف کند. راست پوپولیست میتواند «ما» را مردم واقعی و «آنها» را نخبگان سیاسی، رسانهای و فرهنگی، مهاجران یا نیروهای جهانیگرا معرفی کند.
نظریه پوپولیسم ارنستو لاکلائو در اینجا اهمیت خاصی پیدا میکند. در این دیدگاه، «مردم» یک واقعیت طبیعی و از پیش موجود نیستند، بلکه میتوانند در فرایند سیاسی ساخته شوند. گروههای اجتماعی مختلف ممکن است مطالبات متفاوتی داشته باشند، اما یک روایت سیاسی میتواند این مطالبات را به یکدیگر پیوند دهد و از آنها یک هویت جمعی بسازد. بازنشستهای که نگران مستمری است، کارگری که از آینده شغلی خود میترسد، جوانی که توان خرید خانه ندارد و فردی که از جرم و ناامنی نگران است، الزاماً مشکل مشترکی ندارند. اما یک روایت سیاسی میتواند به آنها بگوید که همه این مشکلات ریشه مشترکی دارند و همه آنها بخشی از یک «ما» هستند که در برابر یک «آنها» قرار گرفته است.
این توانایی برای پیوند دادن مطالبات پراکنده یکی از مهمترین منابع قدرت سیاسی است. حزب دموکراتهای سوئد نیز تا حدی توانسته است نگرانیهایی مانند مهاجرت، جرم، ناامنی، تغییر فرهنگی، ضعف ادغام و احساس از دست رفتن کنترل را درون یک روایت مشترک قرار دهد. در چنین روایتی، مسائل متفاوت به نشانههای یک بحران واحد تبدیل میشوند و حزب میتواند خود را به عنوان نیرویی معرفی کند که حاضر است درباره مسائلی سخن بگوید که احزاب سنتی یا آنها را نادیده گرفتهاند یا از بیان صریح آنها پرهیز کردهاند.
این نکته برای فهم رشد این حزب اهمیت زیادی دارد. مسئله فقط این نیست که دموکراتهای سوئد درباره مهاجرت موضع سختتری داشتهاند. اهمیت بیشتر در این است که آنها توانستهاند مهاجرت را به مسائل دیگری پیوند دهند و از مجموعهای از نگرانیهای اجتماعی، روایتی درباره از دست رفتن امنیت، کنترل، هویت و انسجام بسازند. در این روایت، گذشته وضعیتی نسبتاً امن و منسجم تصویر میشود، حال دوره بحران معرفی میشود، عاملان بحران مشخص میشوند و حزب خود را به عنوان نیرویی برای بازگرداندن کنترل و نظم معرفی میکند.
در اینجا شعار نقش ویژهای پیدا میکند. شعار را میتوان فشردهترین شکل روایت دانست. یک شعار موفق میتواند داستانی کامل را در چند کلمه خلاصه کند: در گذشته چیزی مطلوب وجود داشته، سپس از دست رفته، عاملانی در از دست رفتن آن نقش داشتهاند و اکنون باید آن را بازگرداند. شعارهایی مانند «کشورمان را پس بگیریم» یا «عظمت را دوباره بازگردانیم» دقیقاً از چنین ساختاری استفاده میکنند. آنها جزئیات برنامه سیاسی را توضیح نمیدهند، اما یک داستان فشرده درباره گذشته، فقدان، دشمن و آینده مطلوب ارائه میکنند.
در روایتهای پوپولیستی راست، این ساختار اغلب با نوعی نوستالژی سیاسی ترکیب میشود. گذشته به صورت دورهای از نظم، امنیت، ثبات، خانواده، هویت ملی و انسجام اجتماعی بازنمایی میشود؛ حال دوره افول و بحران است؛ و آینده با بازگشت به عناصر مطلوب گذشته تعریف میشود. در اینجا گذشته دیگر صرفاً خاطره نیست؛ به ابزاری سیاسی برای نقد حال و مشروعیت بخشیدن به آینده تبدیل میشود.
