site loader
2026-05-06 زبان ملایم‌ رضا پهلوی و لحن تند پادشاهی‌خواهان، دو روایت از یک گفتمان واحد – جواد تسليمی

زبان ملایم‌ رضا پهلوی و لحن تند پادشاهی‌خواهان، دو روایت از یک گفتمان واحد – جواد تسليمی

یکی از پدیده‌هایی که این روزها در صحنهٔ سیاسی ایران بارها مورد توجه قرار گرفته، تفاوت آشکار میان زبان و رفتار رضا پهلوی با شیوهٔ بیان و کنش بخشی از اطرافیان و هواداران اوست. در بسیاری از موقعیت‌ها، رضا پهلوی با لحنی نسبتاً ملایم‌، آرام‌ و کنترل‌شده‌ سخن می‌گوید، در حالی که بخشی از اطرافیان و هواداران او—چه در عرصۀ خیابانی و چه در فضای مجازی—از زبان و همچنین رفتاری تند، خشن یا تحقیرآمیز نسبت به گروه‌های دیگر، از جمله دیگر جریان‌های اپوزیسیون، استفاده می‌کنند. این تفاوت باعث شکل‌گیری پرسش‌هایی شده است:

چرا در عرصهٔ عمومی، رضا پهلوی بر مواضع و ادعاهای یک کنشگر دموکراتیک تأکید می‌کند، اما در عرصه‌های غیررسمی یا خصوصی، با افرادی تعامل دارد که از زبانِ تند، خشن، طرد کننده و ناسازگار با اصول دموکراتیک استفاده می‌کنند؟ چگونه فردی که خود را مدافع دموکراسی معرفی می‌کند، می‌تواند در سطح روابط نزدیک، یا شبکه‌های شخصی، با افرادی همراه شود که حامل گفتمان‌های ضددموکراتیک‌اند؟

در زبان روزمرهٔ فارسی، ممکن است اهمیت این پرسش‌ها با یک پاسخ ساده و رایج نادیده گرفته شود: «رهبر خوبه، دوروبَری‌هاش بَدَن». این نوع تبیین، که در فرهنگ سیاسی عامه نیز رواج دارد، مسئله را به ویژگی‌های شخصیتی افراد تقلیل می‌دهد و آن را به نوعی «بدشانسی در انتخاب اطرافیان» نسبت می‌دهد. اما چنین رویکردی، اگرچه در نگاه اول ممکن است قانع‌کننده به‌نظر برسد، از درک عمیق‌تر سازوکارهای قدرت و سازمان‌یابی سیاسی بازمی‌ماند.

در این تحلیل، هدف این است که نشان داده شود این تفاوت نه یک امر اتفاقی، بلکه یک الگوی ساختاری است که در بسیاری از جنبش‌های سیاسی—به‌ویژه جنبش‌های پوپولیستی، فاشیستی و اقتدارگرا—به‌طور مکرر مشاهده شده است. در چنین جنبش‌هایی، تفاوت میان لحن و رفتار رهبر و بدنهٔ جنبش نه نشانهٔ ناسازگاری درونی، بلکه بیانگر نوعی تقسیم کار گفتمانی است: رهبر معمولاً چهره‌ای معتدل‌تر، قابل‌قبول‌تر و استراتژیک‌تر ارائه می‌دهد، در حالی‌که بیان رادیکال‌تر، خشن‌تر یا تهاجمی‌تر به‌صورت آگاهانه یا ناآگاهانه به بدنهٔ جنبش واگذار می‌شود. این سازوکار امکان می‌دهد که جنبش هم‌زمان از مزایای اعتدال ظاهری رهبری و نقش مکمل رادیکال در بدنۀ هواداری بهره‌مند شود.

در عین حال، هر جنبش سیاسی معمولاً مجموعه‌ای ناهمگون از گرایش‌ها، حساسیت‌ها و گروه‌های درونی را در خود جای می‌دهد؛ امری که ریشه در تفاوت‌های اجتماعی، نسلی، سازمانی و حتی روان‌شناختی میان کنشگران دارد. اما تحلیل این تکثر درونی در محدودهٔ این مقاله قرار نمی‌گیرد.

