site loader

نادر مختاری از معترضان آبان ۱۳۹۸ در کرج در بازداشتگاه کهریزک درگذشت

نادر مختاری از معترضان آبان ۱۳۹۸ در کرج روز شنبه ۲۹ شهریور در بازداشتگاه کهریزک درگذشت.

به گزارش کلمه، نادر مختاری ۳۵ ساله و از معترضان آبان ۱۳۹۸ در شهر کرج بوده ‌است که پس از اعتراضات آبان به مدت یک ماه مفقود شده بود، خانواده او پس از یک ماه وی را در حالی که در کما بوده است در بیمارستان شهدای شهر ری شناسایی و پیدا می‌کنند.

این زندانی سیاسی به‌علت ضربات باتوم در اعتراضات و وخامت اوضاع جسمی چند ماه در کما بوده است. وی قبل از نوروز ۱۳۹۹ و پس از بهوش آمدن، برخلاف نظر پزشکان متخصص و خانواده توسط ماموران امنیتی به بازداشتگاه کهریزک (سروش ۱۱۱ کنونی) منتقل شده و در بهداری این زندان، با وضعیتی وخیم بستری و زندانی می‌شود.

بر اساس گزارش دریافتی کلمه، ماموران امنیتی باوجود وخامت حال این زندانی اصرار بر نگهداری وی در بازداشتگاه کهریزک (سروش ۱۱۱ کنونی) کرده‌اند که این امر منجر به وخیم‌تر شدن حال وی شده و در نهایت روز شنبه ۲۹ شهریور وی درگذشته است.

بر اساس این گزارش که تاکنون جسد وی به خانواده تحویل داده نشده‌ است و همچنین خانواده این زندانی سیاسی و معترض جان‌باخته بشدت تحت فشاره بود و تهدید شده‌اند.

2020-09-22 حیدر قربانی در خطر اعدام

حیدر قربانی در خطر اعدام

جمعیت كردهای مقیم فرانسه : جنایتی دیگرواعدامی نوین در شرف انجام است

اعدام در ایران انسان می بلعد، خون می آشامد. آینده جوانان را تخریب می كند، سرمایه های آتی را منهدم می سازد، انسانهای آزاده را به كام نیستی می كشاند . هنوز شیون و اشكهای مادر نوید افكاری در شیراز بر روی گونه هایش خشك نشده است، هنوز خشم مردم شیراز و باقی بخشهای ایران در دل و جان سبك نشده است، هنوز بار اندوه بر دوشها و دلها از رمق نیفتاده است كه با جنایتی زودرس روبرو شده ایم . این بار دستگاه سركوب و جنایت جمهوری اسلامی در كردستان كه هیچگاه از حركت باز نایستاده است میخواهدانسان دیگری رااز سرراه خود بردارد . دژخیمان رژیمقصد دارند خانواده ای دیگر را بی سرپرست نمایند، فرزندانی را بی پدر سازند تا ماشین سركوبرژیم جهل وجنایت و نادانی بدون وقفه درمسیرویرانگری و كشتارپیشروی كند.به گفته همسر حیدر قربانی، این شخص در كریدورمرگ قرارگرفته است و هرآن امكان اعدام وی وجود دارد . حیدر قربانی در سال ١٣٩٥ در شهر سنندج دستگیر شد و وزارت اطلاعات برایش پروه نده سازی كرد و مثل همیشه دست قاضی را اگر انسان مستقل و با اراده ای هم باشد می بندد و امر دفاع را از جانب وكیل مدافع با دشواری فراوان روبرو می سازد .
جمعیت كردهای مقیم فرانسه همه مراجع وجریاناتطرفدارحقوق بشر، دبیركل سازمان ملل متحد، شورای حقوق بشر و كمیسر عالی حقوق بشراین سازمان و همه مراجع بین المللی و كلیه انسانهای آزادیخواه را به اقدام عاجل برای جلوگیری از اعدام حیدرقربانی و آزادی زندانیان سیاسی در ایران فرامی خواند. همچنین از همه محافل حقوق بشر ایران درخواست می نماید كمپینی برای جلوگیری ازاعدام این شخص و پاسخگویی به درخواست یاری همسرش به راه اندازند.
جمعیت كردهای مقیم فرانسه
بیستم سپتامبر ٢٠٢٠
سی شهریور ١٣٩٩

2020-09-15 فراخوان سایت گزارشگران: اعدام جنایتکارانه نوید افکاری را محکوم میکنیم

فراخوان سایت گزارشگران: اعدام جنایتکارانه نوید افکاری را محکوم میکنیم

سناریو اعتراف گیری تحت شکنجه های وحشیانه و سپس اعدام نوید افکاری بجرم اعتراض علیه فشارهای اقتصادی و اجتماعی از سوی حاکمان جمهوری اسلامی به اجرا گذاشته شد.
آزادگان!

سناریو اعتراف گیری تحت شکنجه های وحشیانه و سپس اعدام نوید افکاری بجرم اعتراض علیه فشارهای اقتصادی و اجتماعی از سوی حاکمان جمهوری اسلامی به اجرا گذاشته شد. ارابه آدمکشی و کشتار مخالفان سیاسی و اجتماعی از سوی استبداد حاکم همچنان میتازد و کماکان از میان بهترین فرزندان این سرزمین قربانی میگیرد. دیروزعلیرغم اعتراضات سراسری و بین المللی به صدور حکم اعدام, اما نوید را به قتل رساندند. اعدام نوید و نویدهای دیگر ولی پایان ماجرا نیست بلکه میتواند آغازی طوفانی برای محکومیت و ابراز انزجار از حاکمیت جمهوری اسلامی و کینه بی پایان مسئولین آن از مخالفان سیاسی و معترضان به اوضاع فاجعه بار اقتصادی و اجتماعی در ایران باشد.

جمهوری اسلامی در برابر مردم معترض به فقر٬ بیکاری و سایر معضلات اجتماعی پاسخی جز قتل و سرکوب وحشیانه آنها ندارد و پی در پی با اعتراف گیری های اجباری و اعدام معترضان برگی جدید به پرونده سیاه حکومت چهل و یکساله خود میافزاید.

امروزه اعتراضات سراسری به سرکوب, کشتار, فساد, فقر, بیکاری, بی آیندگی نسل جوان و دهها بحران سیاسی, اجتماعی و اقتصادی دیگر, ابعادی میلیونی و گسترده دارد. بسیاری دیگر از معترضان بازداشتی دیماه سال 1396 و ابانماه 1398 همانند حیدر قربانی، هوشمند علیپور، سامان کریمی، عباس محمدی، امیرحسین مرادی، سعید تمجیدی و دیگران همچنان تحت شکنجه و زندان و خطر اعدام قرار دارند. حاکمان با شکنجه, اعتراف گیری اجباری و اعدام جوانان بیدار کشورمان مقصودی جز ایجاد رعب و وحشت عمومی در جامعه ندارند. اعدام نوید افکاری هم اکنون نوید گسترش و بسط مبارزه علیه اعدام و علیه جمهوری اسلامی را میدهد.

ما فعالین سیاسی, اجتماعی و فرهنگی ضمن محکوم نمودن این اقدام وحشیانه و ضد بشری جمهوری اسلامی و ضمن همدردی با بازماندگان این ورزشکار و کارگر که بجرم اعتراض به اوضاع فاجعه بار زندگی خود و زحمتکشان و کارگران وحشیانه اعدام شد, نظر تمامی بیداران و افکار عمومی جهانیان را به این قتل عمد حاکمان مذهبی در ایران جلب نموده و میخواهیم که مراتب اعتراض خود را به جمهوری اسلامی اعلام نمایند.

صدای همه زندانیان سیاسی باشیم و با ادامه مبارزه و اعتراض و محکومیت اعدام نوید افکاری، نگذاریم رژیم سرکوبگر جمهوری اسلامی به تکرار این جنایات ادامه دهد.

گزارشگران

14.9.2020

آدرس برای اعلام پشتیبانی ها

gozareshgar1001@yahoo.de

www.gozareshgar.com

Continue Reading

2020-09-15 گفتگو درسحرگاهی نمناک :  حسن حسام

گفتگو درسحرگاهی نمناک : حسن حسام

نوید گفت :

بهرطناب دار

دنبال گردن می گردند

اسماعیل گفت :

گردن عادی نبود !

طناب ،

نفسش بریده شد،

تا نفسش را گرفت !

گردن ِ پهلوان ،

برای طنابشان

رمقی نگذاشته بود !

طناب گفت :

مرا بافته اند اسماعیل

پیش ازاذان صبح

با نام قاصم الجبارین

پس از طهارت و بعد از وضو .

مادربهیه اما

غرقه در جنون عاشقی ،

در خود می پیچید:

«همه ی جونوم نویده

همه ی عمروم نویده…»

شعله ی دادخواه

با دلی سوخته پیام فرستاد:

اشکت را نهان کن

بهیه !

چهره دربالش فروکن

مبادا ضجه ات بشنوند ،!

شادمان می شوند !

دشمنان !

اشک ها را نهان کن بهیه

بگذار در ترسشان کلافه شوند

برخیز و هماواز ِما شو بهیه جان !

مردمان ِاعماق اما ،

با تلخی ِنگاهشان گفتند :

مادرا

خوش سَرِشتی او را

از آب ِ چشم

و خون ِ دل ، رعنا پسری گردن فراز!

صدای ما بود پهلوان !

طناب سر افکنده گفت :

طعنه می زنیدچرا

بافتند مرا

بافتند

بادستانِ سربازان ِ امام زمان

از الیاف آیات الهی

آنگاه مرگ

پیروز و مست ،

هماواز ِ طناب ،

میدان گرفت :

وروح ِ مرا در طناب تنیدند

تا پهلوان کُش شود

اسماعیل گفت :

گردن ِپهلوان بود آخر

وبهیه ی مادر

اسپندی بود در آتشی گداخته :

«همه ی جونوم نویده

همه ی عمروم نویده…»

طناب

سرافکنده ،

با خود به نجواگفت :

حق با تواست اسماعیل!

گچ کار ،

پهلوان بود!

نفسم بریده شد ،

تا نفس اش را گرفتم !

*

پس آنگاه

در سحر گاه ِ نمناک

قاضی القضات

در «عادل آباد» ،

تحکیم ِ قدرت ِحاکم را

به سجده در افتاد و پیشانی بر مُهر نهاد …

پاریس 2020/09/13

نقل قول ها از :

پیام صوتی ـ تصویریِ نوید افکاری / صفحه شخصی اسماعیل بخشی /

پیام صوتی ـ تصویری ِمادر بهیه / پیام صوتی ـ تصویری ِشعله پاکروان مادر ِریحانه

حفظ جان و سلامتی دانش آموزان و آموزش رایگان و با کیفیت

بازگشائی‌مدارس و مسئولیت نهادهای در قدرت:

“حفظ جان و سلامتی دانش آموزان و آموزش رایگان و با کیفیت دو خواسته مهم خانواده ها ست”.

سال تحصیلی1399–1400در حالی آغاز می شود که وضعیت نابسامان مدارس، به لحاظ ایمنی ساختمان و استانداردهای آموزشی بسیارپایین است. مشکلات جمعیت دانش آموزی در حاشیه شهرها فجیع و غیرقابل توجیه است. در مناطقی از کشور که اصلا کلاس و مدرسه ای وجود ندارد چه برسد به اینترنت!

آموزش رایگان و استاندارد از وعده های حکومت ، در طی این ۴۰ سال نه تنها اجرایی نشده بلکه با گسترش مدارس غیر انتفاعی و هیئت امنایی و نخبگان و فرزانگان ، عملا زمینه غارت و تبعیض فضای آموزشی را نهادینه کرده است. بودجه سرانه مدارس دولتی کفاف خرید گچ مورد نیاز مدارس را هم نمیدهد . مردم شاهد ” کاریکاتوری از آموزش رایگان ” هستند.

جمعیتی در حدود ۳ و نیم میلیون دانش آموز، در نقشه اجتماعی ایران فاقد جایگاه معین و تعریف شده ای هستند .تحمیل شرایط قرنطینه به دلیل اپیدمیک کرونا، عملا ارتباط این دانش آموزان را با سیستم نیم بند آموزشی هم قطع کرده است. طبق گفته مسئولان آموزشی:« هیچ تضمینی برای حفظ سلامتی بیش از15میلیون دانش وجود ندارد» تنها چاره را آموزش از راه دور و استفاده از “شبکه شاد” می بینند. وقتی آموزش مجازی و از راه دور مد نظر باشد، داشتن اینترنت و تبلت و کامپیوتر به عنوان ابزار آموزش، نیاز اولیه و پایه ای خواهد بود و در ذیل مقوله تحصیل رایگان قرارمی گیرد. اما دولت روحانی و دیگر حکومتیان رایگان بودن اینترنت و ابزار دیگر را قبول ندارند و تامین این نیازها را به عهده خانواده هایی گذاشته اند که در تامین نان شبشان هم ناتوان هستند.

ما معلمان، بازنشستگان، کارمندان و کارگران به عنوان اولیای دانش آموزان در این شرایط بحرانی نگرانی خود را نسبت به سلامتی فرزندانمان و عدم تامین امکانات آموزشی مناسب ابراز نموده و همه نهادهای در قدرت را در یک کلیت مسئول عواقب آن می دانیم.

معلمان نباید مسئولیت تحصیل آنلاین دانش آموزان را با صرف وقت و هزینه طاقت فرسا متحمل شوند. تهیه برنامه آموزشی برای تدریس آنلاین زمان و مخارج زیادی را بر دوش معلمین می گذارد. تامین اینترنت رایگان و وسایل ارتباط جمعی ( گوشی و تبلت) باید به عهده آموزش و پرورش باشد .

ما با امضای این متن، به مسئولین هشدار میدهیم که با زندگی و جان و سرنوشت فرزندانمان بیش از پیش بازی نکنید.

آموزش رایگان؛ استاندارد و فارغ از همه نوع تبعیض خواسته بر حق ماست.

امضا کنندگان :

1- محبوبه فرح رادی

2- محسن نورایی

3- امید ناصحی

4-‘اعظم حسنی

5-مهناز لطفی

6-منیژه فروزنده

7-مینوخدیو

8-راضیه دزفولی

9-مریم فولادی

10-حسین شاهپری

11-نرگس باوی

12-فرهاد یثربی

13-کاظم مینائی

14-رحیم شجری

15-نصرت یزدانی

16-زهره خوشنویس

17-واله رمانی

18- پویان نورایی

19- رحیم امیری

20- سعید اصفهانی

21- ملیحه سلیمانی

22- هما عسگری

23- مهناز شوشتری

24- زهرا سلطانی

25- علی توانا

26- بیژن نجفی

27-خدیجه موسوی

28- تهمینه خسروی

29 -سارا پازتاریان

30- مهناز قربانی

31-شهین طالبی

32-جمشید فرهی

33- امید تهرانی

34- ناصر خسروی

35- فرح زحمتکش

36- منصور مختاری

37-حسین بابازاده

38- شهلا بابایی

39- مینا کاظم زاده

40- فرزانه راجی

41-مریم طاهری

43-ژاله صفری

44- یعقوب صفری

45-مریم طالب زاده

46 – سندیکای کارگران فلز مکانیک ایران

47 – ژاله روحزاد

48- پروین شایگان

49 – فولاد محمدی

50- کبری فروزانفر

51 – نسرین خدایاری

52- محمد رفیعی

53 – نادر رفیعی

54 – فهیمه باد کوبه

55- شکوفه سلیمان

56 – باهره علمداری

57 – لی لی ایلکایی

58 – روح الله مهدی پور

59 – جعفر ابراهیمی

60 – باز نشستگان بافنده سوزنی

61- باز نشستگان فلز مکاتیک

62 – گروه اتحاد باز نشستگان

63- پروین آزاد

64- شهلا خباز راده

65- نرگس خرمی

66- وحید میر شکار

67- محدث

68- زهرا وفایی

69 – اتحاد بازنشستگان ایران

70- سندیکای نقاشان استان البرز

71 – شورای همبستگی کارگری

72- عالیه اقدام دوست

73- آمته کبریایی

74- فریدون سرحدی

75- شیرین احمدی

76- جمیله روح زنده

77- محمد جواهری

78- یدالله ویژه

79- علیرضا گلی

80 – ابراهیم خدادادی

81 – عین الله رحیمی

81 – تعدادی از معلمان سواد آموز کودکان کار و خیابان

82- مهران محبوبی

83 – صدیق کریمی

84- رویا پرواز

85 – شهلا یوسفی

86 – عادله لامعی

87- امیر زارع

88- مهندس سعیدی

89- عباس محمدی

90- بانو ایرانی

91- توران شهروندی

92- جمشید صدقی

93- سیروس خلیل زاده

94-پروین نخستین

95- طاهره کبریایی

96- شهناز فروتن

97- معصومه قنبری

98 – رضا قنبری

99 – بهنام ابراهیم زاده

100 یاری روشنی

101 – رحمان بیگی

102 – انجمن برق و مکانیک کرمانشاه

103 – فعالین لغو کار کودک

104 – عزیز عزیزی

105 – منوچهر آقا بیگی

106- مهدی علیزاده فخر آبادی

107- شیوا رشیدی

108- عیسی ابراهیم زاده

109مرضیه خسرویان

110 – مریم دانشور

111 – مسلم کریمی

112- عبدالرضا پاک سرشت صوفی

113-رضا فلاح

114- منصوره فارسی جوکاری

115- حمید بارانی

116- نرگس محمدی

117 – مریم پور محمدی

118- رعنا شکوهی

119- یاسر سرمدی

120 محمد پور علی

121- مینو کیخسروی

122- الدوز هاشمی

123-مهرنوش حیدرزاده

124 – پریچهرعزیزی

124- حسین رضایی

125- عبدالله رضایی

126- محمود بهشتی لنگرودی

127- عالیه امیری

128- مژگان خوش عاقبت

129- ملیحه کریم الدینی

130- مهرداد باغشنی

2020-09-09 بیانیه ی شورای هماهنگی تشکلهای صنفی فرهنگیان ایران

بیانیه ی شورای هماهنگی تشکلهای صنفی فرهنگیان ایران

بیانیه ی شورای هماهنگی تشکلهای صنفی فرهنگیان ایران

به مناسبت باز گشایی مدارس ایران شهریور 1399

هموطنان ارجمند، خانواده های گرامی ، دانش آموزان عزیز

تشکلهای صنفی فرهنگیان ایران از گفتگوی یک طرفه با مسئولین کشور خسته شده اند،

ما میدانیم که قدرتمداران حاکم نیز، یارای شنیدن فریاد عدالتخواهی مردم را ندارند.

همه ی ما میدانیم که درخزانه ی حاکمیت چیزی نمانده است، که خرج مردم ایران بشود. آنچه بدان رسیده ایم این است که چشم امیدمان را از حاکمان بی مسئولیت بریده، وبه خویشتن خود بازگردیم.

که گفته اند: کس نخارد پشت من، جز ناخن انگشت من

از این رو برآن شدیم که برای یافتن مرهمی، بربخشی از دردها یمان که رهآورد 40 سال بیداد و بی تدبیری است، با شما سخن بگوییم.

ما معلمان میدانیم که دولت های گذشته و امروز، برای آموزش و پرورش فرزندانمان ، حتی برای جان آنان نیز هیچ ارزشی قائل نبوده ونیستند.

حاکمان، آموزش و پرورش را وزارتخانه ای مصرفی تلقی کرده و با برنامه ریزی های پیچیده، صد درصد هزینه های آنرا ازجیب مردم فراهم نموده و حتی مدارس پولی (آزاد) را برای خود، به بنگاهای در آمدزایی تبدیل کرده است، تا آنرا خرج هزینه های غیر عقلانی حاکمیت کنند.

مامیدانیم حاکمان وظیفه دارند، مانند بیشتر کشورهای جهان ، دست کم ابزارهای آموزشی (تبلت ، سیم کارت،اینترنت پر سرعت و سایرابزارهای فضای مجازی) را در این مرحله ی بحرانی برای دانش آموزان و معلمان فراهم کنند، اما شوربختانه مدیران آموزش و پرورش هزینه ی آب، برق، گاز، گچ و گازوئیل مدرسه را هم از جیب مردم فراهم می کنند.

ما میدانیم آموزش و پرورشِ مناطق محرومی که مردمش توان پرداخت پول به نام “کمکهای مردمی” را ندارند، فرزندانشان یا از سرما میلرزند ، یا از گرما می پزند، یا می سازند و می سوزند.

ما میدانیم که هیچ مسئولی نگران جان هیچ شهروند ایرانی نیست .

ما میدانیم که دولت از هزینه کردن یک تب سنج، برای فرزندان این سرزمین نیز دریغ می کند، وهرگز به غربالگری دانش آموزان و معلمان و مرتبطین با آنان نخواهد پرداخت.

ما میدانیم که مدارس این سرزمینِ ثروتمند، ازداشتن کمترین سیستم تهویه بی بهره است، کمترمدرسه ای در ایران یافت می شود، که حتی از یک پنکه ی سقفی هم بهره مند باشد؛ آموزش و پرورش از فراهم کردن کمترین مواد شوینده و ضد عفونی کننده نیز ناتوان است.

همه ی ما میدانیم که دستورات و تحکمات سیاسیون حاکم، با توصیه های دانشمندان جهان و سازمان نظام پزشکی ایران، و کمیته ی ملی مبارزه با کرونا، که از تازه ترین تکنیکهای علم پزشکی استفاده می کند، درتضاد آشکاراست.

ما میدانیم که اگر یک تن از خانواده ای به کرونا گرفتار شود، هیچ امیدی به پشتیبانی حاکمان نخواهد داشت، از این رو شایسته است که مردم ایران از به خطر انداختن جان خود و فرزندانشان به هر شکل ممکن پرهیزنمایند.

شورای هماهنگی تشکلهای صنفی فرهنگیان ایران ، تولید محتوای آموزشی با کیفیت را خارج از توان مدرسه و معلمان دانسته ، و راه چاره ی ادامه ی تحصیل جوانان و نوجوانان را در دوران کرونا، فراهم کردن بسته های آموزشی( سی دی، رم، فلش و…. ) همچنین آموزشهای تلویزیونی میداند.

همچنین شورای هماهنگی پیشنهاد می کند، از فضای کلاسها ی درس فقط برای رفع اشکال درسی و برگزاری آزمونهای مستمر، آنهم با آمار روزانه یک چهارم دانش آموزان در هر کلاس درس بهره برداری شود.