اما نوستالژی سیاسی همیشه انتخابی است. گذشته تاریخی مجموعهای از تناقضها، پیشرفتها، محرومیتها و نابرابریهاست، در حالی که روایت سیاسی معمولاً فقط بخشهایی از آن را برجسته میکند. هنگامی که راست افراطی از دهههای میانی قرن بیستم به عنوان دوران نظم و رفاه یاد میکند، معمولاً بخشی از واقعیت تاریخی را انتخاب میکند و بخشهای دیگری مانند تبعیض جنسیتی، نابرابری، استعمار، محدودیت حقوق زنان و اقلیتها و حذف سیاسی گروههای مختلف را کمرنگ میکند. بنابراین گذشتهای که در روایت سیاسی ساخته میشود الزاماً گذشته تاریخی واقعی نیست؛ بلکه گذشتهای انتخابشده و بازسازیشده است. این نشان میدهد روایت سیاسی همواره با انتخابی خاص از گذشته سروکار دارد. راست افراطی گذشتهای را میسازد که در آن نظم، همگونی فرهنگی، مرزهای روشن، خانواده سنتی و امنیت برجستهاند، اما عناصر ناسازگار با روایت خود را حذف میکند. بنابراین «بازگشت به گذشته» در واقع نوعی سیاست زمان است: گذشتهای ساخته میشود تا حال توضیح داده شود و آینده مشروعیت پیدا کند.
ظهور شبکههای اجتماعی این مسئله را پیچیدهتر کرده است. در گذشته احزاب برای ساختن و گسترش روایت خود به روزنامه، تلویزیون، اتحادیهها، انجمنهای محلی، سخنرانیها و سازمانهای حزبی وابستگی بیشتری داشتند. امروز تصویر، ویدئو، جمله کوتاه و محتوای احساسی میتوانند روایت را در مدت کوتاهی به میلیونها نفر منتقل کنند. در نتیجه، سیاست بیش از گذشته با توجه، تصویر، شخصیت و قابلیت روایتپردازی پیوند خورده است. سیاستمدار دیگر فقط برنامه سیاسی خود را عرضه نمیکند؛ خود او نیز به بخشی از روایت تبدیل میشود.
این تحول برای رهبران پوپولیست اهمیت ویژهای دارد. رهبر در این نوع سیاست فقط مدیر حزب نیست؛ میتواند به شخصیت اصلی داستان تبدیل شود. او خود را کسی معرفی میکند که صدای مردم است، چیزهایی را میگوید که دیگران جرئت گفتنشان را ندارند و میتواند مشکلاتی را حل کند که نهادهای موجود از حل آنها ناتوان بودهاند. در این شرایط، رابطه میان رأیدهنده و حزب میتواند تا حدی به رابطه میان رأیدهنده و رهبر تبدیل شود.
این وضعیت را باید در ارتباط با تغییرات ساختاری جامعه نیز بررسی کرد. یکی از تناقضهای جامعه فردیشدۀ معاصر این است که از یک سو فرد بیش از گذشته به عنوان موجودی مستقل و مسئول سرنوشت خویش تعریف میشود و از سوی دیگر برخی از نهادهای جمعی که در گذشته احساس تعلق و قدرت سیاسی ایجاد میکردند، تضعیف شدهاند. کاهش نقش اتحادیهها، احزاب تودهای، انجمنهای محلی و دیگر شکلهای سازمانیابی اجتماعی میتواند به این معنا باشد که فرد از یک سو آزادتر و از سوی دیگر تنهاتر شود.
در چنین شرایطی، فردی که با ناامنی شغلی، مسکن گران، کاهش منزلت اجتماعی یا آینده نامطمئن روبهروست، ممکن است احساس کند کنترلی که به عنوان یک فرد مستقل وعده داده شده بود، در عمل بسیار محدود است. در اینجا روایت پوپولیستی میتواند پاسخی عاطفی ارائه کند: «تو تنها نیستی؛ ما یک ملت هستیم؛ مشکل تو مشکل ماست؛ و من از طرف این ما برای بازگرداندن کنترل مبارزه میکنم.»
از این منظر، پوپولیسم راست را میتوان تا حدی نوعی بازسازی جمعگرایی در جامعهای فردیشده دانست؛ اما جمعگراییای که برخلاف سنت چپ، بیش از آنکه بر طبقه و منافع مادی مشترک بنا شود، بر ملت، هویت، تعلق و دشمن مشترک استوار است. اگر چپ میگوید افراد از طریق سازمانیابی و همبستگی جمعی قدرت پیدا میکنند؛ پوپولیسم راست میگوید مردم واقعی باید در برابر «آنها» متحد شوند. در اولی، «ما» عمدتاً از طریق منافع مشترک و همبستگی ساخته میشود؛ در دومی، «ما» اغلب از طریق هویت و مرزبندی با دیگری ساخته میشود.