رهبر آرام و هواداران خشن
در جنبش‌های پوپولیستی و فاشیستی، این تصور که رهبر «متعادل‌تر» از هواداران یا حتی نزدیک‌ترین حلقۀ نزدیکانش به‌نظر می‌رسد، تصادفی نیست، بلکه نتیجهٔ یک منطق ساختاری در سازمان‌یابی قدرت است. این پدیده را نمی‌توان صرفاً با ویژگی‌های فردی رهبر توضیح داد؛ بلکه باید آن را در چارچوب تقسیم کار سیاسی، مدیریت مشروعیت، و نحوهٔ سازمان‌دهی خشونت و عواطف جمعی در این جنبش‌ها فهمید. به بیان دیگر، «اعتدال ظاهری» رهبر بخشی از تکنیک‌های اعمال قدرت است، نه نشانه‌ای از میانه‌روی واقعی.

نخست باید به نوعی تقسیم کار درونی اشاره کرد که در بسیاری از جنبش‌های اقتدارگرا شکل می‌گیرد. در این ساختار، رهبر در مقام چهرهٔ رسمی، سخنگو و نماد وحدت ظاهر می‌شود؛ کسی که باید بتواند خود را برای طیف گسترده‌ای از مخاطبان قابل‌قبول نشان دهد. در مقابل، بدنهٔ جنبش و گروه‌های نزدیک‌تر به رهبر، کارکردی متفاوت دارند: آن‌ها بستر بروز رادیکالیسم، خشونت، تهدید و فشار اجتماعی‌اند. این تمایز به رهبر اجازه می‌دهد همزمان دو کار متضاد را انجام دهد: از یک‌سو از انرژی افراطی بدنه بهره ببرد و از سوی دیگر، در سطح رسمی از آن فاصله بگیرد. به همین دلیل است که رهبر می‌تواند ادعا کند صرفاً خواهان «نظم» یا «ثبات» است، در حالی که کنش‌های خشونت‌آمیز در پیرامون او در حال وقوع‌اند.

این تقسیم کار با مسئلهٔ مشروعیت گره خورده است. هر رهبر اقتدارگرا برای تثبیت قدرت خود نیازمند نوعی پذیرش فراتر از پایگاه رادیکال خویش است. او باید بتواند اعتماد یا حداقل تحمل گروه‌های مختلف را جلب کند: از هواداران افراطی که خواهان اقدامات تند هستند، تا طبقهٔ متوسط و محافظه‌کار که از بی‌ثباتی هراس دارند، و نیز نهادهای قدرت مانند ارتش، نخبگان اقتصادی و بوروکراسی که بیش از هر چیز به پیش‌بینی‌پذیری و کنترل اهمیت می‌دهند. این تنوع مخاطبان، رهبر را ناگزیر می‌کند که زبان و چهره‌ای دوگانه اتخاذ کند. اگر او به‌طور کامل با لحن افراطی سخن بگوید، با خطر از دست دادن حمایت نخبگان و نهادهای رسمی مواجه می‌شود؛ و اگر بیش از حد میانه‌رو باشد، ممکن است شور و اشتیاق پایگاه رادیکال خود را از دست بدهد. بنابراین، «اعتدال» او در واقع نوعی تنظیم مداوم میان این قطب‌هاست.