شورای هماهنگی تشکلهای صنفی فرهنگیان ایران

15 شهریور 1399

2020-09-09 دارِ مکافات: زنان، توسعه و روایت‌های آزار جنسی / لیلا پاپلی یزدی

دارِ مکافات: زنان، توسعه و روایت‌های آزار جنسی / لیلا پاپلی یزدی

دارِ مکافات: زنان، توسعه و روایت‌های آزار جنسی / لیلا پاپلی یزدی
در سال 92، با پنجاه نفر از دانشجویان و فارغ‌التحصیلان زن رشته‌ی باستان‌شناسی مصاحبه کردم.[1] همان‌طور که بعدتر در مصاحبه و یادداشتی در این باب تذکر دادم، بیش از 40 نفر از این زنان، خشونت‌های جنسی را در شکلهای گوناگون تجربه کرده بودند. بعد از مصاحبه‌ی من[2] و همکار و دوستم مریم دژم‌خوی[3] اولین واکنش‌های منفی از سوی زنان همکارِ سابق بود. «خودشون لابد خواسته ان»، «کرم از خود درخته…»، «اگه راسته، چرا برای من اتفاق نیفتاده؟»… در آن ای‌میل‌های سهمگین روزهای پس از آن مصاحبه‌ها، تکرارشونده‌ترین عبارات نوعی فاصله‌گذاری را به ذهن متبادر می‌کرد. زن‌های پیام‌دهنده در حالتی تدافعی سعی می‌کردند خودشان را از همکاران و دانشجویان مورد تعرض‌شان جدا کنند. یک‌سال بعد وقتی یکی از همکاران سابق با به اشتراک گذاشتن عکس‌های خصوصی و گفتگوهای شخصی من که تصویر آنها را از فیس‌بوک کپی کرده بود، در محیط عمومی جامعه‌ی باستان شناسی تلاش کرد مرا در فشار قرار دهد، تصمیم گرفتم برای همیشه از آن فضا و صنف بیرون بیایم. دلیلش بیش از هر چیز سکوت زنانِ همکارم بود. انتظاری نداشتم کسی از من دفاع کند اما انتظار داشتم خودشان را در جایگاه من فرض کنند و بدانند قربانی بعدی آزارگر می‌تواند خودِ آنها باشد.

در رشته‌ی باستان‌شناسی این آزارها تباری طولانی دارد و شاید مشخص‌ترین آنها در تغییر واحدهای این رشته در سال 1365[4] روی داده باشد که طی آن گروه باستان‌شناسی دانشگاه تهران تصمیم می‌گیرد زنان دانشجو را از واحدهای کاوش حذف کند و آنها را برای کارآموزی به موزه بفرستد. در بین اعضای گروه تنها دو نفر، دکتر یوسف مجیدزاده و دکتر صادق ملک شهمیرزادی با این طرح مخالفت کردند و این طرح تا میانه‌ی دهه‌ی 70 اجرا می‌شده است.[5] این بدان معناست که رشته‌ی باستان‌شناسی احتمالاً یکی از تنها رشته‌های علوم انسانی که تلاش کرده تحقیر و آزار زنان را در ایرانِ بعد انقلاب سازمان‌دهی و سیستماتیک کند، فشاری که به‌طور نظام‌مند شده تلاش کرده تا زن‌ها مهارت‌های کمتری در رشته‌ی تحصیلی‌شان به دست بیاورند، از این نظر قابل مداقه و بررسی است.

در سال‌هایی که در موزه‌ی ملی کار می‌کردم بارها از زنانی که یک نسل از من بزرگ‌تر بودند شنیدم که در نیم‌سال ششم تحصیل که پسرها به کاوش برده می‌شدند و دخترها به موزه چه فشار روانی هولناکی را تحمل می‌کرده‌اند. بعدتر همین دیدگاه به شکل فشارهای جنسیتی، دیوانه خواندن زنان، آزارهای جنسی و امثالهم ادامه داشته است. نتیجه‌ی مشخص این روند، تاریخی است سراسر مردانه که زنان، کودکان، دگرباشان، توان‌خواهان از آن حذف شده‌اند. تاریخ جنگ، سخت‌کشی و ویرانی به جای تاریخِ آدمی.

***

در هفته‌های گذشته با صدها روایت تعرض و تجاوز در فضای مجازی مواجه شده‌ایم. روایت‌ها از نظر آشنایی با آزارگر به دو دسته تقسیم می‌شوند، آزارگران غریبه و آشنا. در مورد آزارگران آشنا از منظر محل آشنایی دو دسته‌ی کلی وجود دارد، آزارگرانی که در محیط کار، دانشگاه، کارگاه و در حین همکاری قربانی را انتخاب کرده‌اند و آزارگرانی که در محیط‌های دیگر مانند محیط‌های خانوادگی و میهمانی‌ها قربانیان را مورد آزار قرار داده‌اند. از منظر تعدد روایت‌ها به نظر می‌رسد، روایات زنانی که آزارگرانشان آن‌ها را در محیط‌های کار انتخاب/شکار کرده‌اند بیش از دیگران است. این تعدد ممکن است به این دلیل باشد که زنان تحصیل‌کرده و شاغل دسترسی بیشتری به فضاهای مجازی دارند یا حتی این‌که روایت را زودتر از زنان غیرشاغل آغاز کرده‌اند. با این حال همین روایت‌ها که با هشتگ #تجاوز و اسامی متجاوزین در فضاهای مجازی به اشتراک گذاشته شده‌اند، خود می‌توانند به‌عنوان بستری برای تحلیل این موضوع که فضای کاری در ایران برای زنان ناامن است ملاحظه شوند.

***

در سال 1357،[6] جمعیت روستایی و شهرنشین در ایران به عددی برابر می‌رسند. شهرها از جمعیت انبوهی سرشار می‌شود که به‌تدریج با نظم نوین شهرنشینی آشنا می‌شوند، رویدادی که در شکل‌گیری و پی‌آمدهای انقلاب بی‌تاثیر نیست. همین اتفاق در افزایش تعداد دخترانِ دانشجو نیز می‌افتد.[7] اما به محض وقوع انقلاب، زنان، اولین اهداف یکسان‌سازی می‌شوند. اجباری شدن حجاب تنها یکی از فشارهایی است که بر زنان آورده می‌شود. رویداد دیگری که امروز کمتر در مورد آن سخن گفته می‌شود، تغییر در قواعد مراکزی است که زنان در آن کار می‌کرده‌اند. زنان قاضی از دادگستری کنار گذاشته می‌شوند، بسیاری از زنان هیئت علمی دانشگاه مجبور به ترکِ محل کار می‌شوند[8] و در صورت مقاومت با عواقبی روبه‌رو می شوند، زنان شاغل در بخش‌های درمانی مجبور به پذیرش لباسی می‌شوند که کار کردن در آن سخت و طاقت‌فرساست و زنان خواننده، رقصنده، و هنرمند و ورزشکار تقریباً به‌تمامی از جامعه حذف می‌شوند.[9] بنابر گزارش مهناز متین و ناصر مهاجر،[10] بسیاری از زنان معترض به اجباری‌شدن حجاب پیش‌بینی می‌کرده‌اند که به‌تدریج از فضای کار کنار گذاشته شوند و ازاین‌رو به نظر می‌رسد قیام زنان در اسفند سال 57 نه‌تنها در مورد حجاب که فراگیرتر از آن در بابِ رژیم جنسیتی جدید بوده باشد.

پیش از انقلاب 1357 به ویژه در فرایند اصلاحات ارضی زنان روستایی فشار اجتماعی قابل توجهی را متحمل شده بودند. از آنجا که حاکمیت در بیشتر روستاهای اصلاحات ارضی شده، تنها مالکیت مردان [سرپرست خانوار] را به رسمیت شناخته بود[11]. زنان روستایی که در پی تغییر رژیم اقتصادی مجبور به مهاجرت به شهرها می‌شدند، به علت از دست دادن همین زمینها تا حد زیادی امکانهای اقتصادیشان را از دست داده بودند. این وضعیت بعد از 1357 به زنان شهری تعمیم یافت. در دهه 1360، و در حین جنگ ایران و عراق، کم‌ترین نرخ مشارکت اقتصادی و نرخ اشتغال زنان ایرانی ثبت شده است.[12] جنگ به نفع مردانه کردن بیشتر فضا پیش رفت. آن‌چنان که دیگر حتی تصاویر زنان از پروپاگاندا حذف شد. بعد از جنگ نیز به نظر نمی‌رسد اراده ای سعی در وارد کردن دوباره زنان به بازار کار کرده باشد از آنجا نزدیک به دو دهه است نرخ اشتغال زنان در حدود سیزده درصد باقی مانده و رشد نکرده است.

امروزه رتبه‌ی ایران در شکاف جنسیتی،[13] 148 است و در سال 2019، تنها پنج کشور سوریه، کنگو، یمن، عراق و پاکستان وضعی بدتر از ایران دارند. بر اساس همین آمار، نرخ مشارکت اقتصادی و اشتغال زنان در ایران یکی از پایین‌ترین نرخ‌ها در جهان است. که در این بین زنان با تحصیلات دانشگاهی نرخ بیکاری بالاتری نسبت به زنان کم‌تر تحصیل‌کرده دارند (تصویر1).

تصویر1- نرخ بیکاری زنان باسواد در سالهای 87 تا 95

(مرکز آمار ایران، بررسی شاخص‌های عمده بازار کار)

***

پروپاگاندای بعد از انقلاب 1357، بر تحریک‌آمیز بودن بدن زن تأکید دارد. استانداردِ زن خوب تعریف شده در تلویزیون جمهوری اسلامی موجودی است سراپا پوشیده بدون تقریباً هیچ حرکتی. همانطور که در یادداشت دیگری تأکید کرده‌ام، زنانی که سعی در شکستن سدهای موجود داشته‌اند فاحشه، روسپی، برپاکننده‌ی خانه‌ی فساد، فریب‌خورده، زشت، برهنه و عریان[14] خوانده شده‌اند. وجود گشت ارشاد، تأییدکننده‌ی این دیدگاهها در سطحی اجتماعی است. روی دیگر سکه‌ی روسپی خواندن زنانِ دارای عاملیت اجتماعی، تلاش برای آن است که او را موجودی ساده، بدون هوشیاری و دارای استعدادِ فریب خوردن نشان دهند. از منظر پروپاگاندا، این موجود ضعیف، جز در پناه مردانِ استانداردِ سیستم نمی تواند و نباید کنشی نشان دهد.

سال‌ها چنین تبلیغی از زن در محیط کار موجودی مزاحم، اغواگر و فریب‌کار ساخته که پذیرندگان رژیم جنسیتی جدید تلاش می کنند او را پس بزنند. در مورد زنان، بحث اصلی سیستم هل دادن زنان به مرزهای بدن‌شان است. «زن تنها به مثابه تن» و نه اندیشه و نه اختیار و نه ذهن/ذهنیت. چنین راهکارهایی است که محیط‌های کار را برای زنان ناامن می‌کند و همین یکی از دلایل متعددِ کاهش نرخ مشارکت اقتصادی و اشتغال زنان در ایران است.

***

در این نوشتار کوتاه تلاش کردم تا تأکید کنم تجاوز/ آزار/تعرض جنسی در ایران تا حد زیادی سازماندهی شده و سیستماتیک است. حتی افرادی که بیرون از محیط‌های کاری آزار می‌رسانند در یک معنای کلی تحت تأثیر پروپاگاندا و تبلیغات و آموزش و پرورش بوده‌اند. البته این هیچ از مسئولیت فردی آزارگران کم نمی‌کند بلکه این فرض نشان می‌دهد که اتفاقاً علاوه بر لذت‌ ‎جویی فردی، اینان دست در دست ساختارِ سرکوب، به کاهش روند توسعه در ایران با حذف نیمی از نیروی کار، کم شدن اشتغال زنان و ناامن شدن فضای کاری یاری رسانده‌اند.

***

روایت‌های تجاوز و تعرض نه فقط رویدادهای فردی که بخشی از تاریخِ توسعه‌نیافتگی در ایران است. روایت‌هایی که نشان می‌دهد رویکرد برخی آزارگران بر درخواست بخشش از افراد آسیب‌دیده تا حد زیادی موضعی غیرمسئولانه نسبت به اتهامی است که به آنها وارد شده، از آن رو که بزه آن‌ها نه لزوماً نسبت به یک فرد که نسبت به یک جامعه اتفاق افتاده است. در یک مقیاس کلان، این روایت‌ها نشانگر چرایی عدم‌مشارکت بخش بزرگی از جامعه در میدانِ کار و دلیلی غایی بر بحث‌های گوناگونی است که بر این فرض استوار بوده‌اند که موانع بسیاری در فضای کاری ایران برای پذیرش زنان وجود دارد.[15] از این رو روایت‌های یاد شده نه فقط از منظر جنسیت که از منظر اجتماعی/ سیاسی و همچنین رویکردهای سرکوب نیز قابل‌توجه و صورت‌بندی است.

***

وضعیت اقتصادی و فشارهای اجتماعی به‌ویژه بعد از آبان 98، به‌وضوح نشان می‌دهد که نظم‌های پیشین شکست خورده‌اند. در این میان پایین بودن نرخ اشتغال زنان، مزید بر سایر فشارها شرایط اقتصادی و معیشتی زنان طبقات متوسط و فرودست را در مخصمه قرار داده است. بسیاری سالهاست کارهای بدون بیمه و با حق حداقل دستمزد انجام می‌دهند که فاقد قرارداد و امنیت شغلی است اما در شرایط اقتصادی فعلی در نمی‌تواند بر همین پاشنه بچرخد. برای زنان بسیاری راهی جز بازپس‌گیری میدان باقی‌ نمانده است. زنان نسل جوان، آرام‌آرام می‌آموزند که چطور باید به میدان بازگشت و واضح است که بازگشت به میدان از شفاف کردن فضا، افشای عواقب و چرایی کم‌بودن مشارکت تا امروز می‌گذرد. اگر اراده‌ای برای بهبود فضا وجود ندارد، آنان شاید خود از همین امکانات محدود مانند شبکه‌های اجتماعی فیلتر شده بتوانند به‌عنوان پایه‌ای برای تغییر استفاده کنند.

روایت‌ها به‌ویژه آن‌ها که با نام و نشانی دقیق آزارگر منتشر می‌شوند به‌طور مشخص رابطه‌ی آن فرد با ساختار مردسالار/ سلطه را معلوم می‌کند، فرای این‌که فرد در روزمره، خود را منتقد همان سیستم نشان داده باشد یا نه. سال‌ها سیستم حاکمیتی از ابزارهایی مانند طویل کردن مدت تحصیل برای به تأخیر انداختن زمان ورود به کار استفاده کرده اما پیش‌بینی نکرده که همین فرصت‌های محدود را زنان مورد استفاده قرار داده‌اند تا به‌تدریج بر فضای فشار فائق آیند. حالا هم روایت‌های تعرض، جامعه و ساختار سیاسی را در مقابل مونولوگی قرار داده که چه به آن پاسخ بدهد چه ندهد، روایتگر آن دست پیش دارد.

***

برای من که روزگاری در افشای ناامنی فضای کاریِ خودم برای زنان کوشیدم، خواندن روایات راویان حسرت‌بارتر است، چه اگر آن سالها این روایات جدی گرفته و به گفتمان بدل می‌شد ممکن بود بشود دست‌کم نفراتی از نسل جوان را نجات داد. ما پس زده شدیم و اجتماعات صنفی‌مان کوشیدند با اعتبارزدایی از مایِ افشاکننده خودشان را در سایه‌ی امنیت مردسالاری حفظ کنند. حالا پرده‌ها برافتاده و از قضای روزگار یکی از متواترترین روایت‌های تجاوز و تعرض در بابِ دانشجوی سابق رشته‌ی باستان‌شناسی ارائه شده است. تا امروز توضیحی نشنیده‌ایم که در چه زمینه و در چه فرایندی چنین بزه مخوفی سال‌ها شکل گرفته، توجیه شده، پنهان شده و به زیست خود ادامه داده است. سکوت اجتماع صنف پیشینِ من استعاره‌ای از سکوتِ مرگباری است که امروز در مقیاسی کلان از توجیه‌کنندگانِ ساختار قدرت می‌شنویم. واقعیت ترسناک اما برای آنان این است که تاریخ نشان داده نظم‌های اجتماعی ابدی نیستند، فرودستان با بلند کردن صدایشان سرانجام روزی جایگاه‌های فرادستی را متزلزل می‌کنند، چنان‌که بارها این روند روی داده است – آن لحظه، همان وعده‌ی باستانیِ «دار مکافات» بودن دنیا است. تا در آن لحظه کجا ایستاده باشیم…

مجله کارخانه-صدای کارگران: پرستاران، کارگرانِ خسته و خشمگینِ دوران کرونا

پرستاران، کارگرانِ خسته و خشمگینِ دوران کرونا
این روزها همه‌گیری ویروس کرونا پرستاران را بیش از پیش متحمل فشار و آسیب و کاسه‌ی صبرشان را لبریز کرده است. به‌عنوان پرستار شاغل در یکی از بیمارستان‌های سنندج و تجربه‌ی دو هفته‌ی کاری در بخش کرونا این شرایط طاقت‌فرسا را از نزدیک لمس کرده و همچنین شاهد آن در بین همکاران بوده‌ام.

شرایط طاقت‌فرسای بیمارستان
با شروع نوبت کاری و ورود به بخش آن چه بیش از همه خودنمایی می‌کند اِشغال تمام اتاق‌ها و تخت‌های بخش توسط بیماران کرونایی است. پوشش‌های مخصوص بخش کرونا و اجبار استفاده از ماسک، شیلد و عینکِ مخصوص نفس کشیدن را بسیار سخت می‌کند؛ آن هم نه پس از اتمام یک نوبت هفت ساعته‌ی صبح یا عصر یا گذراندن یک نوبت ۱۳ ساعته‌ی شب بلکه در همان نیم ساعت اول! در این شرایط بعضی از همکاران گاهی به‌دلیل غیراستاندارد بودن لباس‌ها و عدم تحمل آن در طول نوبت کاری‌شان‌ مجبور به استفاده از گاون به‌جای پوشش مخصوص کرونا می‌شدند و خود را بیش از پیش در معرض خطر قرار می‌دادند.

اما مشکل بزرگ‌تر در رابطه با این پوشش‌ها عدم امکان استفاده از سرویس بهداشتی با این لباس‌ها بود چرا که در طول نوبت فقط یک دست لباس به پرسنل تعلق می‌گرفت و با توجه به این که برای استفاده از سرویس بهداشتی لباس باید کاملاً از تن خارج شود و این که امکان پوشیدن مجدد آن با توجه به آلوده‌بودنش وجود نداشت، در این زمینه به شدت با مشکل روبه‌رو می‌شدیم. تا جایی که گاهی برای کاهش نیاز خود به سرویس بهداشتی از خوردن آب و غذا به اندازه‌ی کافی امتناع می‌کردیم. آن هم در شرایطی که به دلیل تعریق زیاد به شدت به آب احتیاج داشتیم.

نیروهای خدماتی از تحمل چنین مشقت‌هایی در این شرایط مستثنا نبودند. نوبت‌های طولانی و طاقت‌فرسای کاری با آن پوشش‌های ویژه، اجبار کار کردن به‌طور همزمان در چند بخش به دلیل کمبود نیرو و همچنین به جان خریدن خطر ابتلا به کرونا به دلیل سروکار داشتن با ملافه و زباله‌های عفونی شرایطی اسفناک‌تر از گذشته را برای این نیروها رقم زده بود.

سرکوب و بی‌تفاوتی، پاسخِ اعتراضِ کادر درمانی
پاسخ اعتراض نیروهای پرستاری و دیگر نیروها به این شرایط از جانب مسئولان مربوطه‌ی دفتر پرستاری چیزی نبود، مگر عادی جلوه دادن شرایط موجود. مسئولانی که درست تا چند روز قبل از قطعی شدن شیوع کرونا با پایش‌های گاه‌وبی‌گاه‌شان فشار مضاعفی را بر کادر درمانی و خدماتی تحمیل می‌کردند اما حالا حتی حاضر نبودند برای دقایقی پای در بخش‌های مربوط به کرونا بگذارند و شرایط موجود را از نزدیک ببینند.

موارد ذکر شده در کنار جو ناخوشایند مربوط به همه‌گیری و ماهیت بیماری و مهمتر از همه کمبود شدید نیرو شرایط موجود را از حیث روانی و جسمی غیرقابل تحمل کرده بود. شرایطی که در آن علی‌رغم میل باطنی و بالاجبار از بخشی از وظایف در قبال بیماران صرف نظر می‌شد. برای نمونه گاهی به قیمت دادن به موقع دارو به بیماران، از چک کردن علائم حیاتی آن‌ها صرف نظر می‌شد و فقط به شکلی نمایشی در پرونده‌ی بیمار ثبت می‌شد. از این ناخوشایندتر زمانی بود که داروی بیماران با تأخیر دو ساعته داده می‌شد یا حتی گاهی مجبور به صرف نظر کردن از دادن آن به علت تأخیر بسیار زیاد می‌شدیم.

قریب به اتفاق بیماران از طبقه‌ی فرودست جامعه بودند که علاوه بر رنج بیماری فشار اقتصادیِ ناشی از بیکاری و روزهای طولانیِ بستری بر دوش‌شان سنگینی می‌کرد. همچنین جو سنگین و ناخوشایند مربوط به ماهیت و همه‌گیری بیماری و عدم اجازه‌ی حضور همراه در بخش نیاز بیماران را به رسیدگی و توجه از سوی کادر درمان، به‌خصوص پرستاران، دوچندان کرده بود و محقق شدن این مهم از سوی ما با توجه به شرایط ذکر شده در بالا و به‌خصوص کمبود نیرو تقریباً غیرممکن شده بود. تا جایی که رسیدگی و توجه به بیماران کرونایی کمتر از بیماران دیگر و در روزهای غیر کرونایی بود. چنین شرایطی خود زمینه‌ساز نارضایتیِ بیماران و درگیری‌ها و تنش‌های گاه‌و‌بی‌گاه‌شان با کادر درمانی می‌شد.

مشکلات ذکر شده در کنار پرداخت حقارت‌آمیز کارانه‌های ناچیز، آن هم پس از یک سال دیرکرد، عدم پرداخت حق کرونا، خبر فوت همکار زحمتکش خدمات آقای خلیل احمدی به دلیل ابتلا به کرونا و همچنین با خبر شدن از برخورد قهرآمیز و خشونت‌بار با هم‌صنفی‌های‌مان در شهر مشهد آن هم به دلیل تجمع و اعتراض به مطالباتی از همین جنس خستگی و فشار موجود را برای‌مان دو چندان کرده و انگیزه‌ی کار کردن را به‌شدت تقلیل داده است. تا جایی که متأسفانه بسیاری از همکاران تازه‌نفس و کم‌سابقه کناره‌گیری از کار و خانه‌نشینی را به تحمل وضع موجود ترجیح می‌دهند.