هانا آرنت در تحلیل جنبشهای تودهای به مسئله اتمیزه شدن و انزوای اجتماعی توجه ویژهای داشت. اهمیت دیدگاه او برای بحث حاضر در این نیست که پوپولیسم راست معاصر را با توتالیتاریسم تاریخی کاملاً یکسان بدانیم، بلکه در این است که نشان میدهد از دست رفتن پیوندهای اجتماعی و سیاسی میتواند انسان را در برابر جنبشهایی که احساس تعلق، معنا و هویت فراهم میکنند آسیبپذیرتر کند. انسان منزوی ممکن است برای رهایی از تنهایی به جمعی بپیوندد؛ اما این جمع میتواند به جای گسترش استقلال او، وابستگی او به هویت جمعی و رهبر را افزایش دهد.
روایتهای اقتدارگرا از این جهت قدرت خاصی دارند که میتوانند جهان پیچیده را به یک درام اخلاقی تبدیل کنند: گذشتهای باشکوه، خیانتی بزرگ، بحرانی عمیق، دشمنی داخلی یا خارجی، مردمی قربانیشده و رهبری که وعده نجات میدهد. در چنین روایتی، پیچیدگی اقتصادی و اجتماعی به داستانی درباره خیر و شر تبدیل میشود: «ما» قربانی هستیم، «آنها» مقصرند و یک نیروی قدرتمند باید نظم را بازگرداند.
در برابر این وضعیت، یکی از دشواریهای مهم چپ معاصر این نیست که فاقد روایت است، بلکه این است که در بسیاری از موارد نتوانسته است میان تحلیل ساختاری و تجربه عاطفی روزمره مردم پیوندی به اندازه کافی قدرتمند برقرار کند. چپ میتواند نابرابری، سرمایه مالی، جهانیشدن، خصوصیسازی، تضعیف اتحادیهها و تغییر بازار کار را به شکل دقیق تحلیل کند، اما تحلیل دقیق زمانی به نیروی سیاسی تبدیل میشود که بتواند نشان دهد این ساختارها چگونه در زندگی روزمره مردم تجربه میشوند.
در واقع، مشکل چپ این نیست که باید پیچیدگی تحلیل خود را کنار بگذارد و به روایتهای ساده و نادرست روی آورد. مسئله برعکس این است که چگونه میتوان تحلیلی پیچیده را به روایتی قابل فهم تبدیل کرد، بدون آنکه واقعیت تحریف شود. نانسی فریزر نیز بحران سرمایهداری معاصر را صرفاً یک بحران اقتصادی نمیداند، بلکه آن را بحرانی چندبعدی معرفی میکند که حوزههایی چون دموکراسی، بازتولید اجتماعی، مراقبت و محیط زیست را نیز در بر میگیرد. از این منظر، یکی از چالشهای اساسی چپ میتواند تبدیل این بحرانهای بهظاهر پراکنده به درکی منسجم از ساختار مشترکی باشد که آنها را به یکدیگر پیوند میدهد
چپ نیازمند روایتی است که بتواند ناامنی اقتصادی، کاهش منزلت، نگرانی درباره آینده، بحران مسکن و ضعف خدمات عمومی را در یک چارچوب مشترک قرار دهد، اما علت آنها را به جای دشمنسازی قومی و فرهنگی، در ساختارهای اقتصادی و اجتماعی جستوجو کند.