در این میان، افراط‌گرایی بدنهٔ جنبش نقشی ابزاری پیدا می‌کند. گروه‌های رادیکال و شبه‌نظامی، یا حتی بخشی از هوادارانِ عادی به‌عنوان بازوی غیررسمیِ اعمال فشار عمل می‌کنند. آن‌ها می‌توانند فضای ترس ایجاد کنند، مخالفان را مرعوب سازند و هزینهٔ مقاومت را بالا ببرند. اما نکتهٔ مهم این است که این اعمال خشونت‌آمیز اغلب به‌گونه‌ای سازمان می‌یابند که امکان انکار برای رهبر باقی بماند. رهبر می‌تواند از نتایج این خشونت بهره ببرد، بدون آن‌که مستقیماً مسئولیت آن را بپذیرد. این همان سازوکاری است که در علوم سیاسی به «انکارپذیریِ باورپذیر» معروف است: وضعیتی که در آن شکاف رسمی میان گفتار و رفتار به‌عنوان سپری برای مسئولیت‌گریزی حفظ می‌شود، حتی اگر در عمل هر دو در یک جهت حرکت کنند.

از منظر نمادین نیز، رهبر در این جنبش‌ها نقشی فراتر از یک سیاستمدار عادی ایفا می‌کند. او اغلب در مقام «پدر ملت»، «ناجی» یا «تجسم ارادهٔ جمعی» بازنمایی می‌شود. این جایگاه نمادین مستلزم نوعی ثبات، کنترل و عقلانیت ظاهری است. تصویر پدرانه نمی‌تواند کاملاً هیجانی، بی‌ثبات یا پیش‌بینی‌ناپذیر باشد، زیرا چنین ویژگی‌هایی اعتماد و اتکای نمادین را تضعیف می‌کند. به همین دلیل، حتی زمانی که سیاست‌های اتخاذشده رادیکال یا خشونت‌آمیز هستند، رهبر تلاش می‌کند خود را در قالب فردی منطقی، سنجیده و مسئول نشان دهد؛ کسی که گویا در حال مدیریت بحران‌هاست، نه دامن زدن به آن‌ها.

در سطح عاطفی، این تمایز میان رهبر و بدنه اهمیت بیشتری پیدا می‌کند. جنبش‌های راست افراطی اغلب بر بسیج احساساتی مانند خشم، تحقیر، ترس از دست دادن هویت، و میل به انتقام استوارند. این احساسات در میان هواداران به‌صورت مستقیم و گاه انفجاری بروز می‌کنند. اما رهبر نمی‌تواند صرفاً یکی از این سوژه‌های خشمگین باشد؛ او باید بتواند این انرژی را سازمان‌دهی و جهت‌دهی کند. در غیر این صورت، جنبش به‌جای یک نیروی سیاسی منسجم، به توده‌ای بی‌ثبات و غیرقابل‌کنترل تبدیل می‌شود. به عبارت دیگر، می‌توان گفت که رهبر در جایگاه «سوژهٔ فرضاً دانا» قرار می‌گیرد: کسی که گویی می‌داند چه باید کرد، حتی اگر واقعاً نداند. او باید همچون نقطه‌ای عمل کند که میل پراکنده و متلاطم جمع را سامان می‌دهد. او مسیر را تعیین می‌کند، در حالی که بدنهٔ جنبش حامل و بروزدهندهٔ عواطف خام و بی‌واسطه است.

این تمایز همچنین به رهبر امکان می‌دهد تا نقش «میانجی» را بازی کند. او می‌تواند خود را به‌عنوان کسی معرفی کند که میان خشم مردم و نظم سیاسی تعادل برقرار می‌کند. در این روایت، خشونت و افراط نه محصول سیاست‌های او، بلکه واکنشی «طبیعی» از سوی مردمی تصویر می‌شود که احساس می‌کنند نادیده گرفته شده‌اند. بدین ترتیب، رهبر همزمان می‌تواند از این خشم مشروعیت بگیرد و خود را به‌عنوان تنها کسی معرفی کند که قادر به مهار و هدایت آن است.

نکتهٔ مهم دیگر این است که این ساختار به‌شدت انعطاف‌پذیر است. رهبر می‌تواند بسته به شرایط، فاصلهٔ خود با بدنهٔ افراطی را کم یا زیاد کند. در زمان‌هایی که نیاز به بسیج و فشار است، ممکن است به لحن رادیکال نزدیک‌تر شود؛ و در زمان‌هایی که نیاز به تثبیت و مشروعیت دارد، بر چهرهٔ معتدل‌تر خود تأکید کند. این جابه‌جایی مداوم، بخشی از مهارت سیاسی در چنین جنبش‌هایی است و به رهبر امکان می‌دهد در موقعیت‌های متغیر، بیشترین بهره را از هر دو سوی طیف ببرد.