کرونا، شکاف عظیم طبقاتی در نظامِ درمانی را آشکار کرد
کرونا و بحران موجود نه ریشه‌ی مصائب و مشکلات ذکر شده بلکه تنها میانجی‌ای جهت عریان ساختن معضلات حوزه‌ی بهداشت و درمان است که سال‌های سال به قدمت تاریخ سرمایه‌داری در ایران، و مشخصاً در دوران خصوصی‌سازی‌ها، گریبان‌گیر بیماران طبقه‌ی فرودست، پرستاران و نیروهای خدماتیِ بخش درمان شده است.

کمبود شدید نیرو به‌عنوان بزرگترین نتیجه‌ی سیاست‌های مربوط به خصوصی‌سازی حوزه‌ی درمان معضلی است که این روزها بیش از گذشته عرصه را بر پرستاران تنگ کرده و بیماران را متحمل درد و رنج ناشی از برخورداری از نازل‌ترین سطح از خدمات درمانی کرده است. خبر اخراج پرستاران بیمارستان‌های خصوصی به دنبال کاهش درآمدهای این بیمارستان‌ها که تا قبل از شیوع کرونا از قِبَل ویزیت جراحی و بستری کردن بیماران درآمدهای هنگفتی بر اساس تعرفه‌های آزاد و استثمار پرستاران نصیب‌شان می‌شد و یا خبر استخدام پرستاران 89 روزه برای جبران کمبود حال حاضر و یا تعطیلی موقت بخش سایکولوژی یکی از بیمارستان‌های سنندج به دلیل به‌کارگیری نیروهای آن در بخش کرونا را می‌توان نمود‌هایی از سیاست‌هایی نئولیبرالیستی دانست که منطق سود را بر روند خدمات اجتماعی در تمام ساحت‌ها از جمله حوزه‌ی بهداشت و درمان حاکم کرده است.

در چنین شرایطی که بیماران دیگر عضوی از جامعه نیستند که برخورداری از خدمات درمانی رایگان و با کیفیت مسلم‌ترین حق آن‌ها است بلکه تبدیل به خریداران کالای سلامت می‌شوند و فروش پرسود این کالا خود نیز به قیمت استثمار کادر درمان، به‌خصوص پرستاران، تمام می‌شود.

اوضاع تأسف‌باری است. از یک طرف بی‌اعتمادی روزافزون بیماران به گرفتن خدمات درمانی مطلوب از سوی مراکز دولتی و کادر درمان آن را شاهدیم، به طوری که می‌توانم نمودهای آن را در امتناع و ترس آن‌ها از بستری شدن علی‌رغم وخیم بودن اوضاع‌شان و تمایل به خوددرمانی در منزل ذکر کنم. از طرفی دیگر صدای اعتراض پرستاران خسته‌تر و خشمگین‌تر از همیشه گاه‌وبی‌گاه از گوشه‌وکنار کشور به گوش می‌رسد. صدایی که پاسخ به آن از سوی مسئولان حلقه به گوش بورژوازی و دولت متبوعش، به اقتضای زمان و شرایط، از اِعمال زور و خشونت تا دادن وعده‌های توخالی متفاوت بوده است.

در چنین اوضاع و احوالی خلأ تشکل مستقل پرستاری بیش از گذشته احساس می‌شود. محفلی برای شنیده شدن صدای این قربانیان نظام سود‌محور بهداشت و درمان با اعضایی متشکل از خودِ پرستارانی که هر روزه مشقت‌ها و کمبودهای ذکرشده را با پوست و گوشت و استخوان‌شان لمس می‌کنند. ظرفی که در آن نیروهای پرستارِ بخش بهداشت و درمان به‌عنوان بخشی از طبقه‌ی کارگر، دست به اقدام متحد طبقاتی برای دستیابی به منافع‌شان بزنند و از این طریق آگاهی طبقاتی ‌شان را ارتقا دهند. چنین ظرف و تشکلی می‌تواند نماینده‌ی خیل عظیم پرستاران و امکانی برای احقاق حقوق سلب‌شده‌شان باشد، نه آن به اصطلاح نمایندگان پرستاری که بر صندلی‌های گرم و نرم سازمان نظام پرستاری تکیه داده و طعم خوشِ مزدوریِ نظام بورژوازی تلخی سال‌های پرمشقت کار بالین را از یادشان برده و چه‌بسا که هرگز این تلخی را تجربه نکرده باشند.

برگرفته از : مجله کارخانه- صدای کارگران

2020-09-09 پرویز صداقت : حباب تاریخی بورس در ایران

پرویز صداقت : حباب تاریخی بورس در ایران

توسط نقد اقتصاد سیاسی
وزارت امور اقتصادی و دارایی در اوایل شهریورماه امسال در گزارشی با نام «اهمّ عملکرد و دستاوردهای یک‌ساله‌ی سازمان بورس و اوراق بهادار ایران»[1] عنوان کرد: «شاخص کل بورس تهران به‌عنوان مهم‏ترین نماگر بازار سرمایه از رقم 266,127 در پایان مردادماه 1398 با رشد قابل‌توجه 615 درصدی در 8 مردادماه 1399 به رقم 1,904,324 واحد افزایش یافته است.» در یادداشت حاضر می‌کوشم نشان دهم که آن‌چه وزارت اقتصاد از آن به‌عنوان دستاورد یاد کرده است تشکیل مهلک‌ترین حباب قیمتی در تاریخ بورس اوراق بهادار در ایران بوده که پی‌آمدهای خطرناکی برای کالبد اقتصادی و اجتماعی ایران خواهد داشت.[2]

از سال 1369، بعد از وقفه‌ای کم‌وبیش ده ساله در پی دوره‌ی بحرانی انقلاب و جنگ هشت‌ساله، بورس اوراق بهادار تهران بار دیگر فعالیت خود را آغاز کرد. از همان آغاز در برنامه‌های توسعه‌ی جمهوری اسلامی بر استفاده از سازوکارهای بورس به‌عنوان روشی «کارآمد» و «شفاف» در تأمین مالی تأکید می‌شد و شاهد روندی پر فرازوفرود در «توسعه»ی این بازار بودیم. اما این روند از همان آغاز مبتنی بر تشکیل حباب قیمتی و شکستن حباب و بازهم تشکیل حباب و شکستن حباب بود. نخستین حباب قیمتی در تاریخ معاصر بورس تهران در همان نیمه‌ی نخست دهه‌ی 70 شکل گرفت و در فاصله‌ی سال‌های 75 تا 77 یک دوره به شکل‌گیری روند دوساله‌ی کم‌وبیش منفی شاخص قیمت بورس منجر شد. حباب بعدی در سال‌های 82 و 83 شکل گرفت و شکستن آن به دو سال بعد موکول شد و در ادامه در سال‌های 92 تا 94 نیز حباب‌های قیمتی کوچک‌تری در این بازار شکل گرفت که در نیمه‌ی همین دهه به‌تدریج فروریخت.

همواره دو عامل از ابعاد حباب‌های قیمتی شکل گرفته در بورس ایران می‌کاست. از سویی افزایش دایمی سطح عمومی قیمت‌ها و تورمی ساختاری که اقتصاد جمهوری اسلامی به آن مبتلا بوده است با گذشت زمان از فاصله‌ی حبابی قیمت ذاتی و قیمت بازار سهام می‌کاست و از سوی دیگر بسیاری از رخدادهای برآمده از بحران‌های سیاسی و ژئوپلتیک که به بازار شوک وارد می‌کرد فرصتی فراهم می‌کرد برای به‌اصطلاح تخلیه‌ی حباب و نسبت دادن افول شاخص به سبب شکل‌گیری حباب به عواملی خارج از بازار. آشکارترین نمونه‌ی آن فروریزی شاخص بورس در پی انتخاب محمود احمدی‌نژاد به ریاست‌جمهوری بود که ریشه‌ی بنیادی آن حباب قیمتی شکل‌گرفته در سال‌های 1382 و 1383 بود، اما نشانه‌ی مخالفت بازار سرمایه با ریاست‌جمهوری احمدی‌نژاد تلقی شد.

نمودار یک تغییرات شاخص قیمت بورس اوراق بهادار طی ده سال گذشته را نشان می‌دهد. چنان که در این نمودار مشاهده می‌شود، تغییرات شاخص بورس در ایران تا سال 1397 به طور نسبی نوسانی سینوسی را تجربه می‌کرد اما از این سال روند آن فزاینده شد و هر سال و هر ماه بر شتاب تغییرات مثبت در آن افزوده شد. جنونِ سوداگری تاریخی دیرینه و عمری به قدمت خود سرمایه‌داری دارد، و در اقتصاد جمهوری اسلامی نیز با توجه به ساخت قدرت و دست بالای بورژوازی مالی و سوداگر و پیوند اندام‌وار آن با حاکمیت، همواره شاهد شکل‌گیری چنین روندهایی بوده‌ایم، اما روندی که طی دو سال از اوایل 1397 تا اوایل سال جاری در این بازار طی شد حقیقتاً نموداری از جنون محض بوده که سقوط نتیجه‌ی اجتناب‌ناپذیر آن است.

ابتدا روشن کنم که چرا از حباب می‌گویم و اصلاً حباب چیست. به‌طور خلاصه منظور از حباب قیمتی ایجاد قیمت‌هایی در بازار است که بالاتر یا بسیار بالاتر از قیمت‌های ذاتی است. پرسش مهمی که مطرح می‌شود این است که قیمت ذاتی را چه‌گونه می‌توان محاسبه کرد تا برمبنای آن حبابی بودن یا نبودن یک قیمت را محک زد. قیمت‌گذاری سهام عموماً برمبنای سود آن در سال‌های آتی با توجه به نرخ تنزیل انجام می‌شود. نرخ تنزیل نیز عبارت است از نرخ بهره‌ای که برای محاسبه‌ی ارزش خالص کنونی از آن استفاده می‌شود. اگر برای مثال نرخ بهره‌ی سالانه 20 درصدی را در نظر بگیریم، قیمت جاری هر سهم حداکثر باید معادل پنج برابر سود نقدی آن طی سال‌های آتی پس از اعمال نرخ تنزیل باشد.

بر این مبنا، برای مشاهده‌ی حباب قیمتی در بورس اوراق بهادار ایران به محاسبات پیچیده‌ای نیاز نیست و نسبت‌های قیمت به درآمد هر سهم به‌روشنی گویای شکل‌گیری حباب قیمتی بسیار عظیمی در بورس طی دو سال گذشته بوده است. نرخ بهره‌ی اوراق بدون ریسک اکنون حدود 20 درصد است.[3] پس وقتی در بورس اوراق بهادار که بازاری توأم با ریسک است به خرید سهام مبادرت می‌کنیم منطقاً باید دست‌کم سودی بیش از 20 درصد را انتظار داشته باشیم.

در حالت کلی، نسبت قیمت به درآمد هر سهم معیار روشنی برای ارزیابی وجود یا عدم وجود حباب قیمتی است. وقتی برای سرمایه‌گذاری یک میلیون تومانی به‌سادگی می‌توان سود سالانه‌ی 200 هزار تومانی کسب کرد در چنین حالتی نسبت قیمت این ابزار مالی به سود آن معادل 5 است (یک میلیون تقسیم بر 200 هزار تومان). پس باید نسبت‌های قیمت به درآمد هر سهم در بورس اعدادی کم‌تر از 5 باشد که سرمایه‌گذاری در آن منطقی باشد. جدول 1 متوسط نسبت قیمت به درآمد هر سهم به تفکیک برخی صنایع بورسی را نشان می‌دهد. چنان که در این جدول مشاهده می‌شود، در پایان مردادماه 1399 این نسبت در بورس ایران در صنایع مختلف از حداقل 21 واحد تا حداکثر 289 واحد بود. این نسبت‌ها به‌روشنی گویای وجود حباب قیمتی در بورس اوراق بهادار است.

جدول 1: نسبت قیمت به درآمد در صنایع منتخب بورس ایران طی دوره‌ی یک ساله‌ی منتهی به 31/5/99

انبوه‌سازی، املاک و مستغلات 289
بانک‌ها و مؤسسات اعتباری 77
بیمه و بازنشستگی 50
حمل‌ونقل 222
رایانه و فعالیت‌های وابسته 31
سایر محصولات کانی غیرفلزی 39
سایر واسطه‌گری‌های مالی 22
سیمان، آهک و گچ 31
فرآورده‌های نفتی 57
فلزات اساسی 25
قندوشکر 99
کاشی و سرامیک 55
کانه‌های فلزی 21
لاستیک و پلاستیک 40
ماشین‌آلات و تجهیزات 47
ماشین‌آلات و دستگاه‌های برقی 45
محصولات شیمیایی 24
محصولات غذایی و آشامیدنی به جز قند و شکر 62
محصولات فلزی 41
مخابرات 43
مواد و محصولات دارویی 27
منبع: بورس اوراق بهادار تهران، گزارش تفصیلی ماهانه‌ی بازار، مردادماه 1399.

آیا می‌توان ادعا کرد که افزایش شدید بهای سهام ناشی از چشم‌اندازهای مثبتی بود که وجود دارد و هنوز در سودهای اعلامی سهام بازتاب نیافته است؟ به گمان من خیر، چنین ادعایی چنان گزاف است که برای ردّ آن کافی است به واقعیت‌های زیر توجه کنیم تا ببینیم آیا متغیرهای بنیادی خبر از تغییرات مهم مثبتی در اقتصاد دارد یا خیر.

– نرخ رشد یک دهه‌ی اخیر اقتصاد ایران نزدیک به صفر بوده است
– شیوع کرونا و محدودیت‌های ناشی از آن بخش بزرگی از ظرفیت‌های مولد اقتصاد را کاهش داده است
– تحریم‌ها بخش بزرگی از منابع مالی دولت را که عمدتاً صرف پروژه‌های عمرانی می‌شده کاهش داده است و اکنون دولت برای تأمین هزینه‌های جاری خود هم با مشکل مواجه است.
– به سبب تحریم‌ها و عدم پذیرش FATF مبادلات ارزی به دشواری و با افزایش شدید هزینه‌ی مبادلاتی انجام می‌شود.
– در منطقه‌ای قرار گرفته‌ایم که درگیر بحران حاد ژئوپلتیکی است و هر احتمالی ازجمله تنش‌های محدود یا فراگیر نظامی در آن کاملاً محتمل است.
– اقتصاد جهانی گرفتار رکود است و ایران نیز خواه ناخواه متأثر از رکود جهانی است.
– بهای نفت کمتر از بهای پیش‌بینی‌شده در بودجه است، هرچند ارقام صادرات نفتی نیز قابل تحقق نیست و درآمدهای حاصل از صادرات هم مشکل انتقال به داخل کشور دارند.
– بحران‌های چندگانه‌ی فقر و نابرابری، رکود، محیط زیست، تقاضای مؤثر، فرار سرمایه محیط اقتصادی کشور را دربرگرفته است.
– با حادترین بحران‌های اجتماعی در طول چهار دهه‌ی اخیر مواجه شده‌ایم.
برخی نیز در توجیه این حباب قیمتی از انتظارات تورمی و کاهش ارزش پول ملی سخن می‌گفتند که از سویی به سبب افزایش سطح عمومی قیمت‌ها از فاصله‌ی قیمت آتی و قیمت‌های حبابی کنونی کاسته می‌شود و از سوی دیگر سود ریالی بنگاه‌هایی را که صادرات غیرنفتی دارند افزایش می‌دهد. در مورد ادعای نخست باید دید که انتظارات تورمی به چه میزان است. آیا تورمی مشابه سال‌های بحرانی اقتصاد در چهار دهه‌ی گذشته (احتمالاً شدیدتر) را انتظار داریم، یا تورمی مشابه آلمان بعد از جنگ جهانی اول یا ونزوئلای سال‌های اخیر؟ اگر فرضیه‌ی اول را بپذیریم، به‌روشنی می‌بینیم قیمت‌های کنونی حبابی است. اگر هم فرضیه‌ی دوم را بپذیریم، خواهیم دید که اقتصاد دارد به‌سرعت ازهم می‌پاشد و در این صورت اصلاً سرمایه‌گذاری روی اوراق بهادار معنایی ندارد و پول را باید به کالاهای واقعی تبدیل کرد. ضمن این که اگرچه کاهش ارزش ریال به افزایش سود شرکت‌هایی منجر می‌شود که صادرات دارند اما در شرایط بحرانی و در شرایطی که انتقال ارز با دشواری مواجه است انتقال این منابع کسب‌شده به درون بنگاه با دشواری انجام می‌شود و از سوی دیگر همین بنگاه‌ها هم در بخش هزینه‌های خود ناچار از مخارج بیشتر خواهند بود.

با این همه، این واقعیت‌های به گمان من بدیهی را کم‌تر کسی دید و حتی بسیاری از رسانه‌ها و «کارشناسان» نیز در ماه‌های اخیر به حباب بورس دمیدند و گاه نسبت‌های قیمت به درآمد سهام در ایران را با بورس‌های پیشرفته‌ی جهانی مقایسه می‌کردند که به سبب وجود تورم دورقمی در ایران اساساً قیاسی مع‌الفارق است و گاه هم به جای تأکید بر سودآوری سهام برای ارزش‌گذاری آن به ارزش خالص دارایی‌های بنگاه‌ها NAV تأکید می‌کردند که بازهم اگر نگوییم فریب خریداران سهام بود، دست‌کم از ناآگاهی‌شان آب می‌خورد.

اما ببینیم برندگان و بازندگان این بازی چه کسانی بودند. طبعاً فروشندگان سهام به قیمت‌های حبابی برندگان اصلی و خریداران به این قیمت‌های گزاف بازندگان این بازی تلخ هستند. اما خریداران چه کسانی بودند؟ برمبنای آمار رسمی طی دوره‌ی 31 مردادماه 1398 تا تاریخ هشتم مردادماه سال جاری تعداد کدهای سهام‌داری بورس از ۹,۰۸۶,۴۲۴ به ۱۵,۲۵۱,۳۴۴ کد افزایش پیدا کرد. یعنی به‌روشنی در این‌جا شش میلیون سهام‌دار جدید می‌بینیم که طی یک سال گذشته وارد بازار شده‌اند و به نظر می‌رسد مال‌باختگان اصلی را در میان همین گروه باید جست‌وجو کرد. علاوه بر آن، فروشندگان اصلی سهام و دیگر اوراق مالی در بورس اوراق بهادار طی همین دوره دولت و اشخاص حقوقی بودند. به عبارت دیگر، به نظر می‌رسد دولت و بنگاه‌های بزرگ مالی طی این دوره از محل فروش سهام به قیمتی بالاتر از قیمت‌های ذاتی سود کلانی به جیب زدند. نام این فرایند در اقتصاد سیاسی «تصاحب از راه سلب‌مالکیت» است. در نتیجه‌ی حباب تاریخی بورس اوراق بهادار شاهد روندی از سلب‌مالکیت عمومی به نفع گروه‌های خاص بوده‌ایم. این سلب‌مالکیت از راه عرضه و فروش سهام به قیمتی بالاتر از قیمت ذاتی آن، به قیمت حبابی، صورت گرفته است و بعد از شکستن حباب شاهد موجی از میلیون‌ها مال‌باخته‌ای خواهیم بود که پس‌انداز و دارایی‌های خود را به ثمن بخس در برابر سهامی کم‌بازده یا زیان‌ده از دست داده‌اند.

اما این فرایند چیرگی سرمایه‌ی مالی و انباشت سرمایه‌ی موهومی و شکل‌گیری و فروریزی حباب اوج و حد اعلای فتیشیسم کالایی در سرمایه‌داری است. در شرایطی که کسب‌وکارها زیان‌ده هستند یا بازدهی اندک دارند شاهد افزایش دایمی قیمت برگه‌ی سهام همین کسب‌وکارها بودیم! پی‌آمد چنین وضعیتی تضعیف هرچه بیشتر فرهنگ خلق ارزش در اقتصاد و اجتماع است. وقتی شمای نوعی، بدون هیچ گونه خلق ارزش در اقتصاد، یک برگه‌ی سهام می‌خرید که روزانه 5 درصد به شما بازدهی می‌دهد، چه‌گونه می‌توانید برای درآمدی اندک تن به کار و زحمت و خلق ارزش بدهید. انبوه کارشناسان و حسابداران و مهندسان و پزشکانی که در ماه‌های اخیر حرفه‌ی خود را رها کرده و درگیر خرید و فروش سهام شده‌اند نشانه‌های نگران‌کننده‌ای‌اند از این وضعیت. اگر در گذشته گسترش فرهنگ لمپنیسم اقتصادی یا زندگی انگل‌وار از راه کسب رانت و بهره در گروه‌هایی از بورژوازی و لایه‌های بالایی طبقه‌ی متوسط مشهود بود و مثلاً پزشکان متخصص را می‌دیدیم که درگیر سوداگری روی ملک‌اند، امروز نیز شاهدیم فرهنگ کسب سود بدون کار و زحمت، بدون خلق ارزش، از راه کسب رانت و بهره‌ و مزایای سرمایه‌ای ناشی از سهام به فرهنگ غالب به‌ویژه در میان طبقه‌ی متوسط تبدیل می‌شود و این امر حیات درازمدت اجتماعی را تهدید و تخریب می‌کند.

در پایان به این موضوع اشاره کنم که با همه‌ی این تفاصیل چه خواهد شد. نخست این که بدون تردید قیمت‌های کنونی سهام قابل دوام نیست. مگر این که با شرایط ابرتورمی و نرخ تورم‌ چهار رقمی مواجه بشویم که آن نیز عجالتاً خوش‌بختانه بسیار بعید به نظر می‌رسد. پس سقوط قیمت‌های کنونی اجتناب‌ناپذیر است. سؤال مهم این است که آیا می‌توان سقوط بازار را به فرود آرام و کاهش تدریجی بدل کرد. البته در صورتی که شوک روانی حادی به خریداران وارد نیاید و روند افول قیمت‌ها تدریجی باشد نامحتمل نیست اما به سبب افزایش سنگین حجم معاملات و این که بازیگران حقوقی فعال در بازار سرمایه نیز نهایتاً با توجه به سود و زیان خود در بازار حضور به هم می‌رسانند و دولت نیز خود ناچار از عرضه‌ی اوراق بیشتر در بازار برای تأمین مالی است، بعید است. انبوه میلیونی مال‌باختگان بورس پتانسیل اعتراضی جدیدی به پتانسیل‌های موجود در جامعه خواهند افزود، ضمن این که خروج نقدینگی از این بازارخصوصاً بازارهای ارز و طلا را ملتهب‌تر خواهد کرد.