اینجا مفهوم هژمونی گرامشی اهمیت پیدا میکند. قدرت سیاسی فقط این نیست که یک حزب انتخابات را ببرد؛ قدرت عمیقتر آن است که بتواند تعریف خود از واقعیت را به بخشی از «عقل سلیم» جامعه تبدیل کند. وقتی یک گزاره سیاسی آنقدر تکرار میشود که دیگر به عنوان نظر یک حزب خاص دیده نمیشود، بلکه به صورت پیشفرضی درباره واقعیت جامعه پذیرفته میشود، یک پیروزی هژمونیک رخ داده است. از این منظر، موفقیت یک حزب را نباید فقط با تعداد کرسیهای پارلمان یا درصد آراء آن اندازه گرفت. برای مثال، دموکراتهای سوئد در انتخابات سراسری ۲۰۲۲ حدود ۲۰ درصد آراء را به دست آوردند و حتی تاکنون نیز صاحب پست وزارت در دولت نبودهاند، اما توانستهاند موضوعاتی را در مرکز بحث سیاسی قرار دهند که سایر احزاب ناچار به واکنش نسبت به آنها شدهاند. اگر همه احزاب مجبور شوند درباره مهاجرت، ادغام، تابعیت، جرم، مرزها و امنیت سخن بگویند، حتی اگر با سیاستهای این حزب مخالف باشند، این حزب تا حدی موفق شده است دستور کار سیاسی را تحت تأثیر قرار دهد و میدان منازعه سیاسی را به سوی موضوعاتی بکشاند که خود بر آنها تأکید دارد. در چنین شرایطی، یک حزب میتواند بدون آنکه الزاماً در دولت حضور داشته باشد، از طریق تعیین موضوعات مورد بحث، بر جهتگیری سیاست و حتی بر نحوه تعریف مسائل اجتماعی تأثیر بگذارد. بنابراین، قدرت سیاسی فقط قدرت تصمیمگیری درون دولت نیست؛ قدرت تعیین این نیز هست که جامعه درباره چه چیزی بحث کند، چه چیزی را مسئله اصلی بداند و کدام موضوعات را در اولویت قرار دهد. این تحول را میتوان نوعی پیروزی در سطح دستور کار سیاسی دانست، حتی اگر همه جامعه روایت حزب دموکراتهای سوئد را نپذیرفته باشد.
با این حال، نباید در توضیحِ قدرتِ روایت به دام روایتگرایی افراطی افتاد. روایت به تنهایی انتخابات را تعیین نمیکند. هیچ روایتی بدون زمینه اجتماعی، تجربه واقعی مردم، ساختار طبقاتی، نهادهای سیاسی، رسانهها، سازمان حزبی و شرایط تاریخی نمیتواند به نیروی سیاسی تبدیل شود. روایت جایگزین واقعیت اجتماعی نیست، بلکه واسطهای برای معنا دادن به آن است. حتی میتوان گفت رابطه میان واقعیت و روایت یک رابطه یکطرفه نیست. واقعیت اجتماعی روایتها را شکل میدهد، اما روایتهای مسلط نیز میتوانند نحوه دیدن و تجربه کردن واقعیت را تغییر دهند.
به همین دلیل، رابطه میان واقعیت و روایت را بهتر است به صورت یک فرایند رفت و برگشتی فهمید. واقعیت اجتماعی تجربه ایجاد میکند؛ تجربه احساس ایجاد میکند؛ احساس از طریق چارچوبهای معنایی تفسیر میشود؛ روایت شکل میگیرد؛ روایت هویت جمعی میسازد؛ هویت جمعی به بسیج سیاسی منجر میشود؛ بسیج میتواند به رأی و قدرت سیاسی تبدیل شود؛ و قدرت سیاسی نیز خود واقعیت اجتماعی جدیدی ایجاد میکند که بار دیگر روایتهای تازهای درباره آن شکل میگیرد. البته این زنجیره خطی و مکانیکی نیست. هر مرحله میتواند بر مراحل دیگر اثر بگذارد. حتی ممکن است یک روایت موجود باعث شود فرد یک واقعیت را به شیوهای خاص تجربه کند. به همین دلیل، رابطه میان واقعیت و روایت رابطهای متقابل است.