در نهایت، باید تأکید کرد که «متعادل» به‌نظر رسیدن رهبر در این زمینه، یک توهم ناشی از مقایسه است. وقتی بدنهٔ جنبش به‌شدت افراطی و خشونت‌گرا باشد، حتی مواضع تند رهبر نیز ممکن است در قیاس با آن «معقول» جلوه کند. این اثر مقایسه‌ای، خود به تثبیت تصویر رهبر کمک می‌کند: او به‌عنوان گزینه‌ای «بهتر» یا «کم‌خطرتر» نسبت به نیروهای پیرامونی‌اش دیده می‌شود، حتی اگر در عمل همان مسیر را با زبانی متفاوت دنبال کند.

در مجموع، اعتدال ظاهری رهبر در جنبش‌های فاشیستی و راست افراطی را باید به‌عنوان بخشی از معماری قدرت فهمید. این اعتدال نه نشانهٔ میانه‌روی واقعی، بلکه نتیجهٔ تقسیم کار سیاسی، ضرورت کسب مشروعیت، امکان بهره‌برداری از خشونت بدون پذیرش مسئولیت، حفظ جایگاه نمادین پدرانه، و مدیریت انرژی‌های عاطفی بدنهٔ جنبش است. به بیان دیگر، آنچه به‌صورت «اعتدال» دیده می‌شود، در واقع یکی از کارکردهای کلیدی در حفظ و گسترش قدرت در این نوع جنبش‌هاست.

چند نمونۀ تاریخی
در یک نگاه تاریخیِ مقایسه‌ای، می‌توان این الگوی تکرارشونده، یعنی رهبر نسبتاً آرام در سطح رسمی و بدنۀ افراطی در پیرامون، را در بسیاری از جنبش‌های پوپولیستی، فاشیستی و اقتدارگرا مشاهده کرد:

در آلمان دوران نازی، آدولف هیتلر نمونه‌ای کلاسیک از این الگو را ارائه می‌دهد. او، به‌ویژه در سال‌های اولیهٔ قدرت‌گیری، در سخنرانی‌های رسمی خود اغلب لحنی حساب‌شده، هدفمند و حتی به‌ظاهر منطقی اتخاذ می‌کرد؛ لحنی که برای اقناع بخش‌هایی از جامعه و نهادهای قدرت ضروری بود. در مقابل، سازمان‌هایی مانند اس‌آ، اس‌اس و سازمان جوانان هیتلر در سطح خیابان‌ها نقش اعمال خشونت، ارعاب و حذف مخالفان را بر عهده داشتند. این تقسیم کار به هیتلر اجازه می‌داد هم‌زمان دو موقعیت را حفظ کند: از یک سو به‌عنوان رهبر «منسجم و مسئول» ظاهر شود، و از سوی دیگر از نتایج خشونت سازمان‌یافته بهره ببرد، بدون آنکه به‌طور کامل با آن یکی انگاشته شود.

الگوی مشابهی را می‌توان در ایتالیا تحت رهبری بنیتو موسولینی مشاهده کرد. موسولینی در سطح رسمی خود را «مرد نظم» و نمایندهٔ یک دولت مدرن و عقلانی معرفی می‌کرد، اما در عمل، گروه‌های شبه‌نظامی موسوم به پیراهن‌سیاه‌ها ابزار اصلی اعمال خشونت علیه اتحادیه‌ها، سوسیالیست‌ها و دیگر مخالفان بودند. اینجا نیز نوعی فاصله‌گذاری وجود داشت: خشونت به‌عنوان ابزار پیشبرد سیاست عمل می‌کرد، اما رهبر می‌کوشید تصویر خود را در سطحی بالاتر و کنترل‌شده‌تر نگه دارد.