سخن آخر آن که صعود شاخص بورس طی یک سال و نیم گذشته یک بازی پونزی[4] بود مانند دیگر تجربه‌های پونزی در اقتصاد، با این تفاوت که شاید برای اولین بار خود دولت نیز در مقام بازیگردان در آن حضور داشته است.

[1] به نقل از کمیته‌ی اطلاع‌رسانی هفته‌ی دولت در پیوند زیر:

http://shada.ir/fa-IR/shada/5588/news/view/15807/198716/Staging

[2] یادداشت حاضر برمبنای سخنرانی ارائه‌شده در نشست اینترنتی کانون دانش‌آموختگان اقتصاد در تاریخ دوشنبه دهم‌ شهریورماه 1399 تنظیم شده است.

[3] هم‌اکنون نرخ سود اوراق بدهی دولتی در بازار بین بانکی 20 درصد و بازار بدهی 21 درصد است.

[4] چارلز پونزی مهاجر ایتالیایی به ایالات متحد در اوایل قرن بیستم بود که سودای ثروتمند شدن در سر داشت. در آن زمان، اتحادیه‌ی بین‌المللی پستی، نوعی تمبر پستی جهانی منتشر کرده بود. این تمبر را کوپن بین‌المللی پاسخ به مراسلات می‌نامیدند. پونزی دریافت که قیمت این کوپن ها در ایتالیا 25% بهای اسمی‌شان در امریکاست. پونزی امکان «سودآوری» را زیاد دانست. او سپس مقداری پول قرض کرد و پول را برای دوستان و بستگان خود درایتالیا فرستاد و از آن‌ها خواست برایش از این کوپن‌ها بخرند و به امریکا بفرستند. به محض دریافت آن‌ها کوشید آنها را نقد کند. این کوپن‌ها قابل خریدوفروش بود ولی مقررات دست‌وپاگیر کار را دشوار کرده بود. پونزی به دوستانش دربوستون مراجعه کرد و با توضیح موضوع وعده داد که هر وامی که به او بدهند او بعد از سه ماه دو برابر آن را پس می‌دهد. برمبنای این طرح وی بنگاهی تحت عنوان «شرکت مبادلات اوراق بهادار» در بوستون امریکا تأسیس و گواهی‌نامه‌هایی منتشر کرد که برای سرمایه‌گذاری 45 روزه سودی معادل 50 درصد و برای سرمایه‌گذاری‌های 90 روزه سودی 100 درصدی پرداخت می‌کرد. این ارقام حیرت‌انگیز سود موجی از تقاضا برای خرید گواهی‌نامه‌هایی که پونزی منتشر کرده بود پدید آورد. سرمایه‌گذاران به دفتر او هجوم می‌آوردند و خریدار گواهی‌نامه‌هایی بودند که او منتشر می‌کرد. طبق معمول همه‌چیز برای مدتی خوب بود. بخشی از آن‌چه سرمایه‌گذاران جدید می‌پرداختند به سرمایه‌گذاران قبلی پرداخت می‌شد و به چارلز پونزی لقب «نابغه‌ی مالی» داده شد. اما مثل همیشه وقتی امواج جنون سوداگری فرومی‌نشیند، برخی محاسبات اولیه به‌خوبی نشان می‌دهد که میزان تعهداتی که چارلز پونزی در بنگاه‌هایش برعهده گرفته‌ا بسیار بیش از آن‌چیزی است که مبادله‌ی چنین اوراقی می‌توانست پدید آورد. چنین بحث‌ها و استدلال‌هایی موجی از هراس در خریداران اوراق ایجاد کرد. خریداران برای فروش اوراق گواهی‌نامه‌ها سهام یا برگه‌های مالی‌شان به بنگاه هجوم می‌آورند و پس از مدتی با واقعیت تلخ ناتوانی بنگاه در پرداخت تعهداتش مواجه شدند.

Continue Reading

نامه گلرخ ایرایی از زندان قرچک ورامین: کارگران محرومند از حقوق اولیه زندگی و محکومند به روزمرگی

«اینجا در زندان قرچک ورامین بزرگترین زندان زنان خاورمیانه، زندگی جریان ندارد و این تمام حرفی است که می‌توان زد. اینجا عمق فاجعه‌ای ‌است که تکیه زنندگان بر مسند قدرت توصیفش را سیاه‌نمایی می‌خوانند. آینه تمام نمایی از جامعه استبدادزده‌مان؛ اینجا بخشی از زندانیان تمام وقت خود را به بطالت می‌گذرانند و دقیقا هیچ کاری برای انجام دادن ندارند و به همین منوال مدت حبسشان که گاه چند سال است سپری می‌شود و کسی به این بازتولید بزه اهمیتی نمی‌دهد.

برخی به مرور به جهت نوکری و خوش خدمتی از زندانبان ترفیع و سمت می‌گیرند و به همکار زندانبان تبدیل می‌شوند و عرصه تحمل حبس را بر دیگر زندانیان تنگ‌تر می‌کنند. برخی دیگر هم کل مسئولیت‌های خدماتی زندان را بر عهده دارند و در واقع چرخ‌های زندان به دست این افراد می‌چرخد. البته بی مزد و مواجب. زندانیانی با چشمانی بی فروغ، بدون آرزو با پوست‌هایی کدر، گرسنگی کشیده و به معنای واقعی کلمه محروم. محروم از یک شکم سیر غذا خوردن، محروم از با احترام مورد خطاب قرار گرفتن و حتی گاه محروم از دیده شدن.

محروم‌ترین این افراد کارگران بخش حمل غذای زندانیان هستند. کارگرانی بدون لباس مخصوص کار، با لباس‌هایی رنگ و رو رفته، کج و کوله و گاه پاره روزی دو مرتبه غذای بیش از هزار زندانی را از آشپزخانه به بندها منتقل می‌کنند. این انسان‌های بی‌آرزو که طوری به اطراف نگاه می‌کنند، انگار هیچ‌وقت کسی دوستشان نداشته، در ازای دریافت هیچ دستمزدی، تاکید می‌کنم هیچ دستمزدی! با دو گاری فرسوده، روزانه مسئولیت اجباری‌شان را انجام می‌دادند. دو گاری که از اردیبهشت امسال چرخ‌هایشان شکست و تاسیساتی‎‌های زندان، کلیه زندانبانان، معاونان و ریاست زندان قرچک ورامین و حتی بازرسان اداره کل نظارت بر زندان‌های جمهوری اسلامی نیز تا این لحظه موفق نشده‌اند آنها را تعمیر کنند؛ یا دو گاری جدید جایگزینشان کنند. در طول ۴ ماه اخیر قابلمه‌های غذا و آب جوش، با دست و بدون گاری به یازده بند زندان قرچک حمل می‌شود و تقاضاها برای تعمیر آنها نیز تا این لحظه به نتیجه‌ای نرسیده است. تنها و تنها وعده‌ی پیگیری داده شده است.

به دلیل گستردگی سرکوب، نبود آگاهی و شناخت کافی نسبت به حق و حقوقمان، به کمبودها و محرومیت‌ها اعتراضی صورت نمی‌گیرد؛ در صورت بروز اعتراضات حداقلی افراد در معرض واکنش قهرآمیز زندانبان قرار می‌گیرند.

از هفت تپه تا اراک، از تبریز تا بوشهر و حتی تا زندان قرچک ورامین کارگران محرومند از حقوق اولیه زندگی و محکومند به روزمرگی. اینجا نه تنها کسی بر دستان کارگر بوسه نمی‌زند و حق و حقوقش را پرداخت نمی‌کند؛ بلکه ابزار کار که تضمین کننده سلامت کارگر است نیز در اختیارش قرار نمی‌گیرد.

سرزمینی که آزادی‌خواهانش توسط حکومت به قتل می‌رسند، کارگرانش نیز دچار محرومیت خواهند بود. برای معترض و آزادی‌خواه به نام اغتشاشگر و تروریست حکم مرگ صادر می‌کنند و با تغییر نام فقرا به قشر کم برخوردار سعی در تلطیف چهره کریه فقر و تغییر ماهیت تلخ آن دارند؛ و با بردن منبر و دوربین خود به حلبی ‌آبادها که حاشیه شهر می‌خوانندش، به کودکان گرسنه و بی‌پای‌پوش دهن کجی می‌کنند.

دو سال تلخ از رفتن مبارزان راه آزادی، زانیار، لقمان و رامین عزیزمان می‌گذرد و خون به نا حق ریخته شده‌شان عزممان را بیش از پیش جزم می‌کند، برای برچیدن بساط ظلم ظالمان؛ در هر جایگاه و در هر لباسی که باشند. در جایگاه زندا%6بان یا در راس حکومت؛ نشسته بر تخت شاهی یا ملبس به لباس سیاه ارتجاع.

به یاد زنده‌یادان این روز / گلرخ ابراهیمی ایرایی / ۱۷ شهریورماه ۱۳۹۹ / زندان قرچک ورامین.»

منبع: هرانا

2020-09-02 سکوت را بشکنیم، فرهنگ تعرض و تجاوز را متوقف کنیم!

سکوت را بشکنیم، فرهنگ تعرض و تجاوز را متوقف کنیم!

سرمقاله نشریه عصیان

شماره ۷۳

به یاد ریحانه جباری و زهرا نویدپور

در اکتبر 2017 با افشاگری “رز مک گوان” بازیگر سینمای هالیوود علیه “هاروی واینستاین” تهیه کننده هالیوود در مورد آزار جنسی، زنان زیادی سکوت را شکستند و از آزار و اذیتهای جنسی که در طول زندگی از سوی مردان دیده بودند حرف زدند. جنبش “من هم” (me too) شکل گرفت، ابعاد جهانی پیدا کرد و میلیونها نفر اعم از زن و مرد به آن پیوستند. در آنزمان، با این جنبش در ایران همراهی نشد. شاید فضای محافظه کار سیاسی –اجتماعی جامعه ایران، نبود قانون در دفاع از قربانی، تسلط سنت و دین و تابو بودن این قضیه در عرف و تفکر غالب در جامعه، سد اصلی در شکستن این سکوت بود.

اما حالا از یکماه پیش مشابه این اتفاق در ایران هم رخ داده است. دختران یک دبیرستان از آزار جنسی دبیر زیست شناسی شان به نام ظهریان افشاگری کردند. کیوان اماموردی دومین فردی است که خیلیها از آزار و اذیت جنسی او پرده برداشتند. بعد از افشاگری با هویتهای ناشناس، افراد زیادی با هویت واقعی بعد از سالها سکوتشان را شکسته اند و از جزئیات آزارهای جنسی و تجاوز که در محیط کار، خانواده، دانشگاه، خیابان، تاکسی، زندان و … بر آنها وارد شده، از خشم، ترس و نفرت توام با حس تحقیر و فرودست بودن و از آسیبهای روحی بعد از این اتفاقات سخن گفتند. نام افراد معروف و سلبریتیهای زیادی در لیست آزاردهنده ها دیده میشود.

قربانیان تجاوز و آزار جنسی عمدتا و اکثریت زنان هستند. اما در این بین دو دسته دیگر هم وجود دارند که بخشی از قربانیان هستند. پسرانی که در کودکی و نوجوانی مورد آزار و تجاوز قرار گرفته اند و افرادی که در طیف ال.جی.بی.تی.کیو قرار میگیرند. تمرکز این مقاله بر زنان و موقعیت آنها است، ولی در چگونگی پیشبرد و مختصات جنبش و اهداف مبارزه برای حل این معضل اجتماعی تفاوتی میان جنسیت یا گرایش جنسی قربانیان تعرض و تجاوز وجود ندارد.

آزار و تهاجم جنسی، معضلی بسیار شایع با ابعادی جهانی و به قدمت هزاران سال است. خیزش مجازی در شکستن سکوت علیه این معضل که حالا به روزنامه و رادیو تلویزیون و شکایت از متجاوزین رسیده، در حقیقت یک مقوله اساسی از تضاد و شکافی است که در جوامع طبقاتی وجود داشته و دارد. یعنی ستم بر زنان. یکی از مهمترین ستونهای روابط قدرت در جامعه طبقاتی، رابطه قدرت میان زن و مرد است که ستم بر زنان را شکل میدهد. رابطه قدرت به معنی تسلط و فرادست بودن مردان بر زنان در رابطه اجتماعی بین آن دو است که از خصوصیات جامعه طبقاتی مردسالار است.
چند نکته قابل تامل

اولین نکتهای که در این اتفاق آزارجنسی انحراف محسوب میشود و اهمیت دارد که به آن توجه شود، فردی دیدن تجاوز و برخورد با مردان منفرد است. این رفتارهای فردی بدون آنکه به طور روزمره و سیستماتیک در هر گوشه و فضای جامعه تحت حمایت و حفاظت نهادهای حاکم باشند، امکان تداوم ندارند. تا وقتیکه به این نتیجه نرسیم، نمیتوانیم این حکایت رنجها را بخشی کلیدی از مساله زنان بدانیم و در جهت درست برای مبارزه ریشه ای قدم بگذاریم. وقتی به نقش و همدستی نهادهای حاکم پی ببریم، شروع به زیرسوال کشیدن فرهنگ حاکم میکنیم. این افشاگریها عادلانه است و بایدمورد حمایت هر انسانی قراربگیرد و افراد متجاوز هم باید مجازات شوند، ولی هرکس در مواجهه با آن باید این سوال را از خود بپرسد که ما در چه جامعه و سیستمی زندگی میکنیم که این فرهنگ جنسیتی و فرودستی زنان را (باز)تولید و حفظ میکند؟ این چه جامعهای است که از هنرمند و استاد دانشگاه و نویسنده تا معلم و ناظم و جامعه شناس و وکیلش متجاوز هستند؟

دومین مورد قابل توجه این است که خشونت جنسی انواع مختلف دارد. متلک گفتن در خیابان، نگاه هیز مردها در هرجا، چتهای ضدزن و سکسیستی با تجاوز و دست درازی به بدن زنان و…. همگی خشونت جنسی محسوب میشوند. میان انواع مختلف این خشونت تمایزی وجود دارد و این تمایز تنها بعد حقوقی ندارد. مسلما این تمایز به معنی کم اهمیت دادن به هر شکل از این آزارها نیست. اینها همه از فرهنگی می آیند که بدن زن را ملک طلق مردان و مایملکی برای استفاده و آزار میدانند. ولی افرادی هستند که در موقعیت یا در جایگاه اجتماعی قراردارند که قدرت کنترل زندگی و شغل دیگران را دارند و از این قدرت به طور سیستماتیک برای پیشبرد و جاانداختن الگویی از آزار، سرکوب و ارعاب جنسی استفاده میکنند. مثل کارفرماها، استادان دانشگاه، نمایندگان مجلس، هنرمندان سرشناس، وزیر، بازجو و قاضی و …. . اگر هدف تغییردادن کلیت این فرهنگ و در واقع متوقف کردن آن است و نه صرفا انتقام جویی فردی، آنگاه باید حدی از تمایز گذاشته شود.

سومین مورد که برخوردی بسیار زن ستیزانه است و درسلسله افشاگریهای اخیر ایران زیاد دیده میشود ومیتواند باعث به بیراهه رفتن و ضعیف شدن جنبش، گم شدن موضوع اصلی و ضربه بیشتر به قربانیان شود، این است که مخاطبان، زنان قربانی را به دلیل پذیرفتن دعوت مردان یا به دلیل پوشش و … مقصرمیدانند. این هم بخشی از فرهنگ و تفکر مرد-پدرسالارانه است که زنان را اغواگر، عامل تحریک مردان و جنس دوم میداند. مهر پررنگ مردسالاری و اسارت زنان در تک تک نظرات و تراوشات ذهنی این افراد وجود دارد. افرادی که نقش زنان را ابزار تامین سکس حتی در روابط روزمره اجتماعی میدانند.

همانطور که هر دختر و زنی در طول عمر خود از آزار و تهاجم جنسی لطمه میخورد، هر پسر و مردی هم به درجات مختلف، از همان سنین کودکی با فرهنگ حاکم تعلیم دیده و این فرهنگی است که به طور مداوم، برتری طلبی مردانه را در شکلهای بینهایت متنوع تشویق و تقویت میکند، از آن حمایت کرده و تبدیل به امر معمول میکند: از جوکهای «سکسیستی» و پورن و شکلهای مختلفی از آزار کوچک گرفته تا تهاجم فیزیکی و تجاوز، اِعمال قدرتِ بالا برای تحقیر، منکوب، از بین بردن و انسان زداییِ زن. همۀ ما در حال غرق شدن در این فرهنگ گندیده هستیم. ما باید با تبارز این معضل در پسران و مردان، همه پسران و مردان که از کودکی با پدرسالاری جامعه بزرگ شدهاند، پسران و مردانی که افراد محبوبمان نیز در میان آنها هستند (پدران، دوست پسرها، شوهران، برادران، بهترین دوستان) مبارزه کنیم. حواسمان باشد که نسبیتگرا نباشیم. یعنی دو معرفت شناسی برای کسانی که دوستشان داریم و آنها که دوستشان نداریم نداشته باشیم. برادر و پدر ما میتواند آزارگر زنان دیگر باشد.

احتمالا کمتر زنی در دنیا وجود دارد که تجربه آزار جنسی و تعرض را نداشته باشد. این عصیان شکست سکوت، برحق و عادلانه است. باید از آن حمایت کرد، تشویق کرد که گسترش یابد و علیه ضد حمله ها از آن دفاع کرد.

وظایف و مطالبات ما

وظیفه ما فعالین زنان و همه کسانی که دغدغه شان مبارزه با هر شکل از ستم است، این است که به این پرسش دامن بزنند که ریشه این معضل چیست و راه حل آن کدام است؟ ما برای این موضوع خاص مبارزه میکنیم و مطالبه مان که توقف فرهنگ تجاوز و تعرض است را جلو میگذاریم، ولی در عین حال تلاش میکنیم اشکالات و نقاط ضعف را که خاصیت هر جنبش است شناسایی کرده و از آن گسست کنیم. این افشاگری ها عالی است، اما اگر مبارزه به افشای افراد متجاوز محدود شود و به سمت ضدیت با تمام قوانین نابرابر و ضدزن و مبتنی برشریعت که در قانون اساسی، مدنی و مجازاتهای اسلامی مدون است و محور تجاوز به زنان است، نرود، حکومت قادر خواهدشد که با ژستهای قضایی اش مبارزه را محدود کرده، به سمت غلط سوق دهد و دست آخر خفه کند. افراد متجاوز دستگیر شده توسط همان دستگاه قدرت و همان قوانینی محاکمه میشوند که زنان توسط آن سرکوب میشوند. رژیم با مجازات کردن این افراد در چارچوب قوانین نظام خودش در واقع این چارچوب و سیستم را که مسئول سرکوب و مجازات زنان است، تقویت خواهدکرد. فراموش نکنیم که این حکومت در تمام سالهای دهه شصت برای درهم شکستن زنان زندانی سیاسی به اشکال مختلف آنها را مورد آزار جنسی قرار میداد و بر مبنای شریعت به دختران باکره قبل از اعدام، تجاوز می کرد. هنوز دختران خیابان انقلاب در زندان هستند ویا به خاطر تهدیدها از کشور خارج شده اند. صرفا به خاطر اینکه علیه حجاب اجباری اعتراض کردند. چطور چنین حکومتی که هر ثانیه به روح و جسم زنان تجاوز میکند میتواند متجاوز را محاکمه کند؟ راه حل این تناقض در کلیت خود فقط یک چیز است: مبارزه علیه تجاوز مردان باید به مبارزه علیه همه شکلهای ستم بر زن گسترش بیابد. بر بستر این کلیت و گسترش جسورانۀ آن، از وکلای سکولار و ضدرژیم میخواهیم که قدم جلو بگذارند و رهنمود بدهند که در چنین شرایطی که ما دارای هیچ قدرت سیاسی نیستیم، چگونه میتوانیم آیینهای دادرسی مردمی را برای عدالتخواهی پیش ببریم؟ ما نه قوه قضاییه داریم و نه اجرائیه. اما صدای خود را و قدرت تاثیرگذاری بر افکار عمومی و فرهنگ و ارزشهای همگانی را داریم و باید آن را پیگیری کنیم. ما در عرصه حقوقی نمیخواهیم به سطح دشمن مان که جمهوری اسلامی است سقوط کنیم. میخواهیم بر مبنای اصول و آئین های دادرسی و دادخواهی که شایسته نام «مردم» است پیش برویم و اطمینان داریم که وکلای مردمی میتوانند این اصول را منسجم و فرموله کنند و بگویند که در چنین شرایطی چطور میتوان حقوق متهم و مجرم را هم رعایت کرد و قبل از علنی کردن اسامی مجرمین، اسناد و مدارک و ادله کافی علیه آنان جمع آوری کرد و با حمایت وکلا، قربانیان جسورانه قدم جلو بگذارند و ادعاهای خود را طرح کنند.

همچنین ما در مقابل مجازات اعدام برای متجاوزین میایستیم و خواهان لغو کامل اعدام هستیم.
افق هایمان را به پرواز در بیاوریم

همه ما هر بار با شنیدن و خواندن هر تجربه ای خشمگین شدیم، تحقیر را احساس کردیم و تجارب خودمان از آزارها برایمان تازه شد. اما برای اینکه خشم و تنفرمان را به آگاهی اجتماعی و نیرویی موثر برای تغییر وضعیت موجود تبدیل کنیم، چاره ای نداریم جز اینکه به مصاف این شکل از ستم برویم. مصافی که فقط یک راه جلوی ما قرار میدهد. درهم شکستن آن و چیزی نو جای آن گذاشتن.

این جامعه برای خلاص شدن از مناسبات ارتجاعی، کهنه وعقب مانده نیاز به انقلاب اجتماعی دارد که بتواند مناسبات زن و مرد را دگرگون کند. جامعه ای که در آن رابطه زن و مرد و حق انتخاب جنسیت بر پایه ارزشهای انسانی استوار باشد. این انقلاب موضوعی مربوط به فرداهای دور نیست. مسیر این انقلاب با مبارزه علیه هر گونه ستم و استثمار جنسیتی سنگفرش شده است. هر گزارش از تعرض، تجاوز و خشونت جنسی نهیبی است بر ضرورت این انقلاب. خیزش شکستن سکوت اگر در خود نماند و فقط به اهداف کوچک بسنده نکند، میتواند بخشی از انقلاب اجتماعی باشد. ما برای جهانی مبارزه میکنیم که همه زنجیرها شکسته شوند. جایی که زن، مرد و جنسیتهای مختلف با هم برابرهستند.