در نهایت، شاید بتوان مسئله اصلی سیاست معاصر را چنین صورتبندی کرد: چه کسی قادر است تجربههای پراکنده میلیونها انسان را در یک روایت مشترک قرار دهد؟ چه کسی میتواند به مردم بگوید مشکل اصلی چیست، چرا به وجود آمده، چه کسی مسئول آن است، «ما» چه کسانی هستیم و آینده مطلوب چه شکلی دارد؟
راست پوپولیست پاسخ خود را تا حد زیادی با ملت، هویت، مرز، دشمن و رهبر ارائه میکند. پاسخ بدیل چپ نمیتواند صرفاً نفی این روایت باشد. چپ اگر بخواهد در نبرد بر سر معنای واقعیت موفق شود، بهتر است روایتی بسازد که تجربه ناامنی، بیثباتی و از دست رفتن کنترل را انکار نکند، بلکه برای آنها توضیحی متفاوت ارائه دهد. این روایت میتواند بر همبستگی، عدالت اجتماعی، امنیت اقتصادی، دموکراسی، خدمات عمومی و یک «ما»ی فراگیر استوار باشد؛ «ما»یی که برای ساختن خود به طرد، حذف و دشمنسازی نیاز نداشته باشد. از این منظر، انتخابات فقط رقابت بر سر این نیست که چه کسی کشور را بهتر اداره خواهد کرد. پیش از آن، رقابت بر سر این است که کدام روایت از کشور پذیرفته خواهد شد. آیا مشکل اصلی جامعه، نابرابری است یا مهاجرت؟ آیا ناامنی عمدتاً نتیجه تغییرات اقتصادی و اجتماعی است یا نتیجه حضور مهاجران؟ آیا مردم قربانی ساختارهای اقتصادیاند یا قربانی نخبگان سیاسی؟ آیا آینده در بازگشت به گذشته است یا در ساختن جامعهای متفاوت؟
پاسخ به این پرسشها صرفاً نظری نیست. این پاسخها میتوانند تعیین کنند مردم چگونه واقعیت را میبینند، چگونه جایگاه خود را در جامعه تعریف میکنند و سرانجام به چه کسی رأی میدهند. بنابراین قدرت روایت در سیاست دقیقاً در همین نقطه قرار دارد: روایت میتواند واقعیت اجتماعی را به تجربه شخصی، تجربه را به احساس، احساس را به معنا، معنا را به هویت و هویت را به کنش سیاسی تبدیل کند.
بازگشت به گذشته طلایی؟
از همین منظر، نوستالژی راست افراطی برای گذشته نیز بخشی از همین نبرد روایی است. گذشتهای طلایی ساخته میشود تا حالِ بحرانی توضیح داده شود و در پرتو آن، آیندهای مطلوب تصویر شود. اما پاسخ چپ نباید صرفاً انکار این گذشته باشد، بلکه باید نشان دهد که گذشته نیز انتخابی و روایتی ساختهشده است. اگر راست افراطی از دهههای میانی قرن بیستم نظم، امنیت، خانواده و رفاه را به یاد میآورد، باید پرسید چرا فقط این بخشهای گذشته برجسته میشوند و محدودیت حقوق زنان، تبعیض، نابرابری و طرد اجتماعی به فراموشی سپرده میشوند؟ و اگر قرار است واقعاً به گذشته بازگردیم، چرا شکست تاریخی فاشیسم، بیآبرویی نازیسم و حاشیهای بودن راست افراطی در اروپای پس از جنگ را نیز با خود نبریم؟ در بسیاری از کشورهای اروپایی، راست افراطی پس از جنگ، اگرچه از میان نرفته بود، نیرویی سیاسی ضعیف و حاشیهای محسوب میشد و با محدودیتها و بیآبرویی سیاسی و اخلاقی بسیار بیشتری روبهرو بود.
طنز ماجرا دقیقاً در همینجاست: اگر واقعاً قرار است به گذشته بازگردیم، چرا فقط بخشهایی از آن را بازگردانیم؟ شاید بد نباشد جایگاه سیاسی راست افراطی آن دوران را نیز با خود ببریم؛ یعنی آن را از مرکز صحنه سیاسی دوباره به حاشیه بازگردانیم. اما اهمیت این طنز تاریخی در نهایت فراتر از یک شوخی سیاسی است. چالش اساسی چپ این نیست که فقط نشان دهد گذشته آنگونه که راست افراطی تصویر میکند نبوده است. نقد نوستالژی گذشته، بهتنهایی، نمیتواند یک افق سیاسی تازه ایجاد کند. مسئله اساسی این است که چپ بتواند روایتی از آینده بسازد؛ روایتی که به مردم امکان دهد بدون بازگشت به گذشته، دوباره احساس تعلق، امنیت، منزلت و کنترل بر زندگی خود را تجربه کنند. اگر راست افراطی بخشی از قدرت خود را از وعده بازگرداندن یک گذشته خیالی میگیرد، پاسخ چپ نمیتواند صرفاً دفاع از وضعیت موجود یا نقد گذشته مطلوب راست باشد؛ چپ باید بتواند آیندهای را تصور و روایت کند که از نظر سیاسی و عاطفی به همان اندازه، یا حتی بیشتر، قانعکننده باشد.