در اسپانیا، فرانسیسکو فرانکو تصویری حتی سردتر و محاسبه‌گرتر از این نقش ارائه می‌داد. او در طول جنگ داخلی و پس از آن، به‌عنوان رهبری آرام، کم‌حرف و استراتژیک ظاهر می‌شد، در حالی که نیروهای وابسته به حزب فالانژ اسپانیا و دیگر شبه‌نظامیان، مسئول اجرای سرکوب‌های گسترده، پاکسازی‌های محلی و ایجاد فضای ارعاب بودند. فاصلهٔ نمادین میان رهبر و کنش‌های خشونت‌آمیز، در اینجا نیز به حفظ تصویر اقتدار و کنترل کمک می‌کرد.

این الگو محدود به اروپا نیست. در سال‌های نخست پس از انقلاب بهمن ۱۳۵۷، روح‌الله خمینی در بسیاری از سخنرانی‌های رسمی خود با لحنی آرام و در قالب زبان دینی، اخلاقی ظاهر می‌شد؛ لحنی که بر مفاهیمی چون «وحدت»، «تقوا»، «انقلاب اسلامی» و «حفظ نظم» تأکید داشت. این سبک گفتار، در سطح رسمی، نوعی اقتدار معنوی و آرامش ظاهری ایجاد می‌کرد و به رهبر امکان می‌داد در مقام مرجع دینی و نماد مشروعیت سیاسی دیده شود. اما در همان زمان، نهادها و نیروهایی که در پیرامون ساختار قدرت شکل گرفته بودند—از جمله بسیج، کمیته‌های انقلاب، گروه‌های انقلابی محلی و شبکه‌های خودجوش طرفدار نظام اسلامی—نقش متفاوتی بر عهده داشتند. این نیروها در عمل مسئولیت بخش بزرگی از اعمال فشار اجتماعی، کنترل خیابانی، پاکسازی‌های اداری و برخوردهای سخت‌گیرانه را بر دوش می‌کشیدند. در بسیاری از موارد، کنش این گروه‌ها با شدت، سرعت و هیجان بیشتری همراه بود و در سطح محلی یا خیابانی، زبان و رفتار آن‌ها بسیار تندتر و قاطع‌تر از لحن رسمی رهبر یا نهادهای مرکزی جلوه می‌کرد.

سبک رهبری هوگو چاوز در ونزوئلا نیز بر نوعی دو سطحی بودن استوار بود. در سطح رسمی، پیام‌های او بر مفاهیمی مانند «مردم»، «حاکمیت ملی» و «مبارزه با نخبگان» تأکید می‌کردند. این پیام‌ها در قالبی اخلاقی و تقابل‌ساز ارائه می‌شدند، اما همچنان در چارچوب گفتمان دولتی و مشروعیت‌بخش باقی می‌ماندند. در پیرامون این گفتار رسمی، بازتاب رادیکال‌تری شکل می‌گرفت که بخشی از آن ناشی از ساختار عمودی رابطهٔ رهبر–هوادار بود. در نتیجه، برخی گروه‌های پیرامونی همان مضامین رسمی را با شدت بیشتر، قطبی‌سازی بالاتر و مرزبندی تندتر بازتولید می‌کردند.

در نمونه‌ای معاصرتر در ایالات متحده آمریکا، دونالد ترامپ از شیوه‌ای متفاوت اما در امتداد همین الگو استفاده کرده است. او اغلب پیام‌هایی تولید می‌کند که از نظر ساختار زبانی مبهم، کنایه‌آمیز، چندپهلو و قابل‌تفسیر هستند؛ پیام‌هایی که نه کاملاً صریح‌اند و نه کاملاً قابل‌انکار. این نوع بیان به او امکان می‌دهد که در سطح رسمی، پیام را در قالبی عمومی و قابل‌قبول عرضه کند، اما هم‌زمان فضایی برای برداشت‌های شدیدتر یا احساسی‌تر در میان مخاطبان فراهم آورد. در مقابل، بخشی از هواداران او—به‌ویژه در شبکه‌های اجتماعی، گردهمایی‌های انتخاباتی یا فضاهای رسانه‌ای غیررسمی—این پیام‌ها را به‌شکل صریح‌تر، احساسی‌تر و گاه افراطی‌تر بازتاب می‌دهند. در این سطح، همان مضامین کلی که در سخنان رهبر به‌صورت ضمنی یا کنایه‌آمیز مطرح می‌شود، به‌صورت مستقیم، هیجانی و با شدت بیشتری بیان می‌گردد.