رهایی زنان با رهایی کل بشریت درهم تنیده است. بدون رهایی کامل زنان از شکلهای خاص و رایج ستم که هر روزه با آن مواجه میشوند، صحبت از رهایی بشریت بی معنی است. مبارزه برای رهایی زنان میتواند به عنوان یک مولفۀ حیاتی باشد از مبارزه کلی برای غلبه بر کلیۀ تمایزات طبقاتی، کلیۀ روابط تولیدی که این تمایزات از آن سرچشمه میگیرند، کلیۀ نهادهایی که این روابط را حفاظت و نگهبانی می کنند (از جمله ستم بر زن در تمام سطوح جامعه) و کلیۀ افکاری که از درون اینها بیرون آمده و اینها را تقویت میکند.

ما، صدا، تجارب و زخم هایمان را با همه انسان ها در سراسر دنیا از هند، مراکش، ترکیه، امریکای لاتین، اروپا و … به اشتراک میگذاریم. از همه کسانی که قربانی تجاوز یا تعرض جنسی بودهاند و تاکنون به این جنبش نپیوسته اند، میخواهیم که سکوت نکنند و این تابو را بشکنند. هنوز تجارب زیادی است که خاموش مانده است. این صداها باید از سطح شبکه های اجتماعی و رسانه ها و دانشگاه و قشر روشنفکر فراتر رود و به میان توده های وسیع مردم در سطح جامعه برسد. آنهایی که صدا و رسانه و شبکه ندارند. از همه جنبشهای اجتماعی میخواهیم که صدای مردم و این شکل خاص از ستم باشند و آنرا تبدیل به یک کارزار اعتراضی علیه کلیت سیستم ستم، سرکوب و تجاوز کنند.

۱. ریحانه جباری به دلیل دفاع از خود در مقابل اقدام به تجاوز مرتضی سربندی، کارمند وزارت اطلاعات ، پس از ۷ سال زندان در سوم آبان ۱۳۹۳ به اتهام قتل غیر عمد، اعدام شد.

زهرا نویدپور، اهل ملکان زنجان، از تجاوز و آزار و اذیت جنسی سلمان خدادادی نماینده مجلس این شهر افشاگری کرد. جسد او در ۱۶ دی ماه ۹۷ در خانه مادرش پیدا شد.

۲. بنا بر روایات افراد مختلف، او فارغ التحصیل رشته باستان شناسی از دانشگاه هنر تهران بوده و در اطراف دانشگاه کتابفروشی داشته است.

گفت‌وگوی «دموکراسی نَو» با نوام چامسکی در مورد انتخابات امریکا

گفت‌وگوی «دموکراسی نَو» با نوام چامسکی :
آیا ترامپ شکست در انتخابات را خواهد پذیرفت؟
مترجم: محسن صفاری
منبع: میدان
در این مصاحبه نوام چامسکی در مورد شرایط سیاسی بحرانی آمریکا و گزینه‌های پیش روی ترامپ و جمهوری‌خواهان تا زمان انتخابات آمریکا می‌گوید.

مطلبی را که می‌خوانید ترجمه‌ی گفتگوی مجریان تلویزیون خبری مستقل آمریکاییِ دمکراسی نَو (Demoncracy Now) اِیمی گودمن و نرمین شیخ، در ۲۴ جولای ۲۰۲۰، با نوام چامسکی در مورد شرایط سیاسی بحرانی آمریکا و گزینه‌های پیش روی ترامپ و جمهوری‌خواهان تا زمان انتخابات آمریکا است. در بخشی از این گفتگو چامسکی در تحلیلی که ترسناک می‌نماید بر این باور است که تغییرات ایجاد شده از سوی ترامپ، جمهوری خواهان و شرکت‌های بزرگ در ساختار سیاسی اقتصادی و در چیدمان قوه‌ی قضاییه آمریکا می‌تواند شرایط آمریکا و جهان را برای یک نسل زیر تاثیر خود بگیرد.

اِیمی گودمن: کمتر از ۱۰۰ روز به انتخابات ریاست جمهوری آمریکا باقی مانده است. پرزیدنت ترامپ این هفته اعلام کرد که در حال فرستادن موجی از نیروهای فدرال به شهرهای بزرگی مانند شیکاگو است که از سوی دمکرات‌ها اداره می‌شوند. این کار در پی فرستادن نیروهای شبه نظامی در لباس مبدل به شهر پورتلند ایالت اورگان انجام می‌شود. آنان در آنجا به تظاهر کنندگانِ پادنژادپرستی حمله کرده و برخی از آنان را بازداشت و در وانت‌های بدون علامت به جاهای‌ نامشخصی بردند. روز چهارشنبه در حالی که این نیروها با گاز اشگ‌آور به تظاهر کنندگان حمله می‌کردند شهردار پورتلند هم که رئیس پلیس شهر است و در تظاهرات شرکت داشت مورد حمله قرار گرفت. اعزام خشونت‌بار و شاید خلاف قانون اساسیِ ماموران فدرال به تندی مورد انتقاد قرار گرفته است. فرماندار اورگان، کیت بروان، «آدم‌ربایی ماموران مخفی» را محکوم کرده و دادستان کل ایالت در برابر آژانس‌های فدرال درگیر در این حمله دعوی حقوقی طرح کرده است. در خیابان‌ها گروهی از زنان برای پاسداری از تظاهر کنندگان «دیواری از مادران» را شکل دادند و ران وایدن سناتور اورگان ماموران فدرال را «از ریشه فاشیست» توصیف کرده و هشدار داد که «اگر در این زمان حد و مرزی مشخص نشود، ممکن است آمریکا در میانه‌ی انتخابات ریاست جمهوری با حکومت نظامی روبرو شود.»

برای بحث در این مورد همراه با نرمین شیخ با نوام چامسکی، دگراندیشِ شناخته شده‌ی جهانی، زبان‌شناس و نویسنده، استاد برجسته‌ی دانشکده‌ی زبان‌شناسی دانشگاه آریزونا و استاد ممتاز بازنشسته‌ی انستیتو فنی ماساچوست که در آنجا بیش ار ۵۰ سال تدریس می‌کرد، به گفتگو نشسته‌ایم. نخست از پروفسور چامسکی در مورد وعده‌ی ترامپ برای فرستادن موج ماموران فدرال به سراسر آمریکا پرسیدم.

نوام چامسکی: پرزیدنت ترامپ درمانده است. همه‌ی توجه او بر یک چیز است: انتخابات. او ناچار است مسئولیت شخصی خود را در کشتار ده‌ها هزار آمریکایی پرده‌پوشی کند. اما پنهان کردن این واقعیت برای مدتی دراز ناممکن است. آمریکا را تنها با اروپا یا حتی کانادا مقایسه کنید. این کشور در حال تبدیل به کشوری دون‌پایه است، تا آنجا که آمریکایی‌ها اجازه مسافرت به اروپا را ندارند. اروپا آنان را نمی‌پذیرد. شانس پیروزی انتخاباتی ترامپ در انجام کاری خیره کننده است. او سخت تلاش کرد تا رویاروی‌های نظامی ترتیب دهد. شما از حکومت نظامی گقتید. شرایط به سوی حکومت نظامی حرکت می‌کند. حتی ممکن است او بتواند برای بهم زدن انتخابات تلاش کند. نمی‌توان گفت چه خواهد کرد. او به تمامی درمانده است. کنش‌های او مانند کنش‌های یک دیکتاتور متوهم در یک مستعمره‌ی نو، جایی چون یک کشور کوچک است که در آن هر دو سال یکبار کودتایی نظامی رخ می‌دهد. هیچ پیشینه‌ای تاریخی برای شرایطی همسان در یک جامعه‌ دارای دموکراسی کارآمد وجود ندارد. او خوشحال خواهد بود اگر بتواند سیاه‌ جامگان1) را به خیابان‌ها بفرستد.

بسیار مشکل ‌بتوان به دقت گفت شرایط کنونی به چه می‌انجامد. شاید دادگاه‌ها کاری نکنند. ممکن است حتی به جایی برسیم که فرماندهی نظامی مجبور به موضع‌گیری شود. این مرد درمانده است. ترامپ روان‌پریش است. او در خطر بسیار بالایِ از دست دادن جایگاه خویش در کاخ سفید است و برای پیشگیری از چنین شرایطی دست به هر کاری خواهد زد.

نرمین شیخ: پروفسور چامسکی، هم اکنون شما با بازتاب دادن سخنان ران وایدن گفتید ممکن است آمریکا به سوی اعمال حکومت نظامی برود. ترامپ را روان‌پریش خواندید و پیش از این او را جامعه‌ستیز خوانده و در گفتگویی با ما به تفاوت‌های سترگ بین ترامپ و بایدن اشاره کرده و در مورد بایدن گفتید او بیش و کم تهی است و می‌توان او را به یک سو یا سویی دیگر راند. همچنین گفته بودید که این حیاتی‌ترین انتخابات در تاریخ بشر است. به تازگی در مصاحبه‌ای با فاکس نیوز ترامپ حاضر نشد نسبت به پذیرش نتیجه‌ی انتخابات ۲۰۲۰ تعهدی اعلام کند. آیا می‌توانید نگرانی خود را در این مورد بیان کنید. منظورم این است که شما هم اکنون گفتید انتخابات به راستی ممکن است به گونه‌ای به هم زده شود. ممکن است بگویید در چه شرایطی ترامپ دست به چنین کاری می‌زند؟ اگر انتخابات به هم نخورد، با توجه به نتیجه‌ی انتخابات ترامپ چه رفتاری خواهد داشت، نگرانی‌های شما کدامند؟
نکته این است که ترامپ تواناییِ پذیرش باخت را ندارد. نخست این که از نظر روانی ظرفیت باختن ندارد و دوم، اگر ببازد، کاخ سفید را ترک می‌کند که ممکن است با مشکلات قانونی جدی روبرو شود.

نوام چامسکی: خوب به طور نظری او ممکن است مانورهای گوناگونی داشته باشند. یک مانور سر باز زدن از پذیرش نتایج انتخابات و اطمینان پیدا کردن از این است که فرمانداران جمهوری‌خواه نتایج انتخابات حوزه‌ی خود را به رسمیت نشناسند. این یک کار عادی و خودکار است و از نظر فنی آنها می‌توانند از پذیرش نتایج انتخابات سر باز زنند. می‌توانند تصمیم‌گیری در مورد انتخابات را به عهده‌ی مجلس نمایندگان بگذارند و در آنجا جمهوری خواهان آنقدر هستند که بتوانند انتخابات را به گونه‌ای نمایش روحوضی بدل کنند که، همان‌گونه که گفتم، می‌توان در یک دیکتاتوری متوهم یافت. این یک احتمال است. احتمال دیگر این است که ترامپ از ارتش بخواهد حکومت نظامی اعلام کند.

نکته این است که او تواناییِ پذیرش باخت را ندارد. نخست این که از نظر روانی ظرفیت باختن ندارد. دوم، اگر ببازد، اگر کاخ سفید را ترک کند، ممکن است با مشکلات قانونی جدی روبرو شود. اکنون در کاخ سفید ایمنی دارد، اما بیرون از آنجا پیرامون او سراسر باتلاقی است. او کوشش کرده است تحقیق و پرسش‌گری را از خود دور کند. او همه‌ی بازرسان کل را زمانی که آغاز به پرسش‌گری از او کردند اخراج کرد. دادستان فدرال بخش جنوبی نیویورک ـ یعنی وال استریت و مانند آن ـ آغاز به تحقیق در وال استریت کرد. ترامپ او را اخراج و نماینده‌ای از بخش سهامداران خصوصی را جایگزین او کرد. کاری نیست که او برای ماندن در کاخ سفید نکند، هر کاری که بتوان به آن اندیشید.

این یک بحران بزرگ است. در انگلستان به مدت ۳۵۰ سال اشکال متفاوتی از دموکراسی پارلمانی وجود داشته است، در آمریکا ۲۵۰ سال اما تاکنون شرایطی این چنین ایجاد نشده است. ما با شخصیتی روبرو هستیم که از طیف سیاسی دمکراسی‌های موجود به دور است و حزبی سیاسی پشتیبان او است که اعضای آن تا کنون تنها چاپلوسانی ترسو بوده‌اند. آنان هراس دارند مبادا از خط قرمز مقام شاهانه گذر کنند. او پایگاهی مردمی در میان ملیشیایی سراپا مسلح، خشمگین و برتری‌گرا دارد. چیزی نیست که نتوان در مورد کارهایی گفت که او ممکن است انجام دهد. به باور من کشور ما در ماه نوامبر ممکن است کشوری متفاوت باشد ـ و با توجه به قدرت آمریکا، شاید جهانی متفاوت.

اما این بخش فوری دشواری است. دلیل آن که این انتخابات مهم‌ترین انتخابات تاریخ آمریکا است. اما این تنها دشواری نیست. چهار سال بیشتر از سیاست‌های اقلیمی و هسته‌ای ترامپ به سادگی ممکن است سرنوشت بدی را به معنای راستین واژه برای گونه‌ی انسان رقم زند. ما زمان زیادی برای برخورد با بحران محیط زیست نداریم. این بحران بسیار جدی است. همه‌ی پیش‌بینی‌ها از سوی دانشمندان تاکنون بسیار محافظه‌کارانه از آب درآمده است. هر بار داده‌های بدتری از راه می‌رسند. من وارد جزییات نمی‌شوم اما فاجعه بزرگی در حال شکل‌گیری است. ما هنوز برای برخورد با آن وقت داریم، اما چهار سال دیگرِ ریاست جمهوری ترامپ به راستی می‌تواند ما را به آستانه بحران بازگشت‌ناپذیری برساند. دست کم می‌تواند برخورد با این بحران رشد یابنده را بسیار دشوارتر کند. ذوب شدن یخ‌پهنه‌های قطب و ویران‌سازی جنگل‌های آمازون را هیچ پایانی نیست. ممکن است بخش‌های بزرگی از جهان زندگی‌ناپذیر شود. صحبت از امکان بالا آمدن آب دریاها به میزان یک یا دو فوت تا پایان این سده و مقدار بسیار بیشتری پس از آن است. می‌توان در این اندیشه بود که جامعه‌ی انسانی چگونه می‌تواند در چنان شرایطی به شکلی سازمان‌یافته باقی بماند.
همچنین بخوانید: ژانر نقد و اینترنت

هم‌زمان، ترامپ کوشش می‌کند نظام کنترل جنگ‌افزارها را از میان بردارد. ماه اوت سال گذشته به پیمان منع تولید موشک‌های هسته‌ای میان‌برد بین ریگان و گورباچف که از امکان ایجاد یک جنگ اتمی به علت افزایش تنش در اروپا پیشگیری می‌کرد پایان داد. اینک در حال پایان دادن به قرارداد آسمان‌های باز است که به زمان آیزنهاور بازمی‌گردد. این قرارداد هم تمام شد. او برای به تاخیر انداختن مذاکرات در مورد پیمان تازه‌ی کاهش تسلیحات هسته‌ای (نیو استارت) که روس‌ها مدت زیادی است خواهان آن هستند درخواست‌های احمقانه مطرح می‌کند. این پیمان باید تا چند ماه دیگر تمدید شود و ممکن است تا کنون برای مذاکره‌ی دوباره در مورد این آخرین پیمان کنترل جنگ‌افزارهای اتمی دیر شده باشد. او اکنون تهدید می‌کند تا آزمایش‌های اتمی را به راه اندازد، آزمایش‌هایی که پیمان جامعِ به تقریب سی ساله‌ی منع آزمایش‌های اتمی را سست می‌کند. آمریکا هرگز این پیمان را تصویب نکرد اما به آن پای‌بند ماند.

همه‌ی این اقدامات در را می‌گشاید تا کشورهای دیگر به اقدامی همسان دست یازند. صنایع جنگ‌افزار سازی، البته، به شوق آمده‌اند. آنها در حال دریافت سفارش‌های بسیار بزرگ تازه‌ای برای ساخت جنگ‌افزارهای عمده‌ای هستند که می‌توانند همه‌ی ما را نابود کنند. چنین کاری کشورهای دیگر را تشویق به اقدامی همسان می‌کند. بنابراین، پیش‌روی ما پیمان‌های تازه‌ای برای ابزارهایی خالی از امید قرار دارند تا در برابر هیولایی که به ساختن آن کمک می‌کنیم از خود دفاع کنیم. این ترامپ است که به سوی این شرایط خیز برداشته و آشکارا از آن لذت می‌برد. نمی‌توان به شکلی عادی کار او را توصیف کرد. اصطلاحی که شما به کار بردید، روان‌پریش، به تمامی مناسب اوست. آیا این شرایط می‌تواند در چارچوب قانون اساسی آمریکا کنترل شود؟ نمی‌دانیم.

منظورم این است که چیزی همسان با این شرایط حدود دو ماه پیش در انگلستان روی داد. بوریس جانسون، نخست‌وزیر، پارلمان را منحل کرد و آن را بست برای آن که بتواند نسخه‌ی خویش از برگزیت را پیش ببرد. این موضوع از سوی کارشناسان حقوقی انگلستان چون بدترین بحران در مدت ۳۵۰ سال ارزیابی شد. خوب، در انگلستان دیوان عالی قضایی اقدام او را باطل کرد. احتمال نمی‌رود چنین کاری در اینجا صورت گیرد.
چهار سال دیگرِ ریاست جمهوری ترامپ به راستی می‌تواند ما را به آستانه بحران بازگشت‌ناپذیری برساند. دست کم می‌تواند برخورد با بحران محیط زیست را بسیار دشوارتر کند.

می‌توانم بگویم کشور دیگری هست که کوشش می‌کند از آمریکا تقلید کند: برزیل با یک دیکتاتور مسخر‌ه‌ی دیگر، جیل بولسونارو، که می‌کوشد دلقکی از ترامپ باشد. او مورد تحقیق و پرسش قرار گرفت ـ او و خانواده‌اش در گونه‌ای کنش‌های مجرمانه‌ی کثیف درگیر بودند و مورد تحقیق قرار گرفتند. بولسونارو بازپرسان را اخراج کرد، دادگاه برزیل جلوی این کار را گرفت. اما در اینجا چنین چیزی پیش نیامد. زمانی که ترامپ همه‌ی آنها را اخراج کرد، مجریان را تصفیه کرد، هیچ اقدامی از سوی دادگاه یا جمهوری‌خواهان در کنگره انجام نشد. برزیل دست کم لایه‌ی دفاعی باریکی در برابر یک دیکتاتوری نظامی دیگر دارد. آمریکا در بدترین شرایط خود قرار دارد. شرایط جدی است و چیزی همسان با آن نداشته‌ایم. هیچ پیشینه‌ای همسان وجود ندارد.

نرمین شیخ: خوب پروفسور چامسکی شما دو باره از نبود ایمنی در برابر احتمال اعمال حکومت نظامی در آمریکا سخن گفتید. اما حتی در کشورهایی در جهان که در آنها حکومت نظامی اعلام شده است چنین کنشی نیاز به حداقل همراهی ارتش با کسانی که دست به کودتا می‌زنند دارد. آیا فکر می‌کنید در صورتی که ترامپ بخواهد برای حکومت نظامی تلاش کند ارتش با او همراهی خواهد کرد؟

نوام چامسکی: همان‌گونه که گفتم هیچ پیشینه‌ای بر این شرایط در هیچ کمینه‌ای از دموکراسی کارآمد وجود ندارد. کشورهای زیادی هستند که در آنها ارتش، بیشتر با پشتیبانی آمریکا یا پیشگامی آن، قدرت را به دست گرفته، زیرا خواست ما سرنگون کردن حکومت نانظامی بوده است. چیزی مانند این شرایط هرگز رخ نداده است ـ گذشته از رژیم‌های فاشیست و رژیم‌های بین دو جنگ جهانی، شرایطی که به‌کلی متفاوت بود.

دوهفته پیش گزارش‌هایی در رسانه‌ها بود در مورد این که ترامپ تصفیه‌ی مقام‌های اجرایی را گسترش داده است، کاری که دستگاه‌های اجرایی را از صدای مخالف و از کنترل تهی کرده است. او در تلاش برای تصفیه‌ی ارتش در حال گسترش این روند است. خوب، گمانه‌زنی‌هایی وجود داشت مبنی بر این‌که تصفیه‌ی ارتش ممکن است به منظور سوق دادن آن به سوی چیزی همسان با کودتایی نظامی باشد.

ارتش تا کنون از دخالت خودداری کرده است. آنها نیروی ۸۲ هوابرد را، با وجود درخواست ترامپ برای دخالت آنان، از واشنگتن بیرون کشیدند. آنان در برابر پیشنهادهای کاخ سفید برای نیروی بیشتر و خشونت ایستادگی کرده‌اند. به همین دلیل است که او در نقشه کنونی خود برای کارزار جاریِ ایجاد رویارویی‌های خشونت‌آمیز در شهرهایی که از سوی دمکرات‌ها اداره می‌شوند به نیروهایی بیرون از ارتش روی آورده است. ارتش چه خواهد کرد؟ نمیدانیم.

اگر به پیشینه‌ی دیکتاتوری‌های جهان سومی نگاه کنید، چنین کنش‌هایی به بازتاب نیروهایی در سطح سرهنگ‌ها بستگی دارد زیرا آنان با لشکریان در تماس هستند. اما در اینجا چیزی همسان با آن نداریم. این شرایطی یگانه در تاریخ مدرن جوامع بیش و کم دموکراتیک است.

اِیمی گودمن: نوام چامسکی، می‌خواهم گفتگوی ترامپ را با شبکه‌ی فاکس نیوز برای شما پخش کنم. در این گفتگو او در باره‌ی تست شناسایی که به تازگی انجام داده حرف می‌زند و می گوید تستی دشوار بود:

پرزیدنت دونالد ترامپ: من تستی انجام دادم. به دکتر رانی جکسون گفتم «آیا تستی برای هوش هست؟ او گفت «بله هست» و نام آن را گفت، هر چه که بود. این تست ۳۰ تا ۳۵ پرسش داشت. پرسش‌های ابتدایی بسیار آسان بودند. اما پرسش‌های آخر بسیار مشکل‌ بودند، مانند پرسش‌های حافظه. مثل این که بگی «شخص، زن، مرد، دوربین، تلویزیون» پس از آن می‌پرسن می‌تونی این‌هارو تکرار کنی و تو بگی «شخص، زن، مرد، دوربین، تلویزیون». طرف میگه «خیلی خوبه». اگه درست انجامش بدی نمره اضافه می‌گیری.