در این معنا، نبرد سیاسی امروز فقط نبرد بر سر رأی نیست؛ نبرد بر سر روایت جامعه از خودش است. مسئله این است که چه کسی میتواند به مردم بگوید آنان چه کسانی هستند، چه اتفاقی برایشان افتاده، چرا چنین شده است و چگونه میتوان آینده را تغییر داد. حزبی که بتواند چنین روایتی را ارائه کند، پیش از آنکه صندوقهای رأی باز شوند، بخش مهمی از نبرد سیاسی را آغاز کرده است. و هنگامی که این روایت نه فقط در زبان سیاست، بلکه در «عقل سلیم» جامعه تثبیت شود، حزب دیگر صرفاً برای کسب قدرت سیاسی رقابت نمیکند؛ بلکه به نیرویی برای تعیین چگونگی فهم واقعیت اجتماعی تبدیل میشود. به عبارت بهتر: هژمونی سیاسی زمانی شکل میگیرد که یک روایت از سطح تبلیغات حزبی عبور کند و به بخشی از عقل سلیم جامعه تبدیل شود.
پانویسها
[۱] حزب دموکراتهای سوئد در انتخابات سال ۱۹۹۱ سوئد تنها موفق به کسب ۴۸۸۷ رأی شد، یعنی کمتر از یک دهم درصد (۰.۰۹%) مردم سوئد به این حزب رأی دادند. نگاه کنید به:
https://sv.wikipedia.org/wiki/Riksdagsvalet_i_Sverige_۱۹۹۱#cite_ref-۲۰
[۲] نگاه کنید به:
Novus (۲۰۲۶), Väljarprofil – Sverigedemokraterna ۲۰۲۶. Stockholm: Novus.
[۳] نگاه کنید به:
Valmyndigheten (۲۰۲۲), Riksdagsvalet ۲۰۲۲: Valresultat. Stockholm: Valmyndigheten.
Valu (۲۰۲۲), Valundersökning ۲۰۲۲. Sveriges Television / Sveriges Radio.
[۴] گرچه اعضا و حتی رهبران این حزب تا به حال بارها اعلام کردهاند، و در برنامههای قبلی حزب هم این موضوع به روشنی اعلام شده، که هدف اصلی این حزب پاک کردن سوئد از مهاجران است. اما این مقاله به بررسی این موضوع میپردازد که چرا مردم سوئد به این حزب رأی میدهند، نه اینکه هدف اعضا و رهبران حزب چیست)
منابع
Ahmed Sara (۲۰۰۴), The Cultural Politics of Emotion. Edinburgh: Edinburgh University Press.
Arendt Hannah (۱۹۵۱/۱۹۷۳), The Origins of Totalitarianism. New York: Harcourt, Brace & World.
Betz, Hans-Georg and Carol Johnson (۲۰۰۴), “Against the Current—Stemming the Tide: The Nostalgic Ideology of the Contemporary Radical Populist Right.” Journal of Political Ideologies ۹(۳): ۳۱۱–۳۲۷.
Elgenius, Gabriella and Jens Rydgren (۲۰۱۸), “Frames of Nostalgia and Belonging: The Resurgence of Ethno-Nationalism in Sweden.” European Societies ۲۱(۴): ۵۸۳–۶۰۲.
Entman Robert M. (۱۹۹۳), “Framing: Toward Clarification of a Fractured Paradigm.” Journal of Communication ۴۳(۴): ۵۱–۵۸.
Fraser Nancy (۲۰۲۲), Cannibal Capitalism: How Our System Is Devouring Democracy, Care, and the Planet—and What We Can Do About It. London: Verso.
Gramsci Antonio (۱۹۷۱), Selections from the Prison Notebooks. Edited and translated by Quintin Hoare and Geoffrey Nowell Smith. New York: International Publishers.
Han Byung-Chul (۲۰۲۴), The Crisis of Narration. Translated by Daniel Steuer. Cambridge: Polity.
Ivarsflaten, Elisabeth (۲۰۰۸), “What Unites Right-Wing Populists in Western Europe? Re-Examining Grievance Mobilization Models in Seven Successful Cases.” Comparative Political Studies ۴۱(۱): ۳–۲۳.