حتی در جامعه‌ای مانند سوئد نیز می‌توان نشانه‌هایی از این الگو را دید. جیمی اوکِسون، رهبر حزب راست افراطی سوئد، در عرصهٔ عمومی معمولاً از زبانی ملایم‌تر و کنترل‌شده‌تر استفاده می‌کند؛ زبانی که به‌طور محسوسی نرم‌تر از لحن برخی دیگر از اعضای حزب و بخشی از هواداران تندرو آن است. پژوهش‌ها و گزارش‌های مختلف در سوئد نشان می‌دهند که میان زبان رسمی رهبر حزب دموکرات‌های سوئد و زبان بخشی از هواداران یا فعالان پیرامونی این حزب، فاصله‌ای قابل‌توجه وجود دارد. رهبر در رسانه‌ها و نهادهای رسمی با لحنی حساب‌شده و سنجیده سخن می‌گوید، اما در سطوح غیررسمی، به‌ویژه در شبکه‌های اجتماعی یا فضاهای محلی، همان مضامین اغلب به‌شکلی احساسی‌تر، تندتر و گاه رادیکال‌تر بیان می‌شوند.

این شکاف میان «گفتار رسمی» و «گفتار پیرامونی»، طبق یافته‌های پژوهشی، یک استثنا نیست، بلکه بخشی از الگوی ارتباطی رایج در این نوع سیاست به‌شمار می‌آید. این فاصلهٔ میان «گفتار رسمی» و «واکنش بدنه»، که به نوبۀ خود به بخشی از دینامیک سیاسی تبدیل شده، بار دیگر نشان می‌دهد که چگونه سطوح مختلف یک جنبش می‌توانند نقش‌های متفاوت اما مکمل ایفا کنند.

دوگانه‌سازی گفتمانی
پدیدهٔ تفاوت میان لحن «متعادل» رهبر و رادیکالیسم بدنهٔ هواداران را می‌توان در چارچوبی گسترده‌تر از موضوع سبک بیان نیز توضیح داد؛ این تفاوت در واقع به یک منطق ارتباطی و سیاسی پیچیده مربوط است که در ادبیات پوپولیستی از آن با عنوان «دوگانه‌سازی گفتمانی» یاد می‌شود. در این منطق، پیام سیاسی به‌گونه‌ای طراحی می‌شود که هم‌زمان در دو مدار متفاوت گردش کند: مداری رسمی، قابل‌دفاع و سازگار با قواعد عمومی گفت‌وگو، و مداری غیررسمی، عاطفی و رادیکال که در میان بدنهٔ هواداران فعال می‌شود.

در سطح نخست، رهبر ناگزیر است با زبانی سخن بگوید که بتواند از فیلتر نهادهای مختلف مانند رسانه‌ها، قوانین، و افکار عمومی گسترده عبور کند. این زبان معمولاً با نوعی احتیاط، ابهام و کنترل همراه است. مفاهیم به‌صورت کلی‌تر بیان می‌شوند، خطوط قرمز صریح کمتر نقض می‌شوند و امکان تفسیرهای چندگانه حفظ می‌گردد. این سطح از گفتمان، کارکردی اساسی در تولید مشروعیت دارد: رهبر را به‌عنوان فردی «معقول»، «مسئول» و «قابل‌گفت‌وگو» تثبیت می‌کند و امکان حضور او در میدان رسمی سیاست را فراهم می‌سازد.