اِیمی گودمن: این مربوط به چند روز پیش است. پرزیدنت ترامپ مرتب می‌گوید در این تست نمره‌ی الف گرفته است، تستی که به کسی می‌دهند که به بیماری فراموشی دچار شده، به گونه‌ای مشکل شناسایی دارد. این تست هوش (آی کیو) نیست. او مرتب در باره‌ی آن سخن می‌گوید حتی از این می‌گوید که به او می‌گویند «. . . یک فیل را شناسایی کنید، تصویر یک ساعت را بکشید، از ۱۰۰ تا ۷ شمارش معکوس کنید.» این تست برای تشخیص فرسایش مغزی است. آیا آمریکا به وسیله‌ی مردی دیوانه اداره می‌شود؟

نوام چامسکی: همان‌گونه که شما می‌گویید این تستی برای تشخیص مرحله‌ی آغازین بیماری فراموشی، یک بیماری مغزی جدی است. اما درباره‌ی شخصی که پیش از سخنرانی در برابر جمعیتی ستایش‌گر چشمان خود را به آسمان بلند کرده و خود را برگزیده می‌خواند چه می‌توان گفت؟ چه می‌توان گفت در برابر دولتی که وزیر خارجه‌ی آن می‌گوید، «شاید ترامپ از سوی خداوند فرستاده شده تا اسرائیل را از گزند ایران پاسداری کند.» البته کشور از سوی مردان دیوانه اداره می‌شود.

به راستی می‌توان این موضوع را در هر رویدادی دید. برگردید به ماه مارس. در آن ماه آمریکا از نظر تلفات بیماری کوید ۱۹ کم و بیش با اروپا همسان بود. آمارهای آن زمان تا به حال را نگاه کنید. آمار اروپا به شدت پایین رفته است. البته هنوز مشکل حل نشده، یا کارکرد ما به خوبی آسیا یا اقیانوسیه نبوده است. نگاه کنید به نشریات پزشکی، آنها اشاره می‌کنند که کوتاهی و ناکارآمدی ترامپ، بی‌اعتنایی به بهزیستی مردم سبب مرگ ۱۰۰ هزار نفر2) شده است، این یک کشتار چشم‌گیر است. به همین دلیل است که او زمین و آسمان می‌کند تا کسی را مقصر جلوه دهد. به همین دلیل است که او شرایط کنونی را غنیمت شمرده تا نیروهای شبه نظامی را برای برخوردهای خشونت‌آمیز با شهرداران و فرمانداران دمکرات بفرستد. هیچ سابقه ندارد که نیروهای نظامی برای کنترل شهرهای مخالف فرستاده شوند ـ هنگامی که از سوی شهردار، فرماندار، سناتورها و به روشنی از سوی مردم، مخالفت کلی وجود دارد. این رفتار با کشور مانند رفتار با یک سرزمین اشغال شده است، رفتاری به تمامی با آماج آشکار کوشش برای ایجاد درگیری برای کمک به نجات او از شکست انتخاباتی.
همچنین بخوانید: دولت ترکیه فقط به زبان گلوله حرف می‌زند

ممکن است اگر شکست بخورد از ترک کاخ سفید خودداری کند، همان‌گونه که در گفتگو با فاکس نیوز نشان داد. در چنین حالتی باید به راستی پرسید: چه خواهد شد؟ آیا ارتش دخالت کرده و او را بیرون می‌کند؟ یا چه خواهد شد اگر میلیشیای مسلح آغاز به محاصر‌ه کاخ سفید کند؟ ما نمی‌دانیم. چنین شرایطی، بجز قدرت گرفتن فاشیست‌ها در ایتالیا، آلمان و کشورهای دیگری در دوره‌ی بین دو جنگ، هرگز در یک دموکراسی کارآمد دیده نشده است.

گاه حتی از سوی کارشناسان سیاسی گفته می‌شود ترامپ به سوی فاشیسم می‌رود. بی‌پرده بگویم این برداشت‌ها به او زیادی اعتبار می‌دهد. فاشیسم یک ایدئولوژی مهم بود که فراتر از میدان دید و دل‌مشغولی اوست. او مانند یک دیکتاتور دون در کشوری کوچک است که سال‌ها درگیر کودتا بوده است. در اینجا هیچ مفهومی مبنی بر یک ایدئولوژی فاشیستی وجود ندارد. راست آن که ما از برخی جنبه‌ها در نقطه‌ی مقابل چنین ایدئولوژی‌ای قرار داریم. نظام‌های فاشیستی بر پایه‌ی این اصل بودند که یک دولت قدرت‌مند، به رهبری یک حزب حاکم و با رهبری بزرگ باید همه چیز را کنترل کند. آنها باید جامعه از جمله اجتماع کسب و کار را اداره کنند. ما کمابیش در نقطه مقابل این شرایط هستیم: این اجتماع کسب و کار است که دولت را کنترل می‌کند و هر گونه عهد شکنی در برابر قدرت آنها به رویارویی‌هایی می‌انجامد که کمابیش تصور ناپذیر است.

از این‌رو من فکر نمی‌کنم این فاشیسم باشد. او یک دیکتاتور متوهم و درمانده است و کمابیش دست به هر کاری خواهد زد تا از کاخ سفید بیرون رانده نشود. نمی‌دانیم شرایط به چه سویی خواهد رفت، اما دو ماه بسیار دشوار در پیش خواهیم داشت.

اِیمی گودمن: شما می‌گویید آنان که در قدرتند از شرایط موجود سود می‌برند. گولدمن ساکس3) برای سه ماهه‌ی دوم سال جاری ۲.۴ میلیارد دلار سود گزارش کرده است. مطالعه‌ای تازه از سوی نهاد آمریکاییان خواهان عدالت مالیاتی دریافته است که میلیاردرهای آمریکا از ماه مارس تا کنون ۵۸۴ میلیارد دلار به ثروت خود افزوده‌اند. این مبلغ بیشتر از کسر بودجه‌ی ۲۳ ایالت آمریکا است. آنها در گرماگرم همه‌گیری کرونا در آمریکا چنین سودی به دست آورده‌اند، درست در زمانی که از نیاز به بسته‌های اقتصادی انگیزشی برای آنان که سخت ضربه خورده‌اند و برای آنان که در آستانه‌ی بیرون رانده شدن از ماوای خود هستند بحث می‌شود. صحبت از شرایطی اقتصادی است که در آن بیکاری به سطحی رسیده که از زمان کسادی بزرگ تاکنون دیده نشده بود. شما در مورد این دشواری‌ها می‌نویسید و سخن می‌گویید. مردم چگونه باید خود را از این شرایط بیرون بکشند؟ در شرایط کنونی در این کشور چه رویدادی مورد نیاز است نوام؟

نوام چامسکی: آنچه شما توصیف کردید نشان دهنده‌ی تقلیدی مضحک از شیوه‌ی عادی اداره‌ی این کشور است. اینجا کشوری است که به شکل بنیادین از سوی بخش شرکت‌های بزرگ اداره می‌شود، بخشی که نفوذی فراگیر بر دولت دارد و توصیف شما کاملا درست است. نمونه‌ی نمادین آن ثروتمندترین فرد دنیا، جف بزوس، است که تنها در یک روز ۱۳ میلیارد دلار درآمد داشت. ترامپ و دولت او دارند از پوشش همه‌گیری استفاده می‌کنند تا سرسپردگی خود را به ثروتمندتر کردن بسیار ثروتمندان و بخش شرکت‌های بزرگ، که البته در حال بلعیدن این ثروت هستند، افزایش دهند. من از صنایع نظامی یاد کردم که نمونه‌ای دیگر در این زمینه است.

‌بی‌تردید می‌توان این اقدامات را واپسین تلاش‌ها برای تحمیل فرمانروایی حداکثری قدرتِ بی‌نهایتِ ثروت و شرکت‌های بزرگ دید که هم‌سو با کارزار میچ مک کانل4) ـ ترامپ برای پر کردن قوه‌ی قضائیه، از بالا تا پایین، با گماردن جوانان راست افراطی از جامعه‌ی حقوقدانان فدرالیست5) روی می‌دهد. به این ترتیب آنان اطمینان خاطر می‌یابند که دست کم در طول زندگی یک نسل، بی‌توجه به خواست مردم، سیاستی مگر سیاست‌های فرا ارتجاعی آنان به کار گرفته نخواهد شد.

آنها در حال بکارگیری همه‌ی منابع خود برای نگهداری دستاوردهای ۴۰ ساله‌ی دوران نئولیبرالیسم هستند: تمرکز هنگفت ثروت، تمرکز قدرت سیاسی، ایستایی عمومی رشد جمعیت و فروشد آن حتی تا جایی که در چند سال واپسین نرخ مرگ‌ و میر در میان جمعیت زنان و مردانِ در سن اشتغال، بیشتر مردان و شماری از زنان، افزایش نشان می‌دهد. تا کنون در جوامع توسعه یافته‌ی کارآمد چنین چیزی روی نداده است.

جمهوری‌خواهان خیلی خوب می‌دانند که حزب اقلیت هستند. راست آن که ترامپ مدتی پیش خاطرنشان کرد که اگر انتخابات منصفانه باشد جمهوری خواهان هرگز برنده‌ی انتخابات نخواهند بود. زمان درازی است که کشور از بنیان کشوری تک حزبی است ـ حزب کسب‌وکار با دو جناح. این دو جناح در درازای زمان تغییر کرده‌اند.

جمهوری‌خواهان در چند دهه‌ی گذشته، کم و بیش از زمان گینگریج و به طور گسترده از زمان مک کانل، از خط سیاسی خود خارج شده‌اند. اگر به رتبه‌بندی‌هایی بین‌المللی نگاه کنید، در این رتبه‌بندی‌ها آنان در کنار احزاب اروپاییِ دارای سابقه‌ی نوفاشیستی آمده‌اند. تحلیل‌گران جدی سیاسی آنان را چون شورشیان رادیکالی که سیاست‌های پارلمانتاریستی را رها کرده‌اند توصیف می‌کنند. چند روز پیش با گرگ پالاست6) گفتگویی داشتیم، کسی که کار بسیار جالب توجه او گستره‌ی تلاش ناچار آنها برای ماندگاری در قدرت را با تصفیه‌ی فهرست‌های انتخاباتی به منظور جلوگیری از رای دادن مخالفان نشان داده است.

همه‌ی اینها همراه با آنچه که شما توصیف کردید در حال روی دادن است: ثروتمندتر شدن اَبَرثروتمندان و بخش شرکت‌های بزرگ زیر پوشش همه‌گیری بیماری. هر از چند روزی، تصمیم دیگری از یکی از مدیران اجرایی، یا یکی از همتایان ترامپ در شرکت‌های بزرگ، کسانی که ترامپ به مدیریت یکی از آژانس‌های دولتی گمارده است، مانند سازمان حفاظت از محیط زیست، مقررات تازه‌ای برای سیلی زدن به مردم و ثروتمند کردن ثروتمندان تصویب می‌کنند. مانند کم‌مایه کردن استاندارد‌های ایجاد آلودگی، که البته برای شرکت‌های زغال سنگ بسیار دل‌خواه است. آنها در شرایط ناپایداری هستند اما ما مردم می‌توانیم آنها را زمان بیشتری در قدرت نگه داریم تا بیشترین ویرانی را متوجه جامعه‌ی سازمان یافته‌ی انسان کنند. همچنین در گرماگرم همه‌گیری تنفسی افزایش آلودگی هوا تلفات را افزایش می‌دهد.

البته این گونه تلفات گزینشی است و شامل همه نمی‌شود. دامن کسانی را می‌گیرد که نزدیک کارخانه‌های آلوده کننده زندگی می‌کنند. چه کسانی؟ کسانی که توان مالی زندگی در جای دیگری را ندارند. شما مدیران گُلدمن ساکس را در چنین جایی نمی‌بینید. کسانی که می‌بینید فرو‌دستان، سیاهان، آمریکای‌لاتین‌تبارها و پورتوریکویی‌ها هستند. اینها بیشترین سهم را در دریافت آلودگی‌ها دارند. این بیماری همه‌گیر در میان آنان بسیار بیشتر است و آلودگی هوا شرایط را برای آنان بدتر می‌کند.

این شرایط به گونه‌ای همسان با چیزی است که در برزیل روی‌ می‌دهد، کشوری که رئیس‌جمهوری آن، بولسونارو، از دیدن روبرو بودن بومیان منطقه‌ی آمازون با یک نسل کشی بسیار شادمان است، نسل‌کشیِ ابتدا ناشی از ویرانی جنگل و اکنون به علت همه‌گیری بیماری. بسیاری از آنان صدها مایل از مراکز درمانی دورند. درخت‌بُران ناقانونی درون جنگل می‌روند و سبب گسترش بیماری می‌شوند؛ این بومیان در حال مرگند، اما فکر می‌کنید بولسونارو اهمیت می‌دهد؟ او فکر می‌کند آنان باید حذف شوند. این چیزی است که گفت: «ما به این آدم‌ها نیاز نداریم، بنابراین بگذار از شر همه آنها رها شویم.» بنابراین در اینجا هم بگذار از شر مردمی که نزدیک کارخانه‌های آلاینده زندگی می‌کنند رها شویم. چه کسی به آنان نیاز دارد؟ در هر حال آنها که به ما رای نمی‌دهند. رنگ پوستشان هم نامناسب است.

این همه زیر پرچم آمریکا روی می‌دهد، امری که باز بگویم بجز در دولت‌های فاشیست، در جامعه‌ی توسعه یافته بی‌همتا است. هیچ واژه‌ی دیگری برای توصیف آن نمی‌توان به کار برد.

2020-08-30 در همبستگی با آنانی که سکوت درباره «تجاوز جنسی» را شکستند

در همبستگی با آنانی که سکوت درباره «تجاوز جنسی» را شکستند

در همبستگی با آنانی که سکوت درباره «تجاوز جنسی» را شکستند🔘
وقتی تجربۀ آزار و #تجاوز_جنسی را از سر می‌گذرانی، فقط متجاوز نیست که فرمان «سکوت» می‌دهد؛ حکومت، خانواده و عُرف و سنت هم چنین می‌کند. برای «امنیت جانی»، «امنیت شغلی»، «امنیت روانی»، «آبروی خانواده» و… باید سکوت کنی. چون همه چیز علیه تو چیده شده و آنقدر این «فرمان سکوت» در ذهن و گوش تو پُر شده که با خودخوری به سکوت کشیده می‌شوی. حال وقتی افراد جسوری علیرغم «خطر جانی» و «تهدیدهای قانونی» و «از دست دادن شغل» و «طرد و خشونت اجتماعی» و «منزوی شدن» و «قلدرمآبی مردسالارانه» و… «سکوت» را می‌شکنند، باید سر تعظیم در برابر شجاعتشان فرود آورد و این حرکتِ عمومی به شکستن سکوت را تقویت کرد.
هرچند این روایت‌ها نتواند به تنهایی مناسبات گستردۀ تجاوزکارانه‌ای را که خصوصاً علیه زنان و کودکان چیده شده تغییر دهد، اما شکستن این «سکوت» گامی مهم با دستاوردهایی مهم است:
◾️اولاً افشای علنی این تجربه و گره زدن آن به موج گسترده‌ای از روایت‌های فردی تجاوز، آن فرد قربانی و زندانیِ سابقاً محبوس در تِرومای بعد از تجاوز را به یک قدرت جمعی اجتماعی گره می‌زند و او را تبدیل به دخالتگرِ یک جنبش بزرگتر در دفاع از خود می‌کند.
◾️ثانیاً این قدرت جمعی افشاگرانه این پیام را به #حکومت_تجاوز و متجاوزان منفرد می‌دهد که گرچه نظام سیاسی و قانون و فقه و مذهب با شماست، اما شما هم در امان نیستید. شکستن این سکوت و قدرت این افشاگری، هم تاوان کارهای دیروزتان را می‌ستاند و هم حاشیۀ امن تجاوزهای آتی‌تان را تنگ‌تر می‌کند.
◾️نهایتاً یکی از پیامدهای این موج روایت‌ها اینست که به جامعۀ تفکیک جنسیتی‌شده‌ای که از کودکی تا بلوغ از تعامل و ارتباط اجتماعی با جنس مخالف محروم‌ بوده، آموزش می‌دهد که مرز میان ابراز علاقه و آزار و اذیت جنسی کجاست. چرا «نه گفتن» یا «سکوت» طرف مقابل، به معنی «شاید موافقم» و «نخ دادن» نیست. چرا پرسیدن و اطمینان از «رضایت» قبل از هر نوع گفتگوی جنسی یا لمسی ضروری است و…
◾️روایت‌های اخیر دربارۀ تجاوز و آزار و اذیت جنسی، باز هم صحه بر این واقعیت گذاشت که متجاوز از هر جنسیت، طبقه، عقیده و پیشینه‌ای است؛ از دانشجو تا استاد، از هنرمند تا مدیر شرکت، از آخوند تا فعال سیاسی اپوزیسیون، از چپ تا راست، از مذهبی تا لامذهب، از غریبه تا خویشاوند و…
◾️ضمن اذعان به ضرورت به رسمیت شناختن حقوق متهمان، بدون چون و چرا باید پشتیبان این موج افشاگری و مشارکت‌کنندگانش بود که با قدرت اتحاد و همبستگی‌شان صدایی شده‌اند علیه نه فقط متجاوزان بلکه علیه کلیت مناسبات تجاوز.
بر گرفته از فیس بوک خیابان: تریبون زندانی سیاسی
2020-08-25 مهرآفاق مقیمی نیاکی:  روز زن

مهرآفاق مقیمی نیاکی: روز زن

با درود به شما و بینندگان عزیز ، به خصوص همکاران پرستاری که در شرایط سخت کنار مردم عزیزمان قرار گرفته اند

امسال در شرایطی به استقبال روز زن ( هشت مارس ) رفته بودیم که به دلیل سود و منفعت طلبی نظام سرمایه داری، بیماری کرونا در همه جهان بخصوص در جوامعی که این نظام با ایدئولوژی مذهبی در به انقیاد در آوردن مردم در هم آمیخته ،جان هزاران انسان را گرفته است . همراه با این فاجعه انسانی ،در کشورمان فریادهای دادخواهی آزادیخواهان وتهیدستان به جان آمده هنوز در خیابانها طنین انداز است و آزادیخواهان در زندانها تحت شکنجه و اذیت و آزار قرار دارند . برگزاری بزرگداشت سالگرد روز زن یادآور مبارزه زنان در گذشته و حال علیه تبعیض و نابرابری در عرصه جهانی و در جهت بدست آوردن حقوق یکسان زنان در مناسبات اقتصادی، سیاسی، اجتماعی وبازبینی حقوق و مطالبات زنان است .

همانطور که میدانیم جنبش زنان در اوايل قرن نوزدهم دراعتراض به شکل جدید نابرابری جنسیتی که دنیای صنعتی بوجود آورده بود ،گسترش یافت و در هشتم مارس 1857زنان کارگر کارگاههای پارچه بافی در نیويورک به خیابان ها آمدند و خواهان افزایش دستمزد ،کاهش ساعت کار و بهبود شرایط کار شدند و در هشت مارس 1908 بعد از پنجاه سال مجددا برای احقاق حقوق و احیاِء آن روز خاص ،علیه تبعیض ، محرومیت و نابرابری دست به اعتصاب زدند ، صاحب کارخانه به دلیل جلوگیری از همبستگی دیگر کارگران و ممانعت از گسترش اعتصاب به بخش های دیگر کارخانه ، آن زنان را در محل کارشان محبوس ساختند که کارخانه به دلایل نا معلوم آتش گرفت و 129 زن در آتش سوختند .در ارتباط با آن روز در تاریخ 27آگوست 1910 در دومین کنفرانس سوسیالیستی زنان با پیشنهاد کلارازتکین (خبرنگار سوسیالیست ) روز هشتم مارس بعنوان روز زن و روز همبستگی دفاع از حقوق زنان و مبارزه بر علیه تبعیض بر گزیده شد درمارس 1911یک میلیون زن و مرد برای بدست آوردن حق رأی برای زنان و تساوی حقوق زنان و مردان در خیابان ها به تظاهرات پرداختند و در جنگ جهانی اول ، روز 8مارس ،روز پایان جنگ، اعلام مطالبات جنبش بود و کمپین صلح بر علیه جنگ به پا کردند و در ادامه آن در خواستهاِيی چون تغییر قانون کار و خواهان مطالبات زنان شدند . در تداوم این فعالیتها، سازمان ملل در سا ل1975 این روز را به عنوان روز جهانی زن به رسمیت شناخت . جنبش رو به رشد جهانی زنان تلاش میکند این روز را به انعکاس از دستاوردهای بدست آمده و عزمی راسخ در بدست آوردن مطالبات و حقوق زنان در جهان و برابر حقوقی کامل با مردان تبدیل کند و اما در جامعه یی چون ایران، از فردای انقلاب شکست خورده تبعیض و ستم بر زنان تشدید شد و آپارتاید جنسیتی و تحقیرزنان که از اصول اعتقادی و متحجر نگرش جمهوری اسلامی است و در پیوند با مناسبات سرمایه داری و نئولیبرالیسم حاکم است زنان به عنوان شهروند درجه دوم محسوب میشوند. آپارتاید جنسیتی وضعیت سیاسی ،اقتصادی و اجتماعی زنان را شدیدا تحت تاثیر قرار داده است از جمله خشونت علیه زنان ،نابرابری حقوق زنان، خرید و فروش زنان، ازدواج دختران در سنین کودکی، و عرضه کردن زن به عنوان کالا را میتوان نام برد و 8مارس در ایران هنوز بطور رسمی نه تنها پذیرفته

نشده بلکه برگزار کننده گان آن شدیدا سرکوب و زندانی میشوند (مریم کشاورز، صبا کرد افشاری ، و راحله احمدی ) و در این کارزار زنان بیکار ننشستند و زنان با همراهی مردان در تداوم مبارزاتشان در 17 اسفند 1357 بر علیه حجاب اجباری به تظاهرات پرداختند و مبارزات پیگیرشان درطی چهل و یک سال با افت و خیز هایی همراه بوده است اما زنان هرگز تسلیم نشدند و به مبارزه و مقاومت و نافرمانی ادامه دادند مخصوصا آبان (1396) در صفوف مقدم با شعارها و مقاومتها یشان در تقابل با پلیس سرکوبگر از سد جمهوری اسلامی گذشتند و در آبان و دی 98در خیزش مردمی در پیوند با دگر جنبشها قرار گرفتند وحمایت این جنبشها را در اطلا عیه روز هشت مارس شاهد بوده ایم و اخیرا ما شا هد طرح خواسته های زنان در بیانیه ها و مطالبات کارگری هستیم که علت آن را میتوان پی گیر بودن و در صف مقدم مبارزات توده ای قرار گرفتن زنان دانست ، ضرورت تداوم جنبش زنان در جهت پیشروی و بدست آوردن مطالبات برحقشان به اتحاد با دیگر جنبشها نیاز دارد . جنبش آزادی و برابری طلب زنان میتواند یکی از نزدیکترین متحدان جنبش کارگری باشد و جنبش کارگری نیز میتواند یکی از نیرومندترین جنبش رهایی زنان باشد. جنبش فمنیستی سوسیالیستی زنان میتواند به یک جنبش توده ا ی تبدیل شود و برای این کار باید در میان زنان زحمتکش به فعالیت بپردازند که آنها این جنبش را متعلق به خود بدانند و در اتحاد با دیگرجنشهای آزایخواهانه زنان که اهداف مشترکی درعرصه مناسبات جنسیتی(حق حضانت فرزند، تقسیم برابر ارث ،همسرگزینی و…..) دارد و علیه قوانین ارتجایی حاکمیت هستند ، متحدشوند تا زمانیکه مناسبات سرمایه داری و نماینده آن (جمهوری اسلامی) بر قرار است این قوانین ضد زن وجود دارد و با نابودی آن ، زنان به حداقل حقوق خود دست مییابند . برای کسب حقوق برابر با مردان و رهایی از بند پدر سالاری راهی دراز در پیش است و در این نبرد شجاعانه و رزم بی امان زنان نتها با در هم شکستن تسلط همه ادیان و مناسبات سرمایه داری و استقرار سوسیالیسم امکان پذیر میباشد

زنده باد کار ،رفاه ،آزادی

2020-08-25 چگونه می توان مبارزات کنونی در لبنان و ایران را در جهتی انقلابی و سوسیالیستی به هم آورد؟

چگونه می توان مبارزات کنونی در لبنان و ایران را در جهتی انقلابی و سوسیالیستی به هم آورد؟

ما نیازمند اشکال فعال همبستگی بین تظاهرات توده ای کنونی در لبنان و مبارزات کارگری در ایرانیم. همچنین نیازمند اشکال فعال همبستگی بین فعالان فمینیست در هردو کشوریم. مبارزاتمان می بایست اهدافی ریشه ای را بیان کنند که از مخالفت صرف با نظام سیاسی کنونی فراتر رود. می بایست به روشنی بیان کنیم که بدون یک دگرگونی اساسی در شرایط کار، بدون پایان دادن به غیر انسان شمردن زن، بدون پایان دادن به انحاء گوناگون نظام بردگی کفالت، بدون پایان دادن به نژاد پرستی علیه سیاه پوستان، بدون پایان دادن به تبعیض علیه کردها و دیگر اقلیت های ستم دیده از جمله اقلیت های جنسی، و بدون حفظ و پاکسازی محیط زیست، نخواهیم توانست قدم به جلو برداریم.