Laclau, Ernesto (۲۰۰۵), On Populist Reason. London: Verso.
Mammone, Andrea (۲۰۱۱), “Revitalizing and De-territorializing Fascism in the ۱۹۵۰s: The Extreme Right in France and Italy, and the Pan-National (‘European’) Imaginary.” Patterns of Prejudice ۴۵(۴): ۲۹۵–۳۱۸.
Mols, Frank and Jolanda Jetten (۲۰۱۴), “No Guts, No Glory: How Framing the Collective Past Paves the Way for Anti-Immigrant Sentiments.” International Journal of Intercultural Relations ۴۳: ۷۴–۸۶.
Mouffe, Chantal (۲۰۱۸), For a Left Populism. London: Verso.
Mudde, Cas (۲۰۰۹), Populist Radical Right Parties in Europe. Cambridge: Cambridge University Press.
Mudde, Cas (۲۰۱۳), “Three Decades of Populist Radical Right Parties in Western Europe: So What?” European Journal of Political Research ۵۲(۱): ۱–۱۹.
Murphy, Andrew R. (۲۰۲۱), “Political Theory and Nostalgia: The Power of the Past in the History of Political Thought.” In Intimations of Nostalgia: Multidisciplinary Explorations of an Enduring Emotion. Bristol: Policy Press.
Novus (۲۰۱۹), Väljarbarometer december ۲۰۱۹. Stockholm: Novus.
Novus (۲۰۲۰), Väljarbarometer February ۲۰۲۰. Stockholm: Novus.
Novus (۲۰۲۶), Väljarprofil – Sverigedemokraterna ۲۰۲۶. Stockholm: Novus.
Polletta, Francesca, Pang Ching Bobby Chen, Beth Gharrity Gardner, and Alice Motes (۲۰۱۱), “The Sociology of Storytelling.” Annual Review of Sociology ۳۷: ۱۰۹–۱۳۰.
Rydgren, Jens (۲۰۰۷), “The Sociology of the Radical Right.” Annual Review of Sociology ۳۳: ۲۴۱–۲۶۲.
Rydgren, Jens (۲۰۱۸), “The Radical Right: An Introduction.” In Jens Rydgren (ed.), The Oxford Handbook of the Radical Right. Oxford: Oxford University Press.
Smeekes, Anouk, Tim Wildschut and Constantine Sedikides (۲۰۲۱), “Longing for the ‘Good Old Days’ of Our Country: National Nostalgia as a New Master-Frame of Populist Radical Right Parties.” Journal of Theoretical Social Psychology ۵(۲): ۹۰–۱۰۲.
Smeekes, Anouk and Marcel Lubbers (۲۰۲۴), “Our Gloomy Future and Glorious Past: Societal Discontent, National Nostalgia and Support for Populist Radical-Right Parties in the Netherlands.” European Journal of Political Research.
Snow, David A., and Robert D. Benford (۱۹۸۸), “Ideology, Frame Resonance, and Participant Mobilization.” International Social Movement Research ۱: ۱۹۷–۲۱۷.
Steenvoorden, Eefje and Eelco Harteveld (۲۰۱۸), “The Appeal of Nostalgia: The Influence of Societal Pessimism on Support for Populist Radical Right Parties.” West European Politics ۴۱(۱): ۲۸–۵۲.
SVT (۲۰۲۲), Valu ۲۰۲۲: Så röstade olika grupper. Sveriges Television, september ۲۰۲۲.
Taggart, Paul (۲۰۰۴), “Populism and Representative Politics in Contemporary Europe.” Journal of Political Ideologies ۹(۳): ۲۶۹–۲۸۸.
Valmyndigheten (۲۰۲۲), Riksdagsvalet ۲۰۲۲: Valresultat. Stockholm: Valmyndigheten.
Valu (۲۰۲۲), Valundersökning ۲۰۲۲. Sveriges Television / Sveriges Radio.
Manucci,Luca, Steven M. Van Hauwaert (۲۰۲۶), “Authoritarian Nostalgia and Support for Populist Radical Right Parties.” European Journal of Political Research, ۶۵, ۱, (۲۰۲۶), pp. ۱۷۹-۱۹۷.
Wetherell, Margaret (۲۰۱۲), Affect and Emotion: A New Social Science Understanding. London: SAGE.