اما همین پیام، در سطح دوم—یعنی در میان شبکه‌های هواداری، رسانه‌های غیررسمی، فضای مجازی و تعاملات درون‌گروهی—دچار نوعی «تشدید تفسیری» می‌شود. در اینجا، ابهام‌های سطح اول به نفع خوانش‌های رادیکال‌تر پر می‌شوند، کنایه‌ها به گزاره‌های صریح تبدیل می‌شوند و لحن کلی پیام به سمت خشونت، تقابل، حذف و طرد میل می‌کند. این فرایند نه انحراف از پیام اصلی، بلکه بخشی از کارکرد آن است: گفتمان اولیه دقیقاً به‌گونه‌ای ساخته می‌شود که چنین بازتولید رادیکالی را ممکن و حتی محتمل کند.

از این منظر، دو سطح گفتمانی رابطه‌ای مکمل دارند. سطح رسمی، سپر مشروعیت و بقا در عرصهٔ عمومی است؛ سطح غیررسمی، موتور بسیج و برانگیختن. اگر تنها سطح اول وجود داشته باشد، جنبش دچار بی‌رمقی و از دست دادن پایگاه احساسی می‌شود؛ اگر فقط سطح دوم فعال باشد، جنبش به‌سرعت در معرض طرد از سوی نهادهای رسمی و انزوای سیاسی قرار می‌گیرد. موفقیت بسیاری از جنبش‌های پوپولیستی دقیقاً در توانایی آن‌ها برای حفظ این تعادل ناپایدار میان «قابل‌پذیرش بودن» و «برانگیزاننده بودن» نهفته است.

در این چارچوب، نقش رهبر نیز معنای خاصی پیدا می‌کند. او نه صرفاً یک کنشگر سیاسی، بلکه نوعی «گره ارتباطی» میان این دو سطح است. از یک سو، باید چهره‌ای قابل‌پیش‌بینی، نسبتاً آرام و به‌ظاهر عقلانی ارائه دهد تا بتواند در میدان رسمی باقی بماند؛ از سوی دیگر، باید به‌اندازهٔ کافی ابهام، اشاره و بار عاطفی در گفتار خود بگنجاند تا امکان تفسیرهای رادیکال در سطح بدنهٔ جنبش فراهم شود. اینجاست که فاصلهٔ او از هیجان مستقیم اهمیت پیدا می‌کند: رهبر معمولاً خود را از بیان صریح خشونت یا افراط‌گرایی کنار می‌کشد، اما به‌طور غیرمستقیم شرایطی را ایجاد می‌کند که این عناصر در سطح هواداران فعال شوند.

به بیان دیگر، نوعی «تقسیم کار سیاسی–عاطفی» شکل می‌گیرد. بدنهٔ جنبش حامل و بروزدهندهٔ خشم، نارضایتی و میل به تقابل است؛ در حالی که رهبر نقش تنظیم‌کننده و هدایت‌کنندهٔ این انرژی‌ها را ایفا می‌کند. او باید به‌اندازه‌ای فاصله داشته باشد که بتواند در مواقع لازم از پیامدهای رادیکالیسم فاصله بگیرد، اما در عین حال آن‌قدر نزدیک باشد که این انرژی‌ها را از دست ندهد. این فاصله، اغلب به‌صورت «اعتدال» یا «خویشتن‌داری» تفسیر می‌شود، در حالی که در واقع یک موقعیت استراتژیک است.

نکتهٔ مهم این است که این الگو محدود به یک ایدئولوژی یا دورهٔ تاریخی خاص نیست. در اشکال مختلفی از سیاست توده‌ای—از فاشیسم کلاسیک گرفته تا اقتدارگرایی‌های قرن بیستم و حتی برخی صورت‌بندی‌های معاصر پوپولیسم و ناسیونالیسم—می‌توان ردپای این دوگانه‌سازی را مشاهده کرد. در همهٔ این موارد، رهبر در سطحی «قابل‌دفاع» سخن می‌گوید، در حالی که جنبش در سطوح دیگر به‌سمت رادیکالیسم حرکت می‌کند. در نتیجه، آنچه به‌عنوان «اعتدال ظاهری رهبر» دیده می‌شود، نباید به‌سادگی به‌عنوان نشانه‌ای از میانه‌روی واقعی تعبیر شود. این اعتدال اغلب بخشی از یک معماری گفتمانی پیچیده است که امکان می‌دهد یک جنبش هم‌زمان دو کار متعارض را انجام دهد: هم درون نظم موجود بماند و از آن بهره ببرد، و هم نیروهای برهم‌زننده و رادیکال را در درون خود پرورش دهد.