از میان کشورهای خاورمیانه و شمال آفریقا که در سال 2019 خیزش های مردمی را تجربه کرده اند، شرایط لبنان و ایران جزء فاجعه بارترین هاست.

انفجاری که در 4 اوت در یک انبار حاوی 2750 تن امونیوم نیترات در بندر بیروت رخ داد از لحاظ شدت برابر با یک دهم بمب اتمی بود که 75 سال پیش بر هیروشیما انداخته شد. این انفجار تابحال بیش از 200 نفر را کشته، هزاران نفر را مجروح و بیش از 300،000 نفر را مجروح کرده است. آنچه آشکار شده همانا فروپاشی کامل جامعه لبنان است که پیش از این نیز در آستانه فروپاشی ناشی از یک دولت سرمایه داری نولیبرالی و وابسته به صندوق بین المللی پول و بعضا تحت کنترل حزب الئه حمایت شده از سوی ایران بود.

در ایران، طی دو ماه گذشته، بیش از 20 آتش سوزی و انفجار به اماکن گوناگون صدمه زده است، از جمله نیروگاه اتمی نطنز در استان اصفهان، مجتمع نظامی پارچین در شرق تهران، نیروگاه های متعدد، مراکز تولیدی، رادیو و تلویزیون دولتی، زندان اوین، یک مرکز بهداشتی، چندین بازار، جنگل ها و اماکن تاریخی. نشریه نیویورک تایمز گزارش می دهد که اسرائیل مسئول بمبی بوده که منجر به انفجار در نیروگاه اتمی نطنز شد و متعاقبا برنامه اتمی ایران را به تعویق انداخته. اما روشن نیست که آیا کلیه انفجارها و آتش سوزی هایی که طی دو ماه گذشته رخ داده مربوط به اعمال خرابکارانه از سوی دولت های خارجی بوده یا خیر. هیچ گزارشی نیز در مورد میزان مواد پرتوزا که توسط انفجار نطنز رها شده و میزان صدمه ای که به مردم عادی زده منتشر نشده است.

در لبنان، بیش از 50 درصد جمعیت زیر خط فقر زندگی می کنند. بیش از 40 درصد نیروی کار بیکار است. بیماری کوید در حال شیوع است. آب آشامیدنی قابل نوشیدن نیست. پناهجویان سوری در فقر و فلاکت زندگی می کننند و نظام برده داری کفالت که کارگران مهاجر را به بند کشیده بدون مجازات ادامه دارد.

در ایران، مردم همواره از خشونت، سرکوب و حکومتی اقتدارگرا و همچنین تحریم های شدید آمریکا، بحران های عمیق اقتصادی و شیوع فزاینده ی بیماری کوید رنج می برند. ارزش تومان در ایران هرروز بیشتر سقوط می کند. اکثریت مردم در فقر زندگی می کنند و بضاعت خرید آذوقه کافی را ندارند تا چه برسد به پرداخت اجاره بها.

در لبنان تظاهرات مردمی خواهان پایان دادن به دولت فاسد و به راه انداختن انقلاب شده اند. در ایران هفته گذشته شاهد آغاز بزرگ ترین موج اعتصابات کارگری سراسری طی 40 سال گذشته بودیم. اعتصابات عمدتا در بخش کلیدی نفت و گاز رخ داده اند. اعتصاب کنندگان همچنین شامل معلمان ، پرستاران و کارمندان شهرداری می شوند.

هم در لبنان و هم در ایران، فعالان فمینیست علیه زن کشی، قتل های ناموسی و تعارض و تجاوز جنسی مبارزه می کنند. در دسامبر 2019 زنان لبنانی خلاقانه رقص و ترانه زنان شیلیایی “علیه دولت تجاوزگر” را به زبان عربی اجرا کردند. در ایران زنانی که روسری خود را در مخالفت با حجاب اجباری از سر برداشتند و زنانی که علیه مجازات اعدام، و برای حقوق زنان، کودکان و اقلیت های ستم دیده مبارزه می کنند اکنون زندانی اند و حکم های سنگین دریافت کرده اند. فعالان کرد در زندان ها اعدام شده و جوانانی که در خیزش های دی ماه 1396 و آبان ماه 1398 علیه فقر، سرکوب و نظامی گری و تظاهرات بهمن ماه 1398 علیه ساقط کردن یک هواپیمای مسافربری توسط دولت شرکت کردند اکنون حکم اعدام دریافت کرده اند.

کافی نیست که علیه فساد دولت های لبنان و ایران سخن بگوییم و خواهان مدیریتی کارآمد شویم. کافی نیست که علیه خصوصی سازی سخن بگوییم. حتی کافی نیست که بهره کشی سرمایه داری و اقتدارگرایی این دولت ها را افشا کنیم. آشکار است که سرمایه داری دولتی نظامی و بنیادگرای مذهبی ایران نقش مهمی در به بار آوردن رنج و درد مردم منطقه از جمله سوریه، عراق، لبنان و یمن ایفا می کند. لبنان اگرچه خود را یک “دموکراسی” می نامد، به سرعت در حال مستقر ساختن اقتدارگرایی از طریق دولت و شبه نظامیان بوده است.

همزمان با به رسمیت شناختن این واقعیت ها، ما نیازمند اشکال فعال همبستگی بین تظاهرات توده ای کنونی در لبنان و مبارزات کارگری در ایرانیم. همچنین نیازمند اشکال فعال همبستگی بین فعالان فمینیست در هردو کشوریم. مبارزاتمان می بایست اهدافی ریشه ای را بیان کنند که از مخالفت صرف با نظام سیاسی کنونی فراتر رود. می بایست به روشنی بیان کنیم که بدون یک دگرگونی اساسی در شرایط کار، بدون پایان دادن به غیر انسان شمردن زن، بدون پایان دادن به انحاء گوناگون نظام بردگی کفالت، بدون پایان دادن به نژاد پرستی علیه سیاه پوستان، بدون پایان دادن به تبعیض علیه کردها و دیگر اقلیت های ستم دیده از جمله اقلیت های جنسی، و بدون حفظ و پاکسازی محیط زیست، نخواهیم توانست قدم به جلو برداریم.

اتحاد سوسیالیست های خاورمیانه می پندارد که چنین تلاشی تنها بر اساس نوعی از سوسیالیسم امکان پذیر است که تفکر انتقادی، خرد دیالکتیکی ، و تعمق و تامل در جستجوی راه حل های ایجابی را ترغیب و تشویق کند. دلیل وجود ما همانا پیشبرد و تسهیل نوعی از همبستگی منطقه ای و جهانی است که بتواند به مردم منطقه یاری رساند.

اتحاد سوسیالیست های خاورمیانه

13 اوت 2020

2020-08-25 شهاب برهان: در ایران، جدائی دین از دولت، پانسمانی است که عفونت را می پوشاند

شهاب برهان: در ایران، جدائی دین از دولت، پانسمانی است که عفونت را می پوشاند

یکی از عرصه های استراتژیک در فردای جمهوری اسلامی، تکلیف دین و نهادهای دینی است، چرا که بعد از جمهوری اسلامی، موقعیت مذهب شیعه و نهادهای اسلامی، چه بخواهیم و چه نه، بازگشت به وضعیت پیش از انقلاب نخواهد بود.

ما باید برای لائیسیته تبلیغ و تلاش کنیم، اما خطاست اگر آنچنان که طرفداران نظام اقتصادی و اجتماعی موجود منهای ملا و حکومت دینی می کنند، لائیسیته به معنی جدا سازی دستگاه دین از دستگاه دولت را همچون کلید بهشت و حلال مصائبی اقتصادی و اجتماعی و سیاسی قلمداد کنیم که ملاها و حکومت دینی بانی اش نبوده اند، هرچند که تشدید اش کرده اند. رادیکال ترین لائیسته نه مسئله استثمار و غارت و فقر و بیکاری و فقدان امنیت شغلی و اجتماعی را حل خواهد کرد، نه تبعیضات اقتصادی و سرکوب های سیاسی، زبانی و فرهنگی اتنیکی را برطرف خواهد کرد، نه صرفا با الغای فشارهای دولت شیعه بر زنان، ازادی و برابری زنان با مردان در هر زمینه ای را تأمین خواهد کرد، نه فاجعه زیست محیطی را متوقف خواهد کرد ….
گذشته از این جنبه، لازم است آگاه باشیم که پس از جمهوری اسلامی، لائیسیته کلاسیک (فرانسوی) هرچند جهشی به جلو از قهقرای حکومت دینی خواهد بود، اما مردم ایران را از سلطه دین مداری و شیعه گری فرقه های اسلام سیاسی نجات نخواهد داد. با سقوط جمهوری اسلامی، دین، بویژه مذهب شیعه، دیگر به هیچوجه فقط یک موضوع عقیدتی و ایمانی نخواهد بود ( هرچند که در پیش از انقلاب هم کاملاً چنین نبوده است) و آن را برخلاف نظر بسیاری از مدافعین لائیسیته، نمی توان به بطری “امر شخصی” برگرداند و با آن فقط همچون یک اصل حقوق بشر و در چهارچوب ” آزادی عقاید و ادیان” برخورد کرد. این موضوع، نقطه مرکزی بحث من در نقد لائیسیته ایست که اپوریسیون راست ضد “حکومت ملایان” از سلطنت طلبان تا جمهوریخواهان رنگارنگ، آن را همچون هویجی بر سر چوب آلترناتیو خود آویخته اند.
حاکمیت دینی فعلی در ایران یک تجربه ی تاریخی ی دیررس و بسیار گران پرداز برای توده ها و نسل هائی بوده است که قرن ها به وعده های دروغین اسلام و به روحانیت شیاد امیدوار بوده اند. نمی توان این سرخوردگی تاریخی و تجربه توده ای و درس هائی را که از آن باید گرفت به هیچ شمرد، گوئی که “نه خانی آمده و نه خانی رفته است” و خود را به این راضی کرد که فیلم تاریخ را برگردانیم به نقطه ای که فاجعه هنوز آغاز نشده بود و ادعا کرد که اگر پس از جمهوری اسلامی، نظامی لائیک داشته باشیم و « دین امر خصوصی» تلقی شود، شّر اسلام سیاسی کنده ومسئله جامعه دین مدار حل خواهد شد.
در ایرانی که توده های مردم دهه ها اسیر حکومت فاشیستی شیعی بوده و در خون و خاکستر خود دست و پا زده اند، تبلیغ لائیسیته می تواند برای مردم جذابیت داشته باشد اما می تواند بسیار هم گمراه کننده و فریبکارانه باشد. جدائی دین و دولت و تضمین استقلال دستگاه دین از دولت، در پس از جمهوری اسلامی، درمان نیست، پانسمانی است که روی عفونت فعال را می پوشاند. برای بیان مقصود، ناگزیر ام مقدمتاً روی مقولاتی به اختصار تمام مکث کنم.
الف- جنبه های دین
من در اینجا بدون نیاز به تمایز دین از مذهب بعنوان شاخه ای از دین، سه جنبه یا سه زمینه بروز برای دین قائل می شوم.
الف- 1 « جنبه ایمانی»: دین را تا جائی باید « امر شخصی» تلقی کرد که به باور فرد به ماورالطبیعه محدود می شود؛ به بینش فلسفی شخص که: ” از کجا آمده ایم و چرا و به کجا می رویم؟ ” این، جنبه ی خدا باوری و به عبارت دیگر، جنبه ی ایمانی دین است. خرافه های ناشی از جهل نسبت به رخدادهای طبیعی، ترس از مرگ و عجز در برابر بیماری ( توسل به دعا و نذر و قربانی و جادو و غیره) نیز اگرچه زمینه های و اثرات اجتماعی دارند اما می شود آن ها را جزو قلمرو شخصی دین به حساب اورد.
الف- 2 « جنبه حقوق / تکالیف»: مربوط به « باید و نباید»ها، تکالیف و حقوق فرد مؤمن در برابر خدا و آخرت و نیز در قبال خود و محیط پیرامون خود، از خانواده تا جامعه، و نیز احکام زندگی جمعی و اجتماعی ( شرعیات) است. اینجا ترکیبی از دین به مثابه امر ایمانی و شخصی با دین بمثابه حقوق و تکالیف گروهی را می بینیم.
الف- 3 « جنبه تخدیری / تهییجی»: بجز جنبه ایمانی ی شخصی و جنبه حقوق و تکالیف، با دین همچون یک مخّدر در قبال مصائب و حرمان های اجتماعی، و نیز در شرائطی همچون عامل تهییج و تحرک توده ای روبرو هستیم. تخدیر و تهییج اگرچه در تضاد اند، اما من آن ها را کاملاً تفکیک نمی کنم چون اولاً بطور خالص وجود ندارند و همواره توأم اند و ثانیاً نقطه اشتراک شان در این است که اسباب دستکاری ذهن ( manipulations ) توده هایند.
دین در جامعه طبقاتی – به هر اندازه که جامعه از آموزش و پرورش علمی عقب مانده تر هم باشد، به همان نسبت – به عنوان یک نیاز فرا شخصی و فراگروهی، بعنوان یک نیاز اجتماعی و همچون یکی از ستون های ساختاری فرهنگ جامعه طبقاتی مطرح است.
در مقیاس فردی، میان دین و ثروت و رفاه رابطه ای مستقیم و خطی وجود ندارد. دانشمندان بزرگی از میان فقرا برخاسته یا در فقر مرده اند و ای بسا ثروتمندان و بی دردانی که سخت اسیر مذهب و خرافه اند. اما در مقیاس کلان اجتماعی و توده ای، فقر فرهنگی با فقر مادی نسبتی مستقیم دارد. دین و باورهای خرافی با مسکنت و نا ایمنی اجتماعی توده های مستمند رابطه ای مستقیم و مشهود دارد و به مثابه وسیله تخدیر و آئینی برای توجیه و پذیرش بی چارگی مردمان بی چاره و توکل و تفویض اراده و اختیارشان موضوعیت می یابد. از این منظر، دین همچون پاسخی اجتماعی به نیازهای اجتماعی بی پاسخ، خود نیز به یک نیاز مبرم و یک ضرورت اجتماعی تبدیل می شود.
دین در قلمرو اجتماعی، عموماً اسباب توجیه محرومیت ها و تبعیضات و تأویل آن ها به مشیت الهی، ( “رضا به داده بده وز جبین گره بگشای/ که بر من و تو درِ اختیار نگشاده ست”) و امید جبران بی حقی ها و اجرای عدالت الهی در “عالم باقی” است ( “دین، افیون توده ها”).
اما همین دین در شرائطی نیز می تواند نقش یک محرک کنش جمعی را ایفا کند و همچون وسیله ای در دست سردمداران، برای بسیج توده ای و به حرکت در آوردن آن ها برای تثبیت وضع موجود یا برای برهم زدن آن مورد استفاده قرار بگیرد. در تاریخ ایران جنبه های تخدیری و تهییجی دین همیشه درهم تنیده بوده اند و بخصوص در رابطه با مذهب شیعه، از هفت امامی ( اسماعیلیه) تا دوازده امامی، در دوره هائی جنبه تهییجی و شورشی برجستگی و چیرگی داشته است.
با وجود این سه جنبه دین، خطاست اگر ادعا شود که دین فقط «امر شخصی» است. شاید کسانی بخواهند که دین فقط و فقط امر شخصی باشد ولی در واقعیت چنین چیزی ناممکن است.