با توجه به موضوعاتی که تاکنون به آن‌ها اشاره شد، می‌توان گفت: زبان ملایم رضا پهلوی و لحن تند بخشی از هواداران او، دو روایت از یک گفتمان واحد را شکل می‌دهند؛ گفتمانی که در سطح رسمی گرایش به اعتدال نشان می‌دهد اما در سطح پیرامونی امکان بروز لحن‌های تندتر را فراهم می‌کند. به همین دلیل است که رضا پهلوی تاکنون به‌طور قاطع از رفتار و لحن تند بخشی از هواداران خود فاصله نگرفته؛ زیرا این لحن در سطح پیرامونی همان چیزی را بازتاب می‌دهد که گفتمان او برای فراگیر شدن در سطح رسمی امکان بیان مستقیم آن را ندارد.

منابع
Abrahamian, Ervand (1993) Khomeinism: Essays on the Islamic Republic. Berkeley: University of California Press.

Arjomand, Said Amir (1988) The Turban for the Crown: The Islamic Revolution in Iran. New York: Oxford University Press.

Bakhash, Shaul (1984) The Reign of the Ayatollahs: Iran and the Islamic Revolution. New York: Basic Books.

Bosworth, Richard. J. B. (2002) Mussolini. London: Arnold.

Evans, Richard J. (2005) The Third Reich in Power. London: Penguin.

Gentile, Emilio (1996) The Sacralization of Politics in Fascist Italy. Cambridge, MA: Harvard University Press.

Gentile, Emilio (2005) The Origins of Fascist Ideology, 1918–1925. New York: Enigma Books.

Hawkins, Kirk A. (2010) Venezuela’s Chavismo and Populism in Comparative Perspective. Cambridge: Cambridge University Press.

Kershaw, Ian (2008) Hitler: A Biography. New York: W. W. Norton.

Mann, Michael (2004) Fascists. Cambridge: Cambridge University Press.

Moffitt, Benjamin (2016) The Global Rise of Populism: Performance, Political Style, and Representation. Stanford, CA: Stanford University Press.

Mosse, George L. (1975/2023) The Nationalization of the Masses: Political Symbolism and Mass Movements in Germany from the Napoleonic Wars Through the Third Reich. Madison: University of Wisconsin Press.

Mudde, Cas (2007) Populist Radical Right Parties in Europe. Cambridge: Cambridge University Press.

Norris, Pippa and Inglehart, Ronald (2019) Cultural Backlash: Trump, Brexit, and Authoritarian Populism. Cambridge: Cambridge University Press.

Ott, Brian L. and Dickinson, Greg (2019) The Twitter Presidency: Donald J. Trump and the Politics of White Rage. New York: Routledge.

Paxton, Robert O. (2004) The Anatomy of Fascism. New York: Alfred A. Knopf.

Payne, Stanley G. (1995) A History of Fascism, 1914–1945. Madison: University of Wisconsin Press.

Payne, Stanley G. (2011) The Franco Regime, 1936–1975. Madison: University of Wisconsin Press.

Stanley, Ben (2008) ‘The Thin Ideology of Populism’, Journal of Political Ideologies, 13(1), pp. 95–110.

Stanley, Jason (2018) How Fascism Works: The Politics of Us and Them. New York: Random House.

Wodak, Ruth (2015) The Politics of Fear: What Right-Wing Populist Discourses Mean. London: Sage.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.