ب- جامعه دین مدار و سکولاریزاسیون
من نمی توانم بحث لائیسیته را بدون ربط و نسبت آن به سکولاریزاسیون جدی بگیرم.
سکولاریزاسیون معانی بسیار متفاوت و مورد مناقشه ای دارد، از جمله جدائی دین از دولت ( مترادف سکولاریته)، زمینی در برابر آسمانی؛ به روز شدن دین در برابر تحجر و تعصب، عقلانی شدن… یکی از معانی سکولاریزاسیون، غیر دینی شدن است و من در این نوشته سکولاریزاسیون را به همین معنی به کار می گیرم.
سکولاریزاسیون به گمان من سه وجه دارد:
وجه سیاسی: غیر دینی شدن دولت ( چیزی که به آن لائیسیته یا جدائی دستگاه دین از دستگاه دولت می گوئیم)
وجه ساختاری، یعنی غیر دینی کردن نهادها و موسسات دینی ( اعم از سلب مالکیت و مدیریت تا منع فعالیت و انحلال).
وجه فرهنگی، یعنی گذر از فرهنگ ایمان̊ مدار، به فرهنگ علم مدار.
ب- 1 همزیستی علم دانش آموختگان و ایمان توده ها: ریشه های دین بمثابه قدیمی ترین و دیرپاترین فلسفه در جامعه انسانی، در عمیق ترین گذشته های تاریخ جهل مردم در درک علت ها و توضیح رخدادهای طبیعی و اجتماعی، ترس از مرگ و عجز در برابر بیماری، و چاره ای موهوم در برابر بی چارگی بوده است. منطقاً، دین می بایست با عبور بشر از شاهراه های عصر روشنگری و انقلابات علمی، در کوره هاه های تاریخ جا می مان̊د و مهجور و متروک می شد، اما تاریخ اینگونه خطی سیر نکرده است و در هیچ زمینه ای خطی حرکت نمی کند. دانش و بینش علمی اگرچه در طول تاریخ گسترش یافته است، اما اعماق جامعه و افکار توده ای را تسخیر نکرده است. سبب ناموزونی ی نجومی ی پیشرفت های علمی و تداوم و گاه حتا تشدید سلطه ی همزمان خرافه بر افکار توده ها، اندکی به استقلال نسبی، یا بگوئیم، عدم انطباق فرهنگ و سنّت از سرعت تحولات ساختاری ( تسامحاً عقب ماندن مدرنیته از مدرنیسم) مربوط است، اما بیش از آن مربوط است به اولاً نابرابری امکانات دسترسی توده ها به علوم و آموزش و تربیت علمی در قیاس با دانشمندان و آکادمیک ها و آموختگان مدارج علمی، وثانیاً و عمدتاً به بازتولید دین ( باز تولید خود انگیخته و باز تولید تزریقی ) در افکار توده ها.
ب- 2 بازتولید دین: عامل مهمتر از فقدان امکانات دانش آموزی در کندی توده ای شدنِ سکولاریزاسیون، بازتولید مستمر دین در جامعه است که نه تنها امکان نمی دهد سرعت آموزش و پرورش علمی با سرعت پیشرفت های علمی به توازن متعادلی برسد، بلکه مدام راه های هموار شده را تخریب و رشته های بافته شده را پنبه می کند. بازتولید دین باد سیاهی است که شمع هائی را که سکولاریزاسیون اندک اندک برای مردم روشن می سازد، خاموش می کند. دین در جامعه مدرن پسا روشنگری و پسا انقلابات علمی، از دو طریق بازسازی می شود: من یکی را بازسازی خودانگیخته می نامم و دومی را بازسازی تزریقی.
ب2-1 : بازسازی خودانگیخته ی دین به این معناست که : تا زمانی که دانش و بینش علمی، و همراه با آن رفاه و تامین اجتماعی ( از راه برابری در امکان بهره مندی از تحصیل و مواهب زندگی و بهداشت و درمان و غیره) توده ای و اجتماعی نشود، و به بیانی دیگر، مادام که بی چارگی و ناتوانی و بی پناهی توده ای در برابر محرومیت و مسکنت اجتماعی، در برابر بیماری و مرگ و طبیعت، چاره نشود و درک علمی رخدادهای اجتماعی و طبیعی در اعماق جامعه عمومیت نیابد، نیاز به دین و باز تولید نسل اندر نسل آن ادامه خواهد داشت. جانسختی ی دین در دوران مدرن، اساساً وجهی از تضادهای درونی سرمایه داری و بقایای ماقبل سرمایه داری یعنی تداوم شرائط اجتماعی و سیاسی متناقض با پیشرفت های اقتصادی و علمی در جامعه طبقاتی امروزین است. بازسازی خود انگیخته دین، عمدتاً از طریق تعلیم و تربیت خانوادگی و مراودات فرهنگی در محیط کار وزندگی و احیاناً مدارس دینی خصوصی صورت می گیرد.
ب2- 2 : بازتولید « تزریقی» ی دین، ترویج و پمپاژ دین در جامعه از طریق موسسات و نهادهائی است که فلسفه وجودی و وظیفه و حرفه و تخصص شان مبارزه با سکولاریزاسیون و خنثا کردن ان، تولید تاریک اندیشی، و هَرَس کردن جوانه های دانش علمی در اذهان توده ها، عایق بندی ی مغز توده ها در برابر نفوذ دانش علمی و روشنبینی، و پاشیدن کودِ تعصب و خرافات دینی در اذهان نسل جوان است.
به موازات گرایشات ارتودوکس دینی که کشش نسل های جوان و مدرسه رفته و چشم و گوش به دنیای مدرن باز شده به آن ها کم تر و کم تر می شود، ” روشنفکران” دینی و اصلاحگران دین دسته دسته با القاب دکتر و پروفسور بی عبا و عمامه و تحصیلکرده در فرانسه و آلمان و آمریکا از راه می رسند تا بوی نفتالین و کافور را با ادکلن ” به روز” کنند، انچنان که مهندس مهدی بازرگان استاد وقت دانشگاه فنی تهران، وجود خدا را با ترمودینامیک ” اثبات” می کرد! اگر چه مراجع و مجتهدین این روشنفکران دینی را با سؤظن و احساس خطر نگریسته و می نگرند و گاه طردشان می کنند، اما غافل اند که بقا و دوام دین و گرمی بازار دین را در عصر انقلابات بیولوژیک و انفورماتیک و تسخیر فضا و غیره، تا اندازه زیادی مدیون همین “روشنفکران” مخلص و ارادتمند به حوزه و مراجع اند.
ب2- 3 : معاش و دکانداری از راه دین: در زمره ی محرک های بازتولید تزریقی دین، نباید کسب و کار و تجارت و روزی خوردن از راه دین را از قلم انداخت. از حق امام و خمس، زکات، اوقاف، تولیت های اماکن مذهبی و زیارتی، امام زاده ها، نذورات، بنگاه های انتشاراتی کتب دینی، سازمان حج و زیارت، توریسم زیارتی، بازار وسائل عبادتی و پوشش های مذهبی، و بازار مناسبت ها و ماه های خاص مذهبی و … گرفته تا جاری کردن عقد ازدواج و طلاق و دستمزد آموزگار دینی و قاری قرآن مفلوک سر قبر و گذران فال بین و جادو نویس….
بعد از این مقدمات، می رسم به « لائیسیته».
ج – لائیسیته
ج- 1 : لائیسیته یک گام ارزنده است. من در اینجا از این تعریف موجز لائیسیته حرکت می کنم : «جدائی دستگاه دین از دستگاه دولت».
لائیسیته کلاسیک یا فرانسوی ، سازش دستگاه دولت با دستگاه دین برای دخالت نکردن هر یک در کار دیگری، و به عبارت دیگر استقلال دستگاه دین از دستگاه دولت است. و بحث من اساساً بر سر همین استقلال دستگاه دین و عدم مداخله دولت در امر دین و دستگاه دین، در شرائط ویژه و پیچیده پس از جمهوری اسلامی در ایران است!
لائیسیته به همین معنا، البته یک دستاورد مهم و گام ارزنده ای به پیش در فاصله گرفتن از روبناهای سیاسی بازمانده از قرون وسطاست. در یک نظام سیاسی فرضی واقعاً و بطور رادیکال لائیک ( چیزی که در واقعیت به شیوه ها و درجات مختلف نقض می شود) دستگاه دولت از دستگاه دین، و دین از قوانین اساسی و اداری و قضائی و نظام آموزش عمومی جدا می شود؛ در قانون اساسی کشور، هیچ دین و مذهبی دین و مذهب رسمی شناخته نمی شود؛ هرگونه و هر شکلی از کمک و حمایت مستقیم یا غیر مستقیم دولت به مؤسسات و نهادهای دینی ( مگر نگهداری و مرمت بناهای دینی تاریخی که دیگر کارکرد دینی ندارند) ممنوع است؛ برابری همه ادیان و آزادی دین داشتن و نداشتن و آزادی انتخاب یا تغییر هر مذهبی تضمین می شود.
ج- 2 : لائیسیته سد راه سکولاریزاسیون ؟
سکولاریزاسیون بدون لائیسیته تصور ناپزیر است. اما سکولاریزاسیون جزئی از، یا مشتقی از لائیسیته نیست بلکه لائیسته جزئی از سکولاریزاسیون و تنها در قلمرو دولت است. بعبارت دیگر، لائیسیته ( جدائی دستگاه دین از دستگاه دولت) فقط گام نخست و سیاسی سکولاریزاسیون است و خود به خود به سکولاریزاسیون ساختاری و سکولاریزاسیون فرهنگی امتداد نمی یابد.
در نظام سیاسی لائیسیته کلاسیک، دولت از اِعمال قوانین و موازین دینی و آموزش و پرورش دینی پس می کشد، اما “جامعه مدنی” را بر اساس اصل “آزادی” لیبرالی، در تاسیس و تکثیر و مالکیت موسسات و دستگاه ها و نهادهای تولید و تبلیغ و ترویج و آموزش و پرورش دینی آزاد و به حال خود وا می گذارد. از اینرو، دولت لائیک در قبال هر دو شکلِ خودانگیخته و تزریقی ی دین، منفعل می ماند و به این ترتیب، دین و نهادهای دینی در هر سه عرصه ای که در بالا از آن ها سخن گفتم، به زاد و ولد و بازتکثیر خود ادامه می دهند و لائیسیته در تضاد میان جامعه علمی و جامعه ایمانی، در مصاف تاریخی سکولاریته و دین مداری، بی طرف می ماند، اگر نگویم دست دومی را علیه اولی باز می گذارد.
در جامعه طبقاتی و استوار بر امتیازات و تبعیضات، به موازات نیاز به پیشرفت علوم برای مقاصد اقتصادی و تجاری و جنگی طبقات حاکم، مذهب همچون افساری بر سهم خواهی و توقعات طبقات فرودست، مدام نوسازی می شود. طبقات حاکم در جامعه طبقاتی، نیازهای برآورده نشده ی توده ها را با نیاز به دین جایگزین می کنند و از این نیاز بعنوان وسیله ای کمکی و بسیار کارآمد، در کنار سرکوب فیزیکی بهره می گیرند: جایگزین کردن نقد اقتصاد سیاسی با حل المسائل دینی؛ حواله کردن علل حرمان ها و نکبت ها به حکمت و مشیت الهی و جایگزین کردن مبارزه سیاسی و اقتصادی با دعا و عبادت، به امید عافیت در عاقبت، و توجیه الهی مالکیت مالکان زمین و سرمایه که: « در حقیقت مالک اصلی خداست/ این امانت بهر روزی پیش ماست! ( که به شما بیچارگان روزی بدهیم!!) ». به این خاطر، به بازتولید خودانگیخته و ” دیمی” دین اکتفا نمی شود و دین، از طریق دستگاه ها و نهادهای دینی، و به شکل مستقیم یا ضمنی از طریق رسانه ها و آموزش عمومی رسمی و غیر رسمی تولید و به جامعه پمپاژ می شود. شکل و شدت بهره گیری از دین از سوی طبقات مالک و حاکم یا دولت هایشان، از کشور به کشور و در دوره ها و شرائط تاریخی مختلف فرق داشته است و دارد اما لائیک ترین دولت ها هم در بهره گیری از دین تردیدی نمی کنند کما این که لائیک ترین دولت های ” دموکرات” هم ، دست کم از انقلاب اکتبر تا به امروز، همواره از مذهب همچون سلاحی نیرومند برای سد کردن پیشروی جنبش های کمونیستی بهره گرفته اند.

د- اسلام سیاسی در ایران بعد از جمهوری اسلامی
د- 1 : اسلام سیاسی تسلیم لائیسیته نخواهد شد
با سقوط جمهوری اسلامی، قاعدتاً همه سازمان ها و نهادهای دولتی دینی رژیم اسلامی منحل خواهند شد نظیر سپاه پاسداران انقلاب اسلامی، بسیج مستضعفین، دادگاه های شرع، شورای نگهبان، وزارت ارشاد، شورای عالی انقلاب فرهنگی، شورای سیاستگذاری ائمه جمعه، نمایندگی های سیاسی عقیدتی، گشت های ارشاد، ستاد اقامه نماز، مراکز گزینش در دانشگاه ها و ادارات، خانه کارگر … اما پرسش این است که آیا باید به همین بسنده کرد؟ بیائید فرض کنیم که حکومت جایگزین جمهوری اسلامی، بسیار جلوتر از این برود و به انحلال و برچیدن دستگاه های سیاسی- مذهبی افزوده ی جمهوری اسلامی بسنده نکند و همچون یک دولت کاملاً لائیک کلاسیک مثل فرانسه، استقلال دستگاه دین از دستگاه دولت، جدائی دین از آموزش عمومی و قوانین حقوقی و دستگاه قضا، الغای دین رسمی، ازادی و برابری همه ادیان و دیگر شاکله های لائیسیته را برقرار کند ( که هیچکدام از این ها در ” لائیسیته ” نیمبند رژیم پهلوی رعایت نمی شد). آیا این لائیسیته برای ایران پس از جمهوری اسلامی کفایت می کند و می توان به آن رضا داد؟ پاسخ من منفی است.
اولاً ایران پس از جمهوری اسلامی، نه تنها فرانسه، بلکه حتا ایران پیش از “انقلاب اسلامی” هم نخواهد بود. ثانیاً اسلام و شیعه دیگر فقط دین ایمانی و اخلاقی نخواهد بود، دینِی قویاً سیاسی، بمراتب سیاسی تر از دوران پهلوی خواهد بود؛ ثالثاً نه فقط ایدئولوژی، بلکه عینیتی آزموده؛ نه بهشتی در پیش رو، که جهنمی در پشت سر برای اکثریت؛ نه دیگر امر وجدان شخصی، که داغی بر وجدان تاریخ جمعی خواهد بود؛ اسلام پس از جمهوری اسلامی، نه بشارت به مستضعفین، کابوس دهشتناک اکثریت مردم ایران و آئین حرامیان و “مفسدین فی الارض” خواهد بود.
از سوی دیگر، اسلام پس از جمهوری اسلامی، دیگر اسلام فقط مراجع و مدرسین حوزه ها طلبه ها و حجره ها و منبرها و خطبه خوانان عقد عروسی و قاریان سر قبرها، حتا اسلام سیاسی اپوزیسیونل پانزده خرداد یا 22 بهمن نخواهد بود، اسلام دستجات زیر زمینی ی تروریست های خمینی / خامنه ای پرورده نیز خواهد بود که از قدرت سیاسی و اقتصادی و قلدری ی مالکیت چاه های نفت و قدرت مالی مافیائی و” آتش به اختیاری” سیاسی و نفوذ و اقتدار منطقه ای به زیر کشیده شده اند، باندهای سیاه آدمکشانی که شبکه های منطقه ای تروریسم اسلامی شان را از عراق و پاکستان و سوریه و افغانستان و یمن و ترکیه و غزه و لبنان و حتا از آفریقا و قلب اروپای غربی برای خونریزی و ویرانگری انتقامجویانه بسیج خواهند کرد. اسلام پس از جمهوری اسلامی، اسلام نوستالژیک آیت الله ها و مراجع مخالف ولایت فقیه هم خواهد بود که امتیازات هرگز نداشته را از دست داده اند و تازه قدر رژیم ولایت فقیه را پس از سرنگونی آن خواهند فهمید. رژیم اسلامی در این چهل و اندی سال ( اگر چهل سال دیگر عمر نکند !) تعداد پرشماری نهادهای دینی- سیاسی، چه از مؤمنین و با انگیزه ایدئولوژیک و چه مزدور در تمام ارکان و سطوح جامعه ایجاد کرده است. با انحلال این ها، انبوه سازمان یافتگان در این نهادها و دستجات، سرشان را به سادگی پائین نخواهند انداخت به دنبال عبادت در پستوی خانه خود بروند. بسیاری از آنان، که خیلی هم کارکشته و آزموده اند، گروه های زیر زمینی ترور و آدم ربائی و ایذإ و خرابکاری و تجاوز سازمان خواهند داد. شیعه های در اپوزیسیون تاریخا اینکاره بوده اند و حالا قدرتی را که گران به دست آورده اند مفت از دست نخواهند داد و آرام نخواهند نشست. دولت لائیک، حق ندارد به بهانه پایبندی به اصول لیبرالی و به بهانه حقوق بشر و احترام به ازادی ادیان، ناظر بی طرف بماند و اجازه دهد این مخلوق آدمخوار و زخم خورده دکتر فرانکنشتین، ازادانه و راست راست بچرخد و مدام پروار شود و قربانی بگیرد.
د-2 بازتولید دین در پناه لائیسیته بعد از جمهوری اسلامی
حال برسیم به زمانی که دولت لائیک جدید نهادهای حکومتی رژیم اسلامی را منحل، و مقاومت ها ایذائات پارتیزانی گروه های انتقامکش اسلامی را مهار و خنثا کرده و کشور به یک ” وضعیت عادی و نرمال” رسیده باشد. قضیه به این صورت در می آید که: دولت لائیک با رعایت موازین لائیسیته کلاسیک، مذهب را به آزادی جامعه مدنی واگذاشته و خود به انفعال و تماشا نشسته است و به این ترتیب، باز تولید دین، به دو صورت ادامه می یابد: خود انگیخته، یعنی از طریق خانواده ها و عرف و فرهنگ؛ و از طریق تزریق، یعنی: با فعالیت حرفه ای موسسات و نهادهائی که دین تولید و در جامعه تزریق می کنند. کیست که نداند تعداد و تنوع اینگونه موسسات و نهادهای تولید و تبلیغ و ترویج مذهبی ( شیعه) از ” برکت” قدرت سیاسی اقتصادی رژیم جمهوری اسلامی چندین برابر دوره قبل از انقلاب شده و همچون سرطان تمام جامعه را در چنبره خود گرفته است و حتا در کشورهای همسایه و از شرق دور تا کشورهای آفریقائی هم شعبه و شبکه دایر کرده است. به حال خود رها کردن این ماشین عظیم تولید و بازتولید تزریقی دین در جامعه به بهانه ی ” آزادی عقیده و بیان” و دلخوشی به این که دولت مذهبی نیست، در معصومانه ترین حالت، انفعال دولت در برابر رشد اقتدار نهادهای دینی و جریانات سیاسی مذهبی در جامعه است. یادآوری این نقد عمومی اپوزیسیون چپ به رژیم شاه را در اینجا بخصوص لازم می دانم که با سرکوب نیروهای چپ و دموکرات و ترقیخواه و باز گذاشتن میدان برای روحانیت و اسلامگرایان در چهارچوب استراتژی مبارزه با کمونیسم، سبب شد که در بحران اجتماعی و سیاسی56-57 ، آلترناتیوی بجز فاشیسم اسلامی در میدان نباشد.
جوهر حرف من این است که ایران پس از جمهوری اسلامی و بخصوص با توجه به ویژگی های جمهوری اسلامی و بقایا و میراث های آن، به نظام لائیکی نیاز دارد که به جدائی دستگاه دین و دستگاه دولت ( و البته دفع و خنثا کردن مقاومت و خرابکاری های ساقط شدگان) بسنده نکند، بلکه گام دوم در مسیر سکولاریزاسیون را بردارد و فعالیت حرفه ای موسسات و نهادهائی را که دین و طلبه و ملا تولید و در جامعه تزریق می کنند ممنوع کند، یعنی: تخته کردن حوزه های علمیه و واچیدن دکان مراجع و مجتهدها، مصادره اوقاف، الغای همه تولیت های اماکن مذهبی، تعطیلی مدارس تربیت طلاب و ممنوعیت طلبگی، الغای امامت جماعت و نماز جمعه، حذف همه اعیاد و تعطیلی های رسمی دینی و ممنوعیت راه انداختن دستجات عزاداری های محرم و تکایا، تعطیل کردن دانشکده های الهیات ( مگر رشته پژوهش های دینی)، ممنوعیت چاپ و تجدید چاپ کتب تبلیغ و ترویج دینی ( مگر کتب پژوهشی)، ممنوعیت مدارس و کلاس های خصوصی دینی و رادیو و تلویزیون های دینی ( با علم به این که در عصر شبکه های اجتماعی و اینترنت، مسدود کردن مطلق پمپاژ دینی ناممکن است) و دیگر اقداماتی در همین عرصه.

ه – فرصت تاریخی
بر دشواری ها و تنش آفرینی های چنین اقداماتی کم و بیش اگاه هستم، اما نکته بسیار مهم در رابطه با ایران پس از سقوط رژیم دینی این است که پس از جمهوری اسلامی، با وجود تداوم تعصبات و تعارضات و احتمال خشونت ها و خونریزی ها، زمان و زمینه ای بس مساعد و نادر تاریخی برای نقد و نفی دستگاه ها و نهادهای دینی و آخوندیسم و تجربه حکومتی شیعه وحتا تا اندازه ای نقد خود دین و اسلام در ایران فراهم می آید که پیش از تجربه توده ها و دینداران از حاکمیت دینی قابل تصور نبود.
قصد من در این نوشته ارائه ی یک طرح اجرائی نیست، تنها بر ضرورت پیشروی از لائیسیته به مراحل ریشه ای تر سکولاریزاسیون تاکید می کنم. به لحاظ روال اجرائی، روند سکولاریزاسیون طبعا از برقراری لائیسیته آغاز می شود؛ مرحله سکولاریزاسیون ساختاری و نهادی، برحسب ارزیابی از شرائط ، می تواند بطور ضربتی در گرماگرم فروپاشی رژیم و به موازات انحلال دستگاه های دینی ساخته جمهوری اسلامی و سرکوب شبکه های ترور و خرابکاری بازماندگان رژیم انجام بگیرد، یا در زمانی مساعدتر؛ با برنامه ریزی میان و دراز مدت، مرحله به مرحله و گام به گام به اجرا در آید.
و سکولاریزاسیون فرهنگی، در حالی که از نخستین روز سرنگونی جمهوری اسلامی باید آغاز شود، لیکن امریست بسیار زمان بر که تنها با تبلیغات و روشنگری و گسترش آموزش و پرورش علمی به سرانجام نمی رسد، جایگزینی نسل ها در متن یک دگرگونی رادیکال در همه عرصه های جامعه ضرورت دارد تا به تدریج و شاید حتا طی چند قرن، ریشه های اقتصادی و اجتماعی و فرهنگی پناه بردن مردم به دین خشکانده شود. برخورد با مذهب بعد از جمهوری اسلامی کاری بس پیچیده و دشوار و پرمخاطره خواهد بود و مستلزم هوشیاری و درایت و ظرافت های تاکتیکی. گفتن ندارد که کینه ای آتشفشانی از جمهوری اسلامی و ستمگری هایش در دل اکثریت مردم ایران انباشته شده است، اما آن را به رویگردانی عمومی از دین و کینه از اسلام تعبیر کردن، غلو آمیز و ساده اندیشانه است و بر اساس آن جنگ با دین به راه انداختن، سریعا می تواند به ضد خودش تبدیل شود. جنگ با حکومت دینی و بقایا و تلاشگران برای احیای آن را نباید با اعلان جنگ به دین و دینداران به پیش برد. باید حداکثر دینداران زخمی از حکومت اسلامی را به مبارزه علیه بقایای حکومت دینی و مدافعان آن با توجه به تجربه ای که کرده اند بسیج کرد و فعال نگهداشت و نه آن که آنان را علیه حکومت لائیک و علیه سکولاریزاسیون تحریک و بسیج کرد. سوسیالیست هائی که با دین از طریق مبارزه با دینداران در می افتند، حال چه با تحقیر و توهین، و چه اگر قدرت دست شان باشد با سرکوب، نتیجه معکوس می گیرند. ممنوع کردن دین و سرکوب دینداران نه تنها چاره ساز نیست، بلکه مقاومت شدید نه فقط متعصبان بلکه همچنین مردمان عادی را برمی انگیزد که گمان می کنند بی دینان می خواهند طناب امید و نجات شان را از چنگ شان بیرون بکشند. مبارزه با دین نه مردم جاهل را عالم می کند و نه نیاز اجتماعی توده به دین را از میان برمی دارد بلکه فقط دینداران را به بسیج علیه حکومت و زیر زمینی کردن فعالیت های تخریبی شان وامی دارد. تنها روش درست و مؤثر، اقدامات ساختاری اقتصادی و اجتماعی و فرهنگی برای خشکاندن ریشه های نیاز به دین در میان توده ها، به موازات توسعه و تعمیق و تسریع آموزش و پرورش علمی است، کاری مرکب، چند جانبه و بس دشوار و زمان بر که در کشوری عقب مانده مثل ایران ممکن است حتا قرن ها طول بکشد ولی تنها و تنها در یک نظام سوسیالیستی امکان پذیر خواهد بود.

با چشمان باز به آینده نگاه کنیم
من ابداً خوشبین نیستم که سکولاریزاسیون ساختاری یعنی سلب مالکیت و مدیریت و ممنوعیت فعالیت نهادها و موسسات دینی و انحلال آن ها، پس از سقوط جمهوری اسلامی، امری بلافاصله ممکن و محتمل باشد. هیچیک از اپوزیسیون های کنونی جمهوری اسلامی که شعار لائیسیته می دهند، اگر به قدرت برسند از حد جدائی دستگاه دین از دولت و تضمین استقلال دستگاه دین قدمی به جلوتر نخواهند گذاشت، چه آن هائی که در مبارزه با چپ و کمونیسم دستگاه دینی را متحد استراتژیک خود می دانند، چه آنان که برای تداوم استثمار و غارت و توجیه نابرابری ها و تبعیضات به اسلام پناهی و حمایت آیات عظام و واعظین در منبرها نیاز دارند، چه دموکرات مآب هائی که نقض آزادی های بی قید و شرط و حقوق مالکیت نهادها و موسسات دینی را نقض حقوق بشر، سرکوب دموکراسی و استالینیسم قلمداد می کنند، و چه چپ های انارشیستی که با هر گونه اتوریته و با هر آنچه نام دولت به دنبال داشته باشد بطور کور و نامشروط مخالفت می کنند. جریانات طیف راست به هیچ قیمت دست از دامن مراجع نخواهند کشید و از اتحاد و ائتلاف با دین برای مقابله با چپ چشم نخواهند پوشید، و از طرف دیگر هم با داده های امروزی، من هیچ شانسی برای جایگزینی جمهوری اسلامی با یک نظام چپ و سوسیالیستی نمی بینم. پس، آنچه در ته غربال این نوشته من می ماند، هشدار به مردم است که با چشمان باز به اینده بنگرند و دل خوش ندارند که با جدائی دستگاه دین از دولت، از شّر اسلام سیاسی، فاشیسم شیعه و آیت الله ها و طلبه ها و “سربازن گمنام امام زمان” خلاص خواهند شد.

شهاب برهان
24 مرداد 1399 / 14 اوت 2